زيبا هواي حوصله ابري است چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا زيبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي چرخد از من مگير چشم دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را با من بگرد يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دل ها معنا شود يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردي بالايت در تندباد عشق نلرزد زيبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس مي کنم آنگونه عاشقم که نيستان را يکجا هواي زمزمه دارم آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است زيبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهاي چشم تو هستم زيبا کنار حوصله ام بنشين بنشين مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره ي عشق بنشان مرا به منظره ي باران بنشان مرا به منظره ي رويش من سبز مي شوم زيبا ستاره هاي کلامت را در لحظه هاي ساکت عاشق بر من ببار بر من ببار تا که برويم بهاروار چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر حول اين مدار زيبا زيبا تمام حرف دلم اين است من عشق را به نام تو آغاز کرده ام در هر کجاي عشق که هستي آغاز کن مرا (محمد رضا عبدالملکيان)
پاسخ : زیبا سلام یک شبى مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ى لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود! گفت: یا رب! از چه خوارم کرده اى؟ بر صلیب عشق، دارم کرده اى؟ خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مردِ این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلاى تو......! من نیستم! گفت: اى دیوانه! لیلایت منم!!! در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختى من کنارت بودم و نشناختی! عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک "یا رب"ت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم....
پاسخ : زیبا سلام مهربانم، ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته ، بر درمانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور پراحساس و خیال است و سرور مهربانم این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی
پاسخ : زیبا سلام با تو چه زندگی هایی که تو رویاها نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم چه سفرها با تو کردم، چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یه نگاهت، زیر و رو شد روزگارم دارم از تو می نویسم، دارم از تو می نویسم موقع نوشتن هام، وقت اسم گذاشتن هام کسی رو جز تو نداشتم، اسمی جز تو نمی ذاشتم من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست با تو چه زندگی هایی که تو رویاها نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم اونقده رفتم و رفتم، اونقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم! من تموم قصه هام قصه توست هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی دل نبود توی دلم، تو رو گرگها نبینن اونا با دندون تیز سر راهت نشینن الهی من فدای تو، چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو؟ یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی تو آسمون ها رفتی اون دورها نشستی دل نبود توی دلم، گم نشی تو کوچه باغ ها غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغ ها من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون تگرگ می اومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه، یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ، نریزه از تو یه برگ یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه که آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم، که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم، تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اونقده می گم تا خسته شم، با عشق تو شکسته شم
پاسخ : زیبا سلام معشوق من دردی است نهفته در قلبم.درد دوری زهر تلخی بر چشمان منتظر نگاشته.درد دوری ناله خروشان و برق اسای وجود دلدارت را احاطه کرده.امشب کنار ساحل؛ دل برموجهای دریا سپردم .ساحل هم تشنه معشوقش بود تشنه دریا .او نزدیک دریا بود اما ناچار بود فقط محو تماشای او شود و منتظر موج خروشان تا بیاید و ساحل را در آغوش بگیرد.معشوق من ساحل و دریا هر ثانیه محو تماشای همند اما همیشه و هر لحظه در انتظار آغوشی گرم و دلنشینند. امشب انگار چنگ زدند بر دل بیتاب امشب انگار زهر زدنند بر دل بیمار .امشب انگار سخت گذشت بردل این یار انتظار شنیدن نجوای دل انگیز کلامت را نمیدانی چقدر لذت بخش و طنین انداز تصور میکنم. انتظار صدای پای تو را دارم تا مثل همین دریا ارام ارام نزد ساحل بیایی و بار دگر ساحل را در اغوش گرم خود بفشاری انتظار دارم ثانیه ها در گذر باشند و من محو تماشای چشمانت باشم و با دریایی از دلتنگی و باهزار هزار مهر و عاطفه به تو خیره شوم و عین دیوانه ها با دلی سرشار از عشق بار دگر گویم دوستت دارم انتظار دارم شب هنگام بر بالین تو آیم و بوسه ای از لبت بگریم و با نوازشی عاشقانه کنار تو با ارامشی عجین خفته و به رویاهای زیبا سلام گویم پس میگویم ای انتظارها تا کی ادامه خواهید داشت؟و آیا زمانی که به پایان رسیدید باز هم بهانه برای زیستن باقی خواهد ماند؟
پاسخ : زیبا سلام یک روز می بوسمت یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف یک روز می بوسمت به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! این شعر برام خیلی اشناست فوقش می شوم ابلیس ! آن وقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم
پاسخ : زیبا سلام می نویسم، می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج غزل کافی نیست با تو از اوج غزل خواهم گفت می نویسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد… مینویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد…
پاسخ : زیبا سلام پنهان نگاهم میکند چشمی و صد ناز ! پنهان نگاهش می کنم ،می خوانمش باز . خورشید خندان لبش با من هم آغوش مهتاب تابان رخش با گل هم آواز . می خواهدم پیداست از طرز نگاهش ! دزدیده دیدنهای او می گویدم راز ! می خواهدم ،وز شوق این احساس جانبخش ذرات من پیوسته در رقصند و پرواز می خواهمت ای باغ لبریز از ترانه می خوانمت در اشک آواز شبانه می بینمت در تار و پود سینه در دل چون هرم آتش می کشی در من زبانه می آرمت از لابه لای جان به دفتر تا در سرود من بمانی جاودانه می جویمت در آسمان دربرگ در آب می پرسمت از قله های بی نشانه با یاد تو سرگشته در کوهم همیشه آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه می خواهمت ،ای با تو شیرین زندگانی ! ای دستهایت ساقه های مهربانی ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج بخشیده بار دیگرم شور جوانی ای برده ،چشمانت مرا از ظلمت خاک تا روشنی های بلند آسمانی پیش تو ،خاموشم آگر بر من نگیری چشم تو میداند زبان بی زبانی می خواهمت ،ای خوشتر از صبح بهاران ! ای چشمهایت عشق را آئینه داران ! ایکاش می گفتی چه می خواهد دل تو از این دل آواره در اندوهزاران ! عشق تو ،خوش می پرورد در جان پر درد شعری که ماند جاودان در روزگاران |! ساقی ،به فریادم برس ،غم پرپرم کرد ! چشمان او ،چشمان او خاکسترم کرد ! دیگر ،گل خورشید ،از سرخی به زردی است غم ،در نگاه آسمان لاجوردی است . با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها تنها خدا داند که تنهایی چه دردی است !
پاسخ : زیبا سلام اي دو چشمانت چمنزاران من باغ چشمت خورده بر چشمان من بيش از اينت گر که در خود داشتم هر کسي را تو نمي انگاشتم اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش همچو باراني که شويد جسم خاک هستيم ز آلودگيها کرده پاک اي طپشهاي تن سوزان من آتشي در سايه مژگان من
پاسخ : زیبا سلام گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم. فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند. کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود. همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است. صداقت ،کمترخریداری دارد. معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند. یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن. دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم. تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان. ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد. گریه ،حتی امان نمی دهد تا ..... بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند. بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد. هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت....... گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد . نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند. هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی. جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.