زن زیبائی نیستم موهائی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم میآید و نه شب را به یادت میآورد نه ابریشم نه سکوتِ شاعرانه نه حتی خیال یک خوابِ آرام پوستِ گندمی دارم که نه به گندم میماند نه کویر و چشم هائی که گاهی سیاه میزند گاهی قهوه ای دستهایم دست هایم مهربانند و هر از گاهی برایِ تو به یادِ تو به عشقِ تو شعر مینویسند مرا همینطور ساده دوست داشته باش... دست هایت را باز کن من دوان دوان به سوے آغوشت مے دوم ! کمے با من مهربان باش من همانم که تو را در زمانِ بے محبتے ، محبت کردم . . .! شایـد تــــــــــو سُکـوتـــِ میـان کلامم بـاشـی ! دیـده نمی شوی امـــا مــــــن، تـو را اِحسـاس مـی کنم شایــد تـــــــــو هیاهـوی قلبـم بـاشـی ! شنیـده نمـی شوی امـا مـــــن، تـو را نـفس مـی کشم با تو هستم اے مــرد ! زن ، که اعتماد کرد شکننده تر مے شود پس حواست را بیشتر جمع کن . . . می شود دوستت نداشتــــــــــــــــــــــــ ! لجم هم که بگیرد از دستـــــــــــــــــــت نهایتـــــــــــــش این است که دفتر چه ی خاطراتـــــــــــــــــــــــــــم پر از فحش های عاشقانه می شود… در دفتر شعرم وقتی به نام تو می رسم خیالم ابری می شود و چشمانم بارانی که آرام شروع به باریدن بر نام تو می کند تو بزرگ می شوی جوانه می زنی و سبز می شوی گل می دهی و من چون قطره ی شبنم میان گلبرگ های آغوشت به خوابی عمیق فرو می روم و جانی تازه میگیرم.........