امشب دلم هواي نوشتن دارد دوست دارم قلم را بردارم و بر صفحات سفيد كاغذ بنويسم. تاكي به يادت باشم كه برميگردي. تا كي شبها را با بغضي سنگين سر بر بالين بگذارم و افكارم رابه دنبالت روانه كنم. آخر بگو جواب ياسها و بنفشهها را چگونه بدهم يا پيچك كنار پنجره كه هر روز چشمش را از پشت آن به اتاق كوچكت دوخته تا تو را ببيند. كدام را بگويم. قناريهاي كوچك اسير در قفس كه برايت آواز سر ميدادند را چه بگويم كه بعد از رفتنت ديگر ترانه خوشبختي نميخوانند. بر سقف خانهام غم آشيانه ساخته، آه از اعماق سينهام بر ميخيزد و به انتها نميرسد. نكند خيال برگشتن نداري نميدانم اما بدان ديگر خستهام بيا آنقدر برايت نوشتهام كه مشق شب شده است. نميدانم نامههايم به دستت ميرسد آنها را ميخواني و به حرفهايم ميخندي يا غصه ميخوري باز هم نميدانم ديگر قلم هم از نوشتن خسته شده و از من به تو شكايت ميكند. ديگر صفحه سفيد كاغذي برايم نمانده فكر ميكنم اين بار بر ديوار خانهها برايت نامه بنويسم. شايد شبي باران حرفهايم را از روي ديوار بشويد و با خود به قعر زمين ببرد. بايد دعا كني كه باران نبارد و گرنه نامههايم مانند من كه از ذهنت محو شدم پاك خواهند شد. زبان هم از گفتن غصههايم سخت خسته شده است. باز هم دعا كن اين بار از شاديهايم برايت بنويسم. حسرت لبخند را بر لبانم گذاشتي. باران چشمهايم نامههاي تر شده را اين بار برايت پست خواهد كرد.