نکند حوا جان سیب را اشتباهی خورده ای؟ تا کجا رفتن و نرسیدن؟ تا کی گفتن و نشنیدن؟ پســــــ کی راضی خواهیم بود به آنچه هستیم؟خلاصه دوباره سیب بچین حوا... حوا سیب بچین... من خسته ام. بگذار از دنیا هم بیرونمان کنند... چه مهمانان بی دردسری هستند مردگاننه به دستی ظرفی را چرک میکنندنه به حرفی دلی را آلودهتنها به شمعی قانعندواندکی سکوت… حسین پناهی طفلک آن گل سپیدی کهآن روز به خاطر نیامدنت پرپر شداز دل خودم هم بهتر است چیزی نگویم… رد پاهایم را پاک می کنمبه کسی نگوییدروزی در این دنیا بودمخدایامی شود استعـــــفا دهم؟!کم آورده ام …! این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده استقبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارممعنی فارسی اش ساده بوداما حالا دوستت دارم هزار معنی مختلف می دهدالا دوست داشتن . . . گلهاش توی دستش بود,نشسته بود لب جدولرفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟ گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟ گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…! اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم…!