شیرین ترین عشق دنیا … بیا تا مقدسترین عشق دنیا را به همگان نشان دهیم. بیا تا طعم شیرین ترین عشق دنیا را بچشیم. بیا تا بهترین لحظه ها را در عشقمان مهیا کنیم. بیا تا گرمی عشقمان را در قلبهایمان احساس کنیم. بیا تا عشقی یکدل و یکرنگ داشته باشیم. بیا تا غروب غم انگیز عاشقان را با نشان دادن معنی واقعی عشقمان به همگان زیبا کنیم. بیا تا فاصله عاشقان را با ثابت کردن معنای واقعی عشق را از بین ببریم و فاصله بین عاشقان را کم اهمیت جلوه دهیم. بیا تا ثابت کنیم ما می توانیم در میان تمام عاشقان برای همیشه عاشق بمانیم. بیا تا در میان فصلهایمان فصل خزانی نداشته باشیم و تمام لحظه ها و فصلها بهاری بیش نباشد! بیا تا شبهای با هم بودنمان را پر از ستاره کنیم. حالا بیا که همدیگر را باور کرده ایم! . . . . . . تسلیم عشق … آهای عشق ، من تسلیم تو هستم… آهای عشق ، من هیچ حرفی در برابرت ندارم که به زبان بیاورم… تو مرا شکست دادی ای عشق… من تسلیم احساسات آتشین تو میباشم… آهای عشق ، تو مرا خیلی شکنجه دادی ، مرا عذاب دادی ، یک دنیا غم و غصه در وجودم جا دادی ، ولی من باز هم من با این همه عذاب تسلیم تو شدم… ای عشق تو مرا در باتلاق زندگی فرو بردی ، تو مرا در زندان عاشقی اسیر کردی ، تو مرا در سرزمین دروغینت نگه داشتی تا من از تو دور نشوم… آهای عشق من تسلیم تو هستم ، اینک که من تسلیم تو شده ام ،میخواهی دوباره مرا شکنجه دهی ؟. مرگ را به تو ترجیح دادم ، اما تو نگذاشتی که من خودم را از این دنیا و از تو راحت کنم… ای عشق ، تو کجایی؟. فریاد مرا می شنوی؟.. گریه های را میبینی؟… غم و غصه های مرا احساس می کنی؟….. پس چرا پاسخی به من نمیدهی؟… من تسلیم تو شده ام … آروز داشتم یک بار هم تو تسلیم من شوی ! تنها آروزی من این بود که من تو را فراموش کنم ! اما…! اما نتوانستم فراموشت کنم ، تو احساسی را در وجود من قرار دادی که دیگر فراموشی تو زمان مرگم هست…! آهای عشق من تسلیم تو هستم… . . . . . راه عاشقی … اگر می خواهی عاشق شوی قلب را آماده حرفهای صادقانه کن… اگر می خواهی عاشق شوی با اراده کامل به عشقت بگو که دوستش داری… اگر می خواهی این عشقت برای همیشه پایدار بماند دروغ و نیرنگی را از صحنه عاشقی ات پاک کن… اگر می خواهی به عشقت برسی احساسات را از وجودت دور نگه دار و سعی کن از ته دلت عاشق شوی… اگر می خواهی عاشق شوی بیا و تا آخر راه عاشق باش… با صداقت با یکرنگی با یکدلی… بیا و برای رسیدن به عشقت با سرنوشت مبارزه کن با سختی ها مقابله کن… اگر می خواهی به عشقت برسی درد و دلهایت را صادقانه به عشقت بگو… به ظاهر نگو که دوستش داری از تمام وجودت بگو که دوستش داری… نیازی به فریاد نیست از ته دلت بگو عاشقی… اگر می خواهی عشقت پاک و مقدس بماند بی ریا عاشق شو… نیازی به ابراز احساسات با کلمه های احساسی نیست… تنها باید نسبت به عشقت و دوست داشتنت پایدار باشی تا بتوانی به آنچه که می خواهی برسی… تنها از ته دل عاشق باش…!!! . . . . . مسافری از بهشت … خدایا این فرشته مهربان کیست که از آسمان برایم هدیه کرده ای؟ این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟ این چه ماهی است که در روزها هم در آسمان است و نور میدهد؟ این چه چهره ای است که در آن پر از روشنایی و زیبایی است؟ این چه پروانه ای است که اینقدر رنگارنگ و زیباست؟ این چه ستاره ای است که در بین تمام ستاره ها درخشان تر است؟ خدایا این چه عشقی است که جانم دیوانه او شده؟ چقدر مهربان است مهر و محبت در وجود اوست. هدیه خداوند برای من از بهشت است ، فرشته ای که مسافر بهشت است. خدا برایم این مسافر را از بهشت فرستاده تا برای همیشه این مسافردر قلبم بماند.او بهشت را دیده و می داند چقدر زیباست! خدایا این مسافر کیست که اینقدر قلبش از محبت می تپد و او کیست که اینقدر از چشمانش مروارید می ریزد ، از دستانش گرما احساس می شود ، و از نگاهش عشق خوانده میشود؟ او کیست که آمده در قلبم و غوغا به پا کرده و مرا دیوانه خودش کرده؟ او از سرزمین رویایی آمده سرزمینی که همه آرزوی دیدن آن را دارند. او از بهشت آمده با کوله باری از امید و آرزو آمده. با ابرها همسفر بوده ابرهایی که رنگین کمان ریلهای آن بودند. من افتخار میکنم عاشق فرشته و مسافری از بهشت خداوند شده ام! . . . . . شب و درد و دل … شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت… شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود. شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند . ستاره هایی که نوری نداشتند… شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره! ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد… شب نمی گذشت ، بی پایان بود…کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت. سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد… سیاهی شب…تنهایی مرد همیشه تنها ! ستاره ها درد مرا نمی فهمند ، مهتاب خاموش مانده است، چون ابرهای سیاه روی آن را پوشانده اند… تنها امیدم به مهتاب بود اما… حالا به چه کسی بگویم درد دلم را در این شب غریبه!… ستاره ها هر کدام در آسمان برای یک دل هستندو برای هزار چشم چشمک می زنند … من دلم می خواهد درد دلم را برای کسی بگویم که یک دل و یکرنگ باشد اما!.. پس همان بهتر که درد دلم درونم بماند و تبدیل به بغض شود و در آخر سر بغضم تبدیل به همان گریه شبانه شود…همان بهتر… . . . . . نامه عاشقانه … سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه. از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش. در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم. عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم. در همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو خواهم گفت…! می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم. درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم! احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم. چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش! ای هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده! بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان. نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا. اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت. . . . . . راز یک عاشق … قدم می زد درون رویاهایش ، دردو دل می کرد با آرزوهایش ، صحبت می کرد با همزبانش. ساده بود و بی ریا ، خسته از یک فریاد بی صدا! دوست داشت در یک جا گم شود، جایی که درآن مهر و محبت حس شود. لابه لای دفتر خاطره هاش ، خاطره ای بود که نمی خواست پرپر شود ، سوخته شود ، واز بین رود . خاطره اش راز بود که نمی خواست فاش شود ، یا از آن دفتر سیاه پاک شود. هم صدایی نداشت تا بگوید فریادش را! بگوید راز دلش را! همزبانش تنهایی بود ، در نگاهش بارانی بود ، در دلش چه غوغایی بود. بی بهار به سر می کرد ، با زمستان سفر می کرد. شبها دلهره داشت روزها قهقه داشت. در دلش راز و نیاز بر لبان نسخه ای بود. نسخه ای که نامش غصه بود. غم با او همسفر شد آرزوهایش همه دربه در شد. عشق را سراسیمه در قلب گرفت. با عشق همسفر بود ، بی عشق مثل جاده پر خطر بود. روزها باعشق هم سخن بود ،شبها در آغوش عشق گرم گرم بود. مدتی گذشت… در دلش رازی پنهان بود،راز گل و آتش بود. رازش را می خواست فاش کند ، آرزوهایش را سحرخیز کند. یک سخن بر زبان آورد ، هر دو آرزویش بر باد آورد. در نگاه عشقش بارانی شد، قلبش از عشق خالی شد. عشقش با کس دیگر همسفر شد ، چون عشق تنهایی سرد سرد شد. می خواست با عشقها زندگی کند ، می خواست دو رنگ باشد و تحسینش کند. اما سرنوشت اینچنین نخواست هر دوعشق را از او می خواست ، بعد از آن هیچ کس با او هم سخن نشد ، هیچ عشقی با او همدل و هم صحبت نشد! . . . . . لحظه جدایی گل … ما باید از هم جدا شویم. باز هم صحبت از جدایی! این بار این جدایی رنگ دیگری است ، حس دیگری است . این بار این جدایی ، جدایی گل است از شاخه خشک. شاخه خشک به آن گل امید بسته بود ، به خاطر عطر وبوی آن گل ؛اما اینک که این گل باید از شاخه جدا شود ، شاخه خشک ، خشکتر میشود. لحظه جدایی همیشه دلگیر است ، اما جدایی ما دلگیرتر و غمگین تر. ما وابسته ایم به هم این وابستگی مقدس بین ما باعث شده به هم دلبسته شویم. دلت مهربان است ، دلت درد دل مرا گوش می دهد و با دوای محبتش آن را آرام میکند. ای گلم مرا تنها نگذار! این شاخه خشک زندگی که دیگر امید به زندگی ندارد را تنها نگذار. اما حرف من بی هوده است چون این گل باید از من جدا شود.((این گل باید از شاخه اش جدا شود.)) هیچ گلی بر روی شاخه اش نمی ماند یا پرپر می شود یا جدا می شود. تو گلی هستی که هیچگاه پرپر نمی شوی و همیشه گلی با همان زیبایت ، و با همان عطرو بوی عاشقی ات . تو گلی جدا شدنی هستی . گل نرگسی که با غبانی خواهد آمد و تو را از شاخه خواهد چید! کاش آن باغبان من بودم ، کاش صاحب آن گل من بودم! کاش این گل با شاخه اش در خانه عطر و بوی عاشقی می دادند. اما این گل از شاخه جدا خواهد شد و شاخه از تنهایی و دلتنگی خواهد مرد و گل در گلدانی دیگر گل می دهد و به زندگی اش ادامه می دهد و عطر و بوی عاشقی را به خانه دیگری خواهد برد. این هم سرگذشت گل و شاخه خشک ! گل نرگس همیشه گل خواهد ماند . و شاخه از خشکی خواهد مرد. تو هم مثل گل مریم باغبانی خواهد آمد و از شاخه جدایت خواهد کرد. افسوس که این دنیا با من خوب نیست و با ساز من نمی رقصد!
