به پسرم دروغ نگوييد! نگوييد من به سفر رفته ام نگوييد من از سفر باز خواهم گشت نگوييد زيباترين هديه ها را برايش به ارمغان خواهم آرود به پسرم واقعيت را بگوييد بگوييد به خاطر آزادي تو هزار خمپاره ي استعمار سينه ي پدرت را نشانه رفته اند بگوييد خون پدرت در تمام مرزهاي غرب و جنوب كشورش پريشان شده است بگوييد موشكهاي دشمن انگشتان پدرت را در «سومار» دستهاي پدرت را در «دشتِ عباس» پاهاي پدرت را در «موسيان» سينه ي پدرت را در «شلمچه» چشمان پدرت را در «هويزه» حنجره ي پدرت را در «ارتفاعات الله اكبر» خون پدرت را در «رودخانه ي بهمنشهر» و قلب پدرت را در «خونين شهر» پرپر كرده اند اما هنوز ايمان پدرت در تمامي جبهه ها مي جنگد به پسرم واقعيت را بگوييد بگذاريد قلب كوچك پسرم ترك بردارد و نفرت هميشه اي از ظلم ظالمان جهان در آن ريشه بدواند بگذاريد پسرم بداند كه چرا عكس پدرش را بزرگ كرده اند! چرا مادرش ديگر نخواهد خنديد! چرا گونه هاي مادربزرگش هميشه خيس است! چرا پدربزرگش عصا بدست گرفته! چرا عموهايش محبتي بيش از پيش به او دارند! و چرا، پدرش ديگر به خانه باز نمي گردد! به پسرم واقعيت را بگوييد مي خواهم پسرم دشمن را بشناسد مظلوميت را بشناسد و عطشناكي نهال نورَسِ دلش را با فوران حقيقت هميشه ي عاشورا پيوند زند مي خواهم پسرم، هر روز كنار ديوار اطاقش بايستد قدش را اندازه بگيرد هر روز شناسنامه اش را ورق بزند هر روز فانسقه ي پدرش را ببندد هر روز پوتين پدرش را امتحان كند هر روز اسلحه پدرش را روغنكاري كند هر روز با قمقمه ي پدرش آب بخورد هر روز بزرگ شدن دستهايش را تماشا كند و هر روز، بيتاب روزي باشد كه آنقدر بزرگ شود تا برخيزد و قدم در راهي بگذارد كه در منتهاي آن پدرش با لبخندي غرورآفرين ـ چشم انتظار ديدار حماسي اوست به پسرم دروغ نگوييد! نمي خواهم روياهايي دروغين چشمان پسرم را ببندد و جهت آفتاب را از او بگيرد تا ظالمان جهان باری را که بر دوش پدرم کشانده بودند اینک بر شانه پسرم بنشانند و زنجیری را که بر پای پدرم بسته بودند اینک بر پای پسرم بنهند نمیخواهم ایمان پسرم قربانی نیرنگ جهان خواران باشد. بگذاريد پسرم به جاي توپ نارنجك را بياموزد به جاي زمزمه فرياد را بياموزد به جاي ترانه سرود مبارزه را بياموزد و به جاي جغرافياي جهان تاريخ جهانخوران را بياموزد بگذاريد كلاس درس پسرم ديوار تمام كوچه ها و خيابانهايي باشد كه بيشمار شهيدان كشورم ـ با خون ـ راز بزرگ هستي بر آن نوشته اند به پسرم دروغ نگوييد! شاديهاي كوچك مظلوميت را از او پس بگيريد تا نفرتي بزرگ از ظلمي بزرگ در او ريشه بگيرد ركودِ رخوتِ مردابِ رويايي دروغين را از او پس بگيريد تا پسرم جاري شود رودي ستيزنده و خشماگين کوبنده سخره ها روبنده ي خاشاك و انديشناك دريا بگذاريد پسرم عمق بيابد متلاطم شود و خواب و بيداريش در طوفان بگذرد ركودِ رخوتِ مردابِ روياهاي دروغين را از او پس بگيريد بگذاريد پسرم تنها به دريا بينديشد وصیت شهید حسین ابرقویی: به پسرم و دخترم واقعیت را بگویید، بگویید به خاطر اسلام و نشر قرآن خمپاره دشمن سینه ی پدرت را نشانه رفت اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبهه ها میجنگد.