توی کتابش بابا آب داد را خط زد بابا برایش آب نه،نان هم نمی آورد آن مرد روی اسب،در باران نمی آمد تصمیم کبری هم عوض شد،خاله کوکب مرد پتروس انگشت نکرد در سوراخ سد زیرا هرگز کسی با او وفاداری نمی کرد از کوه می افتاد روی ریل آهن،سنگ اما دگر دهقان فداکاری نمی کرد منصور را از دار پایین می کشند این شهر آرش کمان را بست و سوی شهر توران رفت طوفان نیامد،نوح ماند وکشتی بی آب آن مرد با چترش نیامد،زیر باران رفت حتی کلاغ این بار زیرک شد و با هوش روباه وقتی باخت،هی بی آبرویی کرد فریاد می زد،گرگ آمد،گرگ می آید جالب همین جا بود،چوپان راستگویی کرد... مهدی