گرجه مستیم وخرابیم ..چو شبهای دگر باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر چه بمیخانه چه محراب حرامم باشد گر بجز عشق توام هست تمنای دگر
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست ...
عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان هوس گردش پیمانه اگر بگذارد معتقد گردم و پابند و ز حسرت برهم حیرت این همه افسانه اگر بگذارد همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او لیک پروانهء دیوانه اگر بگذارد شیخ هم رشتهء گیسوی بتان دارد دوست هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد
ما به درگاه تو با بخت سیاه آمده ایم شکر وصد شکر ز بیراهه به راه آمده ایم نه پی سیم و زر و ملک و سپاه آمده ایم نه پی تخت و نه دنبال کلاه آمده ایم ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
برخیز تا پناه به میخانه ای بریم دست ز عمر شسته به پیمانه ای بریم مستانه گر که بر سر ما جام بشکنند خوش تر که رنج صحبت فرزانه ای بریم از چرخ شکوه ،قصه ی بیهوده گفتن است دیوانگی است شکوه ای به دیوانه ای بریم آن سان شدم ملول که گر وجه می رسد این پنج روزه خانه به میخانه ای بریم آنجا هم ار نشد که شوم ،همتم کجاست چون جغد،آشیانه به ویرانه ای بریم
چون زیر خاک تیره شدم یاد من بکن هرجا که حلقه دیدی، دستی به گردنی دانی که آگه است ز حال دل عماد آن برزگر که آتشش افتد به خرمنی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد نیست دیگر بخرابات خرابی چون من باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است بدهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد...
چندی است تند، می گذریم از کنار هم ظاهر خموش و سرد و نهان بیقرار هم رخسار خود به سیلی می سرخ کرده ایم چون لاله ایم هر دو بدل داغدار هم او را غرور حسن و مرا طبع سربلند دیری است وا گذاشته در انتظار هم... چشم من و تو راز نهان فاش می کند تا کی نهان کنیم غم آشکار هم ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنند عاشق شوند و با مه خود گفتگو کنند...
گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو کوته به بوسه عاقبت این ماجرا کنیم... دنیا وفا ندارد و ایام اعتبار عاشق نئیم و رند بخود گر جفا کنیم فصل بهار میگذرد ای بهار من باز آ که سوخت طاقت صبر و قرار من