یک شهر مرا زیر لـبش زمزمه میکرد جانا تو بگو با من دیوانه چه کردی پروانه دلش سوخت نگاهش به من افتاد ای عهد شکن با دل پروانه چه کردی محرم زمانی
دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانایی ستیزد با سبکسار اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید سعدی
ز عبادت صراحی مطلب نتیجه هرگز چه نتیجه رو نماید ز نماز بی وضویی به کدام قابلیت شرف وصال جویم لــب کاسه سفالین نرسد به آبرویی طغرای مشهدی
گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند بیصدا باد دگر زمزمهی مبهمشان شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان محمد علی بهمنی
از دور که می آمد چون کبک خرامان بود زلفان پریشانش بر شانه نمایان بود آمد چو به نزدیکم، هوش از سر من بربود چون گنده سبیل او تا زیر زنخدان بود