خوابگاهی نیست خالی، در خیابانها بخواب گوش ها مشغول فریاد و سوالت بی جواب شب خیالاتی شده، دیوانه شیطانی شده (ماهْ بازی) می کند، زنجیرِِِِ بی حد وحساب دردْ فردی می شود، هر جا نبردی می شود فصلِ سردی می شود،از یادِ گرما دل کباب اعتمادی نیست بر آغوش فردای زنان شهوت دیروزهامان می کند ننگین خطاب آشنایی کوش، چشمی کوش ، مردی کو کجاست؟ دور کردم، کور کردم ، کاخ نامردی خراب