با یاد امکان تو انگشتان من سردند دستان بی مولا پی خورشید می گردند این روزها این هفته ها این سالهایم را در دل صدا کن تا به راه راست برگردند شمعی کنار مرقد آتشفشان می گفت نردیک ده قرن است یخ در کامتان کردند صاحب عزای مجلس خوش خوابی ام بودی وقتی زن و لالایی و بالش می آوردند غیرت درون حلق ها ،یوسف درون چاه دردا ، برادرهای این دوران چه نامردند پسر راستگو 4\5\91