1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

متفاوت از اخوان ثالث

شروع موضوع توسط Aidayi ‏21/7/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    ما
    فاتحان قلعه‌هاي فخر تاريخيم
    شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن
    ما
    يادگار عصمت غمگين اعصاريم
    ما
    راويان قصه‌هاي شاد و شيرينيم
    قصه‌هاي آسمان پاك
    نور جاري، آب
    سرد تاري، ‌خاك
    قصه‌هاي خوشترين پيغام
    از زلال جويبار روشن ايام
    قصه‌هاي بيشه‌ي انبوه، پشتش كوه، پايش نهر
    قصه‌هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر

    ما
    كاروان ساغر و چنگيم
    لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه
    ساقيان مست مستانه
    هان، كجاست
    پايتخت قرن؟
    ما براي فتح مي آييم
    تا كه هيچستانش بگشاييم
    اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش
    نغمه پرداز حريم خلوت پندار
    جاودان پوشيده از اسرار
    چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش

    اي پريشانگوي مسكين! پرده ديگر كن
    پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
    مرد، مرد، او مرد
    داستان پور فرخزاد را سر كن
    آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
    نالد و مويد
    مويد و گويد

    آه، ديگر ما
    فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
    بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف
    دل به ياد بره هاي فرهي، در دشت ايام تهي، بسته
    تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته
    كوسهامان جاودان خاموش
    تيرهامان بال بشكسته
    ما
    فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
    با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
    راويان قصه هاي رفته از ياديم
    كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
    گويي از شاهي ست بيگانه
    يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
    گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
    همچو خواب همگنان غاز
    چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
    صبح شيرينكار
    ليك بي مرگ است دقيانوس
    واي ، واي ، افسوس
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    درآمد
    چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
    چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم
    چه‌ها، ‌چه‌ها، چه‌ها، كه مي‌بينم و باور ندارم

    مويه
    حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
    گو در آيد، در آيد
    كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم

    برگشت به فرود
    اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
    چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

    مخالف
    سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
    نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
    چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
    خبر نداريم
    خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم
    برگشت
    در اين غم ، چون شمع ماتم
    عجب كه از گريه آبم نبرده باز
    چه‌ها چه‌ها چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم
    چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
    ​
     
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    سكوت صداي گامهايم را باز پس ميدهد
    با شب خلوت به خانه مي روم
    گله‌اي كوچك از سگها بر لاشه‌ي سياه خيابان مي‌دوند
    خلوت شب آنها را دنبال مي كند
    و سكوت نجواي گامهاشان را مي‌شويد

    من او را به جاي همه بر مي‌گزينم
    و او مي داند كه من راست مي‌گويم
    او همه را به جاي من بر مي‌گزيند
    و من ميدانم كه همه دروغ مي‌گويند
    چه مي‌ترسد از راستي و دوست داشته شدن، سنگدل

    بر گزيننده‌ي دروغها
    صداي گامهاي سكوت را مي‌شنوم
    خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
    سكوت گريه كرد ديشب
    سكوت به خانه ام آمد
    سكوت سرزنشم داد
    و سكوت ساكت ماند سرانجام
    چشمانم را اشك پر كرده است ​
     
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
    بالهامان سوخته ست،‌ لبها خاموش
    نه اشكي، نه لبخندي، ‌و نه حتي يادي از لبها و چشمها
    زيراك اينجا اقيانوسي ست كه هربدستي از سواحلش
    مصبب رودهاي بي زمان بودن است

    وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نيستي
    همه خبرها دروغ بود
    و همه آياتي كه از پيامبران بي شمار شنيده بودم
    بسان گامهاي بدرقه كنندگان تابوت
    از لب گور پيشتر آمدن نتوانستند

    باري ازين گونه بود
    فرجام همه گناهان و بيگناهي
    نه پيشوازي بود و خوشامدي ،‌نه چون و چرا بود
    و نه حتي بيداري پنداري كه بپرسد : كيست ؟
    زيراك اينجا سر دستان سكون است
    در اقصي پركنه هاي سكوت
    سوت، كور، برهوت
    حبابهاي رنگين، در خوابهاي سنگين
    چترهاي پر طاووسي خويش برچيدند
    و سيا سايه ي دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گويي نبودند

