از نداشته های حیران شده در اجتماع بغض هایت را بغل می کنی ... آبرویت را بر باد می دهی که خونت را در دست بگیری ... در کوچه هایی که تو را با اسم کوچکت میشناسند .... آخرش چند درد مانده به لمس آزادی .... خیره در چشم های خدا ...... با دست خالی ، گریه هایت را به خورد ِ ... پتو می دهی و موش ها ... پشت بلند ترین دیوار ها از زخم های تو برای کودکانشان ، افسانه می گویند ..... صبح ...شاید ... کمی از خدا .. آرامت کرد .... هر کجای دنیا که سرت بوی قرمه سبزی ِ آزادی داد آرزوهایت را بکار ... زیر پایت حتما ... چیزی سبز خواهد شد .... که با خون گریه ها آبش داده ای ........ رشته رشته کرده ام ریه هایم را؛ گاه گاهی چند نخ از ریسمان وجودم را می سوزانم! خاکستر می شوم در کام دوری! فقط چند نخ دیگر باقی مانده است؛ از خود می پرسم: نمی آیی... آتش زدم آخرین نخ را شاید این بار ببینی... خاکستر شده است دلم، اما این بار تو می آیی و می پرسی، "ببخشید آتش دارید؟"