نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم ، نمی دانم که از کجا باید شروع کرد از کدامین لحظه ،لحظه ای که اینگونه مرا شیدای تو کرد درست به خاطر ندارم روز بود یا شب خورشید در آسمان بود یا ماه زیرا با دیدن تو لحظه های خود را به فراموشی سپرده بودم ولی این را می دانم که قشنگ ترین ساعات عمرم بود زمان عاشق شدن و دل باختن لحظه ای که خداوند به کمتر کسی هدیه می دهد .نمی دانم که اولین نگاه را به یاد داری چه لحظه ای با شکوهی و زیبایی بود و به یاد ماندنی وبا وقار در نگاهمان وفا ولطف ارزانی یک دیگر داشتیم و صمیمیت را آن چنان که شایسته بود در نمودار آشنایی ترسیم نمودیم .بیان آن دقایق برایم دشوار است چرا که جلوه آن اوقات را تنها از خاطرم می توانم بگذرانم ،لحظاتی که به یاد تو هستم برایم بهترین دقایق است آری من نیزدل باخته بودم به یک نگاه نافذ و پر معنا که هرگز نتوانستم خود را از آن رها کنم نمی دانم که در وجودت چه دیدم که اینگونه تورا دوست دارم ،چه پاک و مقدس است عشقی ازلی و بی پایان چرا چرا هیچگاه نتوانستم از چشمانت به راز درونت پی ببرم چرا هیچوقت نخواستم قبول کنم که شاید این فقط احساس من است و تو ممکن است این چنین نباشی ولی این را همیشه می دانم که یک نیرو که نمی شود بر آن اسمی گذاشت همیشه مرا به سوی تو کشاند در هر لحظه و در هر زمان چه تو را دیدم چه تو را ندیدم همیشه به یادت بودم و خواهم بود هر گاه جرأت آن را پیدا کردم که چشمان تو را نگاه کنم فقط در آن احساس می دیدم تو تنها کسی بودی که من نتوانستم از چشمانش به راز درونش پی ببرم نخواستم که در آنها تردید و دودلی را ببینم و هرگز هرگز نخواستم که قبول کنم که روزی این چشمها به من دروغ بگویند و عاشق نباشند . این را بدان که هیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد تو همیشه و در هر لحظه با منی پس هیچ وقت از من نخواه که تو را به فراموشی بسپارم برایت آرزوی موفقیت دارم در هر کحا که هستی موفق و خوشبخت باشی به فکر من هم نباش همان طور که سالها را سپری کرده ام مابقی عمرم را هم سپری خواهم کرد با عشق و با یاد تو