    باغهاي ميوه و باغ گل هاي آتش رافراموش كرديم
    ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم
    گويا هرگز نبوديم ،‌نبوده ايم
    هر يك از ما ، در مهگون افسانه هاي بودن
    هنگامي كه مي پنداشتيم هستيم
    خدايي را، گرچه به انكار
    انگار
    با خويشتن بدين سوي و آن سوي مي كشيديم
    اما اكنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
    زيرا خدايان ما
    چون اشكهاي بدرقه كنندگان
    بر گورهامان خشكيدند و پيشتر نتوانستند آمد
    ما در سايه ي آوار تخته سنگهاي سكوت آرميده ايم

    گام‌هامان بي صداست
    نه بامدادي، نه غروبي
    وينجا شبي ست كه هيچ اختري در آن نمي درخشد
    نه بادبان پلك چشمي، نه بيرق گيسويي
    اينجا نسيم اگر بود بر چه مي وزيد ؟
    نه سينه ي زورقي ، نه دست پارويي
    اينجا امواج اگر بود ، با كه در مي آويخت ؟
    چه آرام است اين پهناور ، اين دريا
    دلهاتان روشن باد

    سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس
    بر گورهاي ما هيچ شمع و مشعلي مفروزيد
    زيرا تري هيچ نگاهي بدين درون نمي تراود
    خانه هاتان آباد
    بر گورهاي ما هيچ سايبان و سراپرده اي مفرازيد
    زيرا كه آفتاب و ابر شما را با ما كاري نيست
    و هاي ،‌ زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس كنيد
    اما سرودها و دعاهاتان اين شبكورها
    كه روز همه روز ،‌و شب همه شب در اين حوالي به طوافند
    بسيار ناتوانتر از آنند كه صخره هاي سكوت را بشكافند
    و در ظلمتي كه ما داريم پرواز كنند
    به هيچ نذري و نثاري حاجت نيست
    بادا شما را آن نان و حلواها
    بادا شما را خوانها، خرامها

    ما را اگر دهاني و دنداني مي‌بود، ‌در كار خنده مي كرديم
    بر اينها و آنهاتان
    بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
    در آستانه ي گور خدا و شيطان ايستاده بودند
    و هر يك هر آنچه به ما داده بودند
    باز پس مي گرفتند
    آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شكايتها
    و ديگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
    پروا و پروانه ي همسفري با ما نداشت
    تنها ، تنهايي بزرگ ما
    كه نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان
    با ما چو خشم ما به درون آمد
    اكنون او
    اين تنهايي بزرگ
    با ما شگفت گسترشي يافته
    اين است ماجرا

    ما نوباوگان اين عظمتيم
    و راستي
    آن اشكهاي شور، ‌زاده ي اين گريه هاي تلخ
    وين ضجه هاي جگرخراش و درد آلودتان
    براي ما چه مي‌توانند كرد ؟

    در عمق اين ستونهاي بلورين دلنمك
    تنديس من هاي شما پيداست
    ديگر به تنگ آمده ايم الحق
    و سخت ازين مرثيه خوانيها
    اگر بسيار اگر كم
    در پيچ و خم كوره راههاي هر مرثيه تان
    ديوي به نام نامي من كمين گرفته است

    آه
    آن نازنين كه رفت
    حقا چه ارجمند و گرامي بود
    گويي فرشته بود نه آدم
    در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او
    گل بود ، ماه بود
    با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
    او رفت ، خفت ،‌ حيف
    او بهترين ،‌عزيزترين دوستان من
    جان من و عزيزتر از جان من
    بس است
    بسمان است اين مرثيه خواني و دلسوزي
    ما، از شما چه پنهان ،‌ديگر
    از هيچ كس سپاسگزار نخواهيم بود
    نه نيز خشمگين و نه دلگير

    ديگر به سر رسيده قصه ي ما ،‌مثل غصه مان
    اين اشكهاتان را
    بر من هاي بي كس مانده تان نثار كنيد
    من هاي بي پناه خود را مرثيت بخوانيد
    تنديسهاي بلورين دلنمك
    اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
    و آوار تخته سنگهاي بزرگ تنهايي
    مرگ ما را به سراپرده ي تاريك و يخ زده ي خويش برد
    بهانه ها مهم نيست
    اگر به كالبد بيماري ، چون ماري آهسته سوي ما خزيد
    و گر كه رعدش ريد و مثل برق فرود آمد
    اگر كه غافل نبوديم و گر كه غافلگيرمان كرد
    پير بوديم يا جوان ،‌بهنگام بود يا ناگهان

