با سلام. می خوام دراین تاپیک کل غزلیات حافظ بدون کم وکاست بگذارم امیدوارم که در حفظ نظم تاپیک دوستان کمک کنند....
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۱ الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشايد ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فرياد می دارد که بربنديد محمل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گويد که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها شب تاريک و بیم موج و گردابی چنین هايل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها حضوری گ رهمی خواهی از او غايب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۲ صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دير مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رويم بفرما از اين جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کج اهمی روی ای دل بدين شتاب کجا بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۳ اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصل را فغان کاين لولیان شوخ شیرين کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم جواب تلخ می زيبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۴ صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو ا دده ای ما را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنايی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را چو با حبیب نشینی و باده پیمايی به ياد دار محبان بادپیما را جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زيبا را در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۵ دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم ديدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای ياران فرصت شمار يارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سلمت روزی تفقدی کن درويش بی نوا را آسايش دو گیتی تفسیر اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نم یپسندی تغییر کن قضا را آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاين کیمیای هستی قارون کند گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آيینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید اين خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۶ به ملزمان سلطان که رساند اين دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب ديوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فريب او بینديش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از اين چه سود داری که نمی کنی مدارا همه شب در اين امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنايان بنوازد آشنا را چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رويت بنما عذار ما را به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۷ صوفی بیا که آينه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاين حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور يک دو قدح درکش و برو يعنی طمع مدار وصال دوام را ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلم را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلم را حافظ مريد جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۸ ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ايام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم اين دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلن ما نمی خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از اين باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینه نالن من سوخت اين افسردگان خام را محرم راز دل شیدای خود کس نم یبینم ز خاص و عام را با دلرامی مرا خاطر خوش است کز دلم يک باره برد آرام را ننگرد ديگر به سرو اندر چمن هر که ديد آن سرو سیم اندام را صبر کن حافظ به سختی روز و شبعاقبت روزی بیابی کام را
پاسخ : دیوان غزلیات حافظ غزل ۹ رونق عهد شباب است دگر بستان را می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم اين قوم که بر دردکشان م یخندند در سر کار خرابات کنند ايمان را يار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلک کشی ايوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزوير مکن چون دگران قرآن را