نقطه سرِخط... [HR][/HR] نقطه سرِخط... م.ا... میبینی،،باز هم با تو شروع شد،، دست از این استبدادِ آزادی خواهت برنداشتی بانو،، از همان روزِ اول که دیدمَت،،راهبه ای گُنَهکار بودی،، ومن،معشوقه خواهی بیش نبودم،،که دلم را به توپ بستی... از من فرار کن... به آخر دنیا که رسیدی،،به دروغ گوییِ گالیله پی میبری،، به اینکه زمین صاف است،،و آخرش، سقوط گاه... نترس،پرت که شدی،، می افتی در یادِ من... خیالت هم که از یادِ من تخت است،، تخته سنگی نرم... نقطه،،دیگر رسیدم ته خط... وباز هم: م.ا