    هر چه بود ماجرا اين بود
    مرگ، مرگ، مرگ
    ما را به خوابخانه‌ي خاموش خويش خواند
    ديگر بس است مرثيه، ‌ديگر بس است گريه و زاري
    ما خسته ايم، آخر
    ما خوابمان مي آيد ديگر
    ما را به حال خود بگذاريد
    اينجا سراي سرد سكوت است
    ما موجهاي خامش آرامشيم
    ​
     
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    با همين چشم ، همين دل
    دلم ديد و چشمم مي گويد
    آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،‌هيچ چيز نيست
    زيرا همه چيز زيباست ،‌زياست ،‌زيباست
    و هيچ چيز همه چيز نيست
    و با همين دل ، همين چشم
    چشمم ديد ، دلم مي گويد
    آن قد كه زشتي گوناگون است ،‌هيچ چيز نيست
    زيرا همه چيز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
    و هيچ چيز همه چيز نيست
    زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز
    وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما
    با همين چشم ها و دلم
    هميشه من يك آرزو دارم
    كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است
    از همه كوچكتر
    و با همين دلو چشمم
    هميشه من يك آرزو دارم
    كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است
    از همه بزرگتر
    شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك
    و من هميشه يك آرزو دارم
    با همين دل
    و چشمهايم
    هميشه
    ​
     
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
    هر چه برگم بود و بارم بود
    هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
    هر چه ياد و يادگارم بود
    ريخته ست
    چون درختي در زمستانم
    بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
    ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
    در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
    ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
    با اميد روزهاي سبز آينده
    خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
    چون درختي اندر اقصاي زمستانم
    ريخته ديري ست
    هر چه بودم ياد و بودم برگ
    ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله ي بيمار لرزيدن
    برگ چونان صخره ي كري نلرزيدن
    ياد رنج از دستهاي منتظر بردن
    برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن
    اي بهار همچجنان تا جاودان در راه
    همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر
    هرگز و هرگز
    بربيابان غريب من
    منگر و منگر
    سايه ي نمناك و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
    بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو
    تكمه ي سبزي برويد باز ، بر پيراهن خشك و كبود من
    همچنان بگذار
    تا درود دردناك اندهان ماند سرود من
    ​
     
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد
    چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته
    باد چونان آمري مأمور و ناپيدا
    بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار
    بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته
    برف مي باريد و ما خاموش
    فارغ از تشويش
    نرم نرمك راه مي رفتيم
    كوچه باغ ساكتي در پيش
    هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود
    زاد سروي را به پيشاني
    با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ
    گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني
    برف مي باريد و ما آرام
    گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم
    چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم
    با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم
    هيچ كس از ما نمي دانست
    كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز
    هم نمي دانست كاين راه خم اند خم
    به كجامان ميكشاند باز
    برف مي باريد و پيش از ما
    ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود
    زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه
    رفته بودندو نشان پايهايشان بود

    2
    پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما
    گاه شنگ و شاد و بي پروا
    گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
    جاي پا جويان
    زير اين غمبار ، درهمبار
    سر به زير افكنده و خاموش
    راه مي رفتند
    وز قدمهايي كه پيش از اين
    رفته بود اين راه را ،‌افسانه مي گفتند
    من بسان بره گرگي شير مست ، آزاده و آزاد
    مي سپردم راه و در هر گام
    گرم مي خواندم سرودي تر
    مي فرستادم درودي شاد
    اين نثار شاهوار آسماني را
    كه به هر سو بود و بر هر س
    راه بود و راه
    اين هر جايي افتاده اين همزاد پاي آدم خاكي
    برف بود و برف اين آشوفته پيغام اين پيغام سرد پيري و پاكي
    و سكوت ساكت آرام
    كه غم آور بود و بي فرجام
    راه مي رفتم و من با خويشتن گهگاه مي گفتم
    كو ببينم ، لولي اي لولي
    اين تويي آيا بدين شنگي و شنگولي
    سالك اين راه پر هول و دراز آهنگ ؟
    و من بودم
    كه بدين سان خستگي نشناس
    چشم و دل هشيار
    گوش خوابانده به ديوار سكوت ، از بهر نرمك سيلي صوتي
    مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم

