1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان آموزنده “ جوان ثروتمند و پند عارف ”

شروع موضوع توسط hila_evil ‏11/1/11 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏29/11/10
    ارسال ها:
    502
    تشکر شده:
    51
    امتیاز دستاورد:
    0
    جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
    عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
    گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
    بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
    گفت: خودم را می بینم !
    عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !
    آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
    اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
    این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
    وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
    اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
    تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
    تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری