هر خمیری برای قالبکی ، با جهش دست را تکان میداد عضلات بدون لرزش پیر، به خیالات کهنه جان میداد بغلی قالب پنیر گرفت!آن یکی انحنای انگشتر به من خسته ی لهیده رسید، خنجر کینه را تکان می داد! آه از لحظه های تیغ و شکم، آه از درد خنجر جبار اینک اینجا منم "غلاف" شدم، او فقط راه را نشان می داد!