درخيال خويش ديشب عكس آن دلبركشيدم زحمت بسياربردم،ذلت بي بركشيدم اول از زلغش گرفتم تا كه سازم حزن گل بهرگيسوي چو ماهش واژگون ازسركشيدم مي كشيدم ابروانش تا سحربرصفحه ي دل واي از آن ابرو كشيدن من چنان خنجركشيدم مي كشيدم چشم زيباي خمارآلوده اش را مستي چشمش كه ديدم پر ز مي ساغركشيدم درخيال لب كشيدن نقطه اي افتادبالا بازبان پاكش نمودم،از ازل بهتركشيدم مي كشيد ساق سينه آن ميان قامتش را راستي قامت قيامت بودومن محشركشيدم در سخاوت حاتم طايي گداي آستانش در شجاعت رستم اندرلهش نوكر شيدم صبح شد،ديدم كه من اندر خيال عكس مولايم علي آن حيدر صفدر كشيدم