    ​
     
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    اينك از زير چراغي مي گذشتيم ، آبگون نورش
    مرده دل نزديكش و دورش
    و در اين هنگام من ديدم
    بر درخت گوژپشتي برگ و بارش برف
    همنشين و غمگسارش برف
    مانده دور از كاروان كوچ
    لك‌لك اندوهگين با خويش مي زد حرف
    بيكران وحشت انگيزي ست
    وين سكوت پير ساكت نيز
    هيچ پيغامي نمي آرد
    پشت ناپيدايي آن دورها شايد
    گرمي و نور و نوا باشد
    بال گرم آشنا باشد
    ليك من ، افسوس
    مانده از ره سالخوردي سخت تنهايم
    ناتوانيهام چون زنجير بر پايم
    ور به دشواري و شوق آغوش بگشايم به روي باد
    همچو پروانه ي شكسته ي آسبادي كهنه و متروك
    هيچ چرخي را نگرداند نشاط بال و پرهايم
    آسمان تنگ است و بي روزن
    بر زمين هم برف پوشانده ست رد پاي كاروانها را
    عرصه ي سردرگمي هامانده و بي در كجاييها
    باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
    بي نشانيها فرو برده نشانها را
    ياد باد ايام سرشار برومندي
    و نشاط يكه پروازي
    كه چه بشكوه و چه شيرين بود
    كس نه جايي جسته پيش از من
    من نه راهي رفته بعد از كس
    بي نياز از خفت آيين و ره جستن
    آن كه من در مي نوشتم ، راه
    و آن كه من مي كردم ، آيين بود
    اينك اما ، آه
    اي شب سنگين دل نامرد
    لك‌لك اندوهگين با خلوت خود درد دل مي كرد
    باز مي رفتيم و مي باريد
    جاي پا جويان
    هر كه پيش پاي خود مي ديد
    من ولي ديگر
    شنگي و شنگوليم مرده
    چابكيهام از درنگي سرد آزرده
    شرمگين از رد پاهايي
    كه بر آنها مي نهادم پاي
    گاهگه با خويش مي گفتم
    كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بز ؟
    كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش
    تا گذارد جاي پاي از خويش ؟

    ​
     
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    خوب يادم نيست
    تا كجاها رفته بودم ، خوب يادم نيست
    اين ، كه فريادي شنيدم ، يا هوس كردم
    كه كنم رو باز پس ، رو باز پس كردم
    پيش چشمم خفته اينك راه پيموده
    پهندشت برف پوشي راه من بود
    گامهاي من بر آن نقش من افزوده
    چند گامي بازگشتم ، برف مي باريد
    باز مي گشتم
    برف مي باريد
    جاي پاها تازه بود اما
    برف مي باريد
    باز مي گشتم
    برف مي باريد
    جاي پاها ديده مي شد، ليك
    برف مي باريد
    باز مي گشتم
    برف مي باريد
    جاي پاها باز هم گويي
    ديده مي شد ‌ليك
    برف مي باريد
    باز مي گشتم
    برف مي باريد
    برف مي باريد، مي باريد، مي باريد
    جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست
    ​
     
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/12
    ارسال ها:
    1,464
    تشکر شده:
    1,966
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : متفاوت از اخوان ثالث

    همچو ديوي سهمگين در خواب
    پيكرش نيمي به سايه، نيم در مهتاب
    دركنار بركه ي آرام
    اوفتاده صخره اي پوشيده از گلسنگ
    كز تنش لختي به ساحل خفته و لختي دگر در آب
    سوي ديگر بيشه ي انبوه
    همچو روح عرصه ي شطرنج
    در همان لحظه ي شكست سخت ، چون پيروزي دشوار
    لحظه ي ژرف نجيب دلكش بغرنج
    سوي ديگر آسمان باز
    واندر آن مرغان آرام سكوتي پاك ، در پرواز
    گاه عاشق وار غوك نوجوان در دوردست بركه خوش مي خواند
    با صدايي چون بلور آبي روشن
    غوكهاي ديگر از اين سوي و آن سو در جوابش گرم مي خواندند
    با صداهايي چو آوار پلي ز آهن
    خرد مي گشت آن بلوري شمش
    زير آن آوار
    باز خامش بود
    پهنه ي سيمابگون بركه ي هموار
    عصر بود و آفتاب زرد كجتابي
    بركه بود و بيشه بود و آسمان باز
    بركه چون عهدي كه با انكار
    در نهان چشمي آبي خفته باشد ، بود
    بيشه چون نقشي
    كاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود
    آسمان خموش
    همچو پيغامي كه كس نشنفته باشد ، بود
    ​