عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم آرامـ ـو آسوده ، در خواب خوش بودی یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم روزی که می گفتی ، من با تو می مانم روزی که دانستی ، من بی تو می میرم روزی که با عشقت ، بستی به زنجیرم بازنده من بودم ، این بوده تقدیرم خوش باوری بودم ، پیش نگاه تو هر دم زچشمانت ، خواندم کلامی رو خواندم کلامی رو عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم آرامــو آسوده ، در خواب خوش بودی یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم عشق تو چون برگی ، در دست طوفان بود دل کندنو رفتن ، پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم ، گفتی که می دانم باور نمی کردم ، هرگز جدائی را آن آمدن با عشق ، این بی وفائی را این بی وفائی را عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم آرامــو آسوده ، در خواب خوش بودی یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم من با نفسهایم نام تو رو خواندم کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی خیال کردم تو هم درد آشنایی به دل گفتم تو هم همرنگ مایی خیال کردم تو هم در وادی عشق اسیر حسرت و رنج و بلایی ندونستم تو بی مهر و وفایی نفهمیدم گرفتار هوایی ندونستم پس دیدارشیرین نهفته چهره تلخ جدایی تو که گفتی دلت عاشق ترینه دلت عاشق ترین قلب زمینه همیشه مهربونه با دل من برای قلب تنهام همنشینه چرا پس به تیغ بی وفایی شده قربانیت بی خون بهایی نفهمیدی امید ناامیدی رها کردی دلم رفتی کجایی ز بس آزار دادی روز و شب دل دل دیوانه ام آخر شد عاقل دل غافل شد عاقل دست برداشت ز امید خیالی خام و باطل خیال کردم تو هم درد آشنایی به دل گفتم تو هم همرنگ مایی خیال کردم تو هم در وادی عشق اسیر حسرت و رنج و بلایی چرا پس به تیغ بی وفایی شده قربانیت بی خون بهایی نفهمیدی امید ناامیدی رها کردی دلم رفتی کجایی
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی گریه هم بامن دگر نامهربانی میکند قلبم اماگریه هایش رانهانی میکند اشک تنهامونس شبهای تارم بود وبس اشک هم باغم دگر اما تبانی میکند بلبلی در زیرباران نگاهم لانه داشت اینک اما جغدشومی نغمه خوانی میکند باغ قلبم ازهجوم دردها پائیزشد غصه هم درآن به شادی باغبانی میکند
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم من و تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم تموم هستی رو باختیم می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم تموم هستی رو باختیم دیگه حتی اسم من با لبات نا آشناست سرنوشت عشقمون بازی دست خداست برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده سرنوشت منو تو به غمی زنجیر شده منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم تموم هستی رو باختیم
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟ سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟ روزگاري من و او ساكن كويي بوديم ساكن كوي بت عربده جويي بوديم عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم بسته سلسله، سلسله مويي بوديم كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود یك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت بلبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت اول آنكس كه خريدار شدش من بودم باعث گرمي بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي او بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد كي سر برگ من بي سروسامان دارد چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست حرمت مدعي و حرمت من هردو يكيست قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكيست اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنين است پي كار دگر باشم به چند روزي پي دلدار دگر باشم به عندليب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چنین ممتازش آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست از من و بندگي من اگر اشعاري هست بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست به وفاداري من نيست در اين شهر كسي بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه صد باديه درد بريديم بس است قدم از راه طلب باز كشيديم بس است اول و آخر اين مرحله ديديم بس است بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود وين محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است اين برود چون نرود چند كس از تو و ياران تو آزرده شود دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود يار اين طايفه خانه برانداز مباش از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش غافل از لعب حريفان دغل باز مباش باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت حاش لله كه وفاي تو فراموش كند سخن مصلحت آميز كسان گوش كند
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی قلبم محکوم شد به ساده بودن ........... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن .......... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ......... دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ........ چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ....... دستهايم محکوم شد به سرد بودن ........ پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ....... آرزوهام محکوم شد به محال بودن ...... وجودم محکوم شد به تنها بودن ...... عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن ...
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم کن ... بهت قول نميدم که ميخندونمت .ولی می تونم باهات گريه کنم ...اگه يه روز خواستی در بری ...حتماً خبرم کن ،قول نميدم که ازت بخوام وايسی .اما می تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتی ...و خبری نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی سراغ از من نمي گيري گل نازم نميشناسي صداي كهنه سازم نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه نمي دوني مگه با غصه دمسازم هواي گريه داره اين دل سردم چشام گريون صدام لرزون توئي دردم شبا تو كوچهي پر ماتم پائيز به دنبال چراغ خونه مي گردم برات گفتم حديث برگ خشك و باد لالايي قصه پروانه و شمشاد سراغ از من نمي گيري نگير اما فراموشم نكن پروانه زيبا سرود بيوفايي رو چرا خوندي مگه لالايي هامو برده اي از ياد نذار يادت بره پروانه زيباي من روزي شده غمگين اسير خونه غم ها
پاسخ : اشعار متفرقه فارسی چی بگم ابری وبارون نمی شی درد و می فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون من و می بینی ویرون نمی شی دل دیوونه خرابم میکنی چرا مثل قدیما خون نمی شی سر به صحرا می ذاری من و تنها میذاری ناله ی باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلا پنهون نمی شی ای وای چرا بین گلا پنهون نمی شی وقتی بارون میزنه شاخه ها رو میشکنه دل تنها چرا مثل گنجشکا پریشون نمی شی من و میبینی و حیرون نمی شی چی بگم ابری وبارون نمی شی درد و می فهمی و درمون نمی شی چی بگم با کی بگم راز تو رو داری آتیش میگیری خون نمی شی من که هر شب تا سحر قصه ی عشق و تو گوشت میخونم بازم افسانه ای افسون نمی شی تو بزرگی واسه دنیای خیال آدما دل زخمی ناله طشت بلا نکنه غصه ی لیلی رو داری واسه این قصه مجنون نمیشی چی بگم ابری وبارون نمی شی درد و می فهمی و درمون نمی شی