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی مي ترسم از نبودنت... و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" می خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت....... من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش و زندگی را به خاطر زیباییش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم. ....... دلم میخوادوقتی میای کوچه روآب پاشی کنم رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم بعدخودمویواشکی کنج دلت جابکنم به افسون محو کردی شکــوه های بیکرانــم را به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را به نیکی میبری نامــم ولی چــندان بدی با من که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوشدل توان بودن که بهر مصلحت با من نمــایی دوســتی و دوســت داری دشــمنانم را تنه رود هم همه آب ، من پر از وسوسه خواب واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش....... یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود .... یه غریب اشنا دل جونمو ربود اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی تا ابد پیشم بمون کاش می شد تو جنگلا،یه کلبه داشتیم من و تو زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو خودمون خونه می ساختیم ،دستامون گلی می شد آهن و بتن نبود،دیوارا،کاگلی میشد وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم آتیش کلبه به را بود ،دیگه سردت نمی شد غم نون زانو می زد،حریف مردت نمی شد کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود واسه امنیت شهر ،گزمه و پاسبون نبود ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو کنجه این خونه بودیم ما که رفتیم ولی این رسمه وفداری نبود قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشقه جدید میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید ما که رفتیم ولی مزده دستای ما این نبود دله ما لایقه اینکه بندازیش زمین نبود ما که رفتیم ولی کن قدرتو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشقه کاغذی لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی.......
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی [h=2]متن های عشقولانه[/h]روی گلهای نرگس با یک مداد قرمز هزار دفعه نوشتم زندگی بی تو هرگز جویبارمی خشکد و ریگزارش می ماند انسان می میرد و یادگارش می ماند در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست هیچ شاهی به گدایی سرور نیست چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد و تو زیبایی که برای من باشی من غريبه اي ديروز *** آشناي امروز***و فراموش شده ي فردا*** پس اشنايي امروز رو مي نگرم*** تا در فراموشي فردا يادم كني*** اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمياگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي فتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزياگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگياگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت دارهاگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف مي زني تركت مي كنه بدون عاشقته امروز همان فردايست كه ديروز نگرانش بودي .امروز همان ديروزيست كه فردا از ان ياد مي كني ، پس ديروز را فراموش كن و فردا را در خاطر داشته باش .به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کنو اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنندباور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگزفقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی[FONT=Arial (Arabic)] واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ،ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشهآلبرت انيشتن ميگه:عشق مثل ساعت شني مي مونه،همون طوري كه قلب رو پر مي كنه ،مغز رو خالي مي كنه اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن نداره.اگه يه كم بيشتر فكر كنه مي بينيزندگي ارزش مردنم نداره،اما اگه خيلي فكر كني مي بيني مردن و زنده بودنارزش فكر كردن و ندارههميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد ارزويديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشهپس هميشه سعي كن قدرچيزي كه امروز داري خوب بدوني چشم كه گشوديم دنيا بود و شهر بود و مردمان د ر جامه هاي رنگين . هر يك به رنگي و رنگي برنگي...... رنگها زيبا و چشم نواز و عصيانگر.گشتيم وبيشتر گشتيم تا مگر جامه اي بيابيم همرنگ دل خود كه گفته اند " مرد را آن به كه صورت و سيرتهمسان" روز به پايان آمد و نيافتيم رنگي بي رنگ . رنگ دلمان رنگ بي رنگي. بايد همچو شيشه بود دو رو و يكرنگ[FONT=Arial (Arabic)]يادم باشه_كه يادت باشه_كه يادم بياري_كه يادت بدم_كه ياد بگيري_كه يادم بياری كه هميشه به يادتم_و يادت كه هيچ وقت از يادم نمي ره _اين و يادت نره....؟ [/FONT][FONT=Arial (Arabic)]دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه) [/FONT]چند دقيقه ي ديگر وقت داري تا به من نگاه كنيبه من به چشمانم و به قلبي كه تنها براي تو ميتپد اين شب اين باران و اين تو چند دقيقه ي ديگروقت داري تا به من نگاه كني پيش از آنكه كاملاتمام شوم [FONT=Arial (Arabic)]گلهای نرگس قلبم چشمهای خود را به راه بی نهایت دوخته اند.چشم براه دیدن تو شاید از راهی که رفتی باز ایی .شاید بیایو این قلب شکسته رو مونس جان باشی ...می دونم واسه همیشهرفتی و رفتنت را باز گشتی نیست اما من همچنینمنتظرتم... یک انتظار بی پایان غروب رو دوست دارم چون رنگ شرابه شراب رو دوست دارم چونظ رنگ خونه خون رو دوست دارم چون در رگم جاریست رگ و دوست دارم چون به قلبم راه داره قلب رو دوست دام چون جایگاه تویه بیشتر دوست دارم شما بهترین امید ها رو در قلب من ایناستال کنی کردی عکس شما در بک گراندکامپیوترقرار داره شما روی قلبه من با ملایمت کلیک می کنی.عشق را در زندگی من ریست کرده و تمام غمهایم را شیفت دیلت می کنی .من هر کجا باشم قلبم به شما کانکت است عشق شما قلبو و مغز منو هک کرده [/FONT]به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد...به دستانت بياموز كه هر گل ارزش چيدن ندارد...به قلب خود بياموز كه هر كس كنج آن جايي ندارد... [/FONT]
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی یه جایی خوندم نوشته بود توی این دنیا دنبال یه قلب دیگه نگرد که عاشقش بشی چون این دنیا اینقدر کوچیکه که دوتا قلب توش جا نمیشن ولی اگه تونستی این کار و بکنی هیچ وقت از اون قلب جدا نشو چون این دنیا اون قدر بزرگه که دیگه نمیتونی پیداش کنی نمیدونم این دنیا بزرگه یا کوچیک ولی این و میدونم توی این دنیا ما آدما میتونیم با حرفها مون و کارا مون هم دل بشکونیم هم دل به دست بیاریم دلم در حلقه غمها نشسته / زبانم بسته و سازم شکسته وجودم پر ز شعر عاشقانه ست / تو را می خواهم و اینها بهانه ست
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود. زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا. گیس شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكی ترك. روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی چشمانم را باز کردم و تو را دیدم و عاشقت شدم اما تا یک لحظه چشمهایم را بستم ،دیگر تو را ندیدم. دیگر به شکستن عادت کرده ام، انقدر سوخته ام که خاکستر شده ام. انقدر بی وفایی دیده ام که خودم نیز بی وفا شده ام. انقدر اشک ریخته ام که دیگر همه جارا خیس میبینم، انقدر لحظه های زندگی را با غم وغصه سپری کرده ام که برای همیشه همنشین غم ها شده ام. نمیدانستم فاصله بین عاشق شدنم و یک لحظه بستن چشم هایم، جداییست. نمیدانستم سهم همه ما عاشقان بی وفاییست. کاش هیچگاه تو را نمیدیدم، کاش هیچگاه عهد عشق را با تو نمیبستم. بشکند قلبم که عاشق شد. بسوزد احساسم که در راه تو فدا شد. حال و هوای دلم مثل خزان است. این حال، درد همه عاشقان است. فصل های دلم بی بهار است، این انتظار بی پایان است. مرا تنها گذاشته ای و بار سفر بسته ای.... تو که عاشقم نبودی پس چرا گفتی عاشقی؟ تو که دوستم نداشتی پس چرا...؟؟ میگفتی همیشه با منی.....پس چرا مرا تنها گذاشتی....؟؟؟؟؟
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی چشم ها دروغ نمی گویند! وقتی بچه بودم و دروغ می گفتم مامانم می گفت: از چشمات می فهمم می گفت: چشمات پلک میزنه وقتی بزرگ شدم رفتم جلو آینه گفتم اصلا دلم برات تنگ نشده دیدم چشمام پلک میزنه باز گفتم باز پلک زد
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند
پاسخ : متن های عاشقانه و احساسی [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. [/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ... اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحرانگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش.... و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم. شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو.... گفتم: به چشم. در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم. هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟ قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست... به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست. با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او توغیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم... من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟! خدا گفت: من؟!! فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ... نزدی؟!! و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ... [/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]