1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جهان ماورا - چــــرا ارواح روي زميــــن مــــي مانند

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏10/4/12 در انجمن علوم متفرقه

  1. این مطلب نه تائید و نه تکذیب می گردد فقط برای اطلاع دوستان است

    روحي كه بر روي زمين است هنوز كاملا از اين دنيا جدا نشده و هنوز به دنياي ديگر، بهشت، برزخ و يا هرنام ديگري كه بر آن بنهيم سفر نكرده است. اين ارواح روي زمين مي.مانند و خيلي وقت.ها باعث مي.شوند ما روح ببينيم. دلايل اين اتفاق گوناگون است. بعضي از اين دلايل پيچيده و فقط مختص يك روح خاص است و بعضي ديگر ساده و قابل فهم مي.باشند. در اينجا چند دليل شايع ماندگار شدن ارواح بر روي زمين را برمي.شمريم: برخي از ارواح درون يا نزديك محل مرگ خود باقي مي.مانند. اين حالت به ويژه زماني رخ مي.دهد كه آن شخص به طور ناگهاني و غيرمنتظره از دنيا رفته باشد. اين ارواح در حالتي از سردرگمي به سر مي.برند و گويي نتوانسته.اند بپذيرند كه مرده.اند. آنها در آن منطقه باقي مي.مانند و هميشه سعي دارند با كساني كه آن اطراف هستند ارتباط برقرار كنند اين نوع ارواح ممكن است در همه جا يافت شوند

    گاهي روح مي.فهمد كه مرده است و بايد زندگي جديدي را خارج از دنياي ماده آغاز كند، ولي به دلايل مختلفي همچون ترس از پايان زندگي و موجوديت، ترس از ناشناخته.ها، ترس از به جهنم رفتن و يا به خاطر اعمال گذشته مورد قضاوت قرار گرفتن، خود نمي.خواهند به آن دنيا بروند. اين روح.ها به خاطر ترس خودشان در اين دنيا گرفتار مي.شوند

    پيام ارواح ارواح ديگر در زمين مي.مانند تا كارهاي نيمه.تمام خود را به اتمام برسانند. آنها مي.خواهند مطمئن شوند كه عزيزانشان مشكل نخواهند داشت يا مي.خواهند پيغامي به آنها بدهند. اين ارواح اغلب قصد ندارند براي مدتي طولاني در اينجا بمانند و وقتي به هدف خود رسيدند به سراي باقي مي.شتابند. ولي از آنجا كه زندگان نمي.توانند پيغام.هاي مردگان را به راحتي بگيرند و درك كنند، اقامت آنها در اين دنيا طولاني مي.شود. گناه هم مي.تواند دليل اين موضوع باشد. شايد اين ارواح فكر مي.كنند عضو خوبي براي خانواده نبوده.اند و زودتر از آنكه بايد آنها را ترك كرده.اند. به همين دليل است كه خيلي.ها معتقدند روح كساني كه خودكشي مي.كنند يا به خاطر كار غلط خودشان مثل سهل.انگاري، مصرف الكل يا اعتياد از دنيا رفته.اند در دنيا گرفتار مي.شود. آنها به خاطر كار خود احساس گناه مي.كنند

    ما زندگان هم ممكن است ارواح را پيش خود نگه داريم و به آنها اجازه رفتن ندهيم. در اين حالت روح فرد از دست رفته به خاطر عشق و علاقه ما و عدم تمايلمان به ترك او در زمين سرگردان مي.شود تا روزي كه ما بتوانيم با رفتن او كنار بياييم. اين بيشتر در حالتي رخ مي.دهد كه شخص از دست رفته بدون مراسم تشييع و توديع و بدون سوگواري مرده باشد. زندگان در اين حالت احساس گناه دارند و احساس مي.كنند كاري براي او انجام نداده.اند و حرفي را نزده.اند و همين موضوع سبب مي.شود كه روح در اطراف ما بماند

    خانه ارواح ما سلام، اسم من رابرت است و در ليورپول زندگي مي.كنم. من در يك خانه ارواح به دنيا آمدم و بزرگ شدم و تمامي اتفاقاتي كه در زير مي.خوانيد همگي حقيقت دارند. پدر و مادر من كمي قبل از به دنيا آمدنم خانه.اي بزرگ خريدند. قيمت اين خانه بسيار مناسب بود و از آن جا كه از مدت.ها قبل بدون سكنه مانده بود آن را زيرقيمت مي.فروختند. اين كه يك خانه زيبا و قابل سكونت در وسط يك خيابان پر سكنه مدت.ها متروك مانده بود جاي تعجب داشت ولي پدر و مادرم خيلي زود و با تلاش فراوان آن را آماده زندگي كردند

    بعضي همسايه.ها از نزديك شدن به خانه ما پرهيز مي.كردند و بعضي هم فقط براي آشنايي با ما به آنجا مي.آمدند ولي خيلي زود عذرخواهي مي.كردند و مي.رفتند. تمام اين اوضاع و احوال نشان مي.داد كه چيزي ترس.آور در اين خانه وجود دارد. اثاثيه منزل دست نخورده باقي مانده بود

    در طول مدتي كه كسي در آن جا زندگي نمي.كرد باد و باران به داخل نفوذ و مبلمان را نمور و خيس كرده بود و در نتيجه مبلمان گران.قيمت خانه كاملا فرسوده و پوسيده شده بود. پدر و مادر من اغلب احساس مي.كردند هواي خانه ناگهان سرد و موهاي سرشان بدون دليل قابل ذكري سيخ مي.شود. گاهي اوقات ابزار پدرم مثل پيچ.گوشتي، سيم.چين و... ناپديد مي.شدند و اثري از آنها يافت نمي.شد. فكر مي.كنم اين موضوعات آنها را ديوانه و از ماندن در آن خانه دلسرد مي.كرد ولي آنها آنجا ماندند. مدتي بعد پدر و مادرم مبلمان را بيرون بردند و شكستند و آنها را سوزاندند ولي وسايل ديگر تقريبا قابل استفاده بودند. يك گنجه كشودار در يكي از اتاق.ها بود كه هيچ.كس تا به حال نتوانسته بود در آن را باز كند. پدرم آن را هم بيرون برد و با چكش و اهرم شكست وقتي كشوها باز شدند، آنها ديدند وسايلي كه در خانه گم شده. بودند همگي در آن كشوها هستند از جمله آن وسايل پرده كوچكي بود كه قبل از شكستن گنجه مادرم آن را گم كرده بود

    _ _ _ مدتي بعد وقتي خانه كاملا از حالت متروكه درآمد و به منزلي مسكوني بدل شد من به دنيا آمدم و اتاق خواب جلويي را به من اختصاص دادند. اين اتاق هيچ فرقي با اتاق.هاي ديگر نداشت ولي اين امتياز را داشت كه من در آن با ارواح هم.نفس بودم. والدينم در اتاقم آيفون كار گذاشته بودند تا صداي گريه مرا بشنوند

    كمي بعد از تولد من صداهاي قدم.هاي سنگيني از اتاق من شنيده مي.شد و بوي عطر شمع.هاي سوزان در فضا مي.پيچيد. كم.كم صداي جديدي نيز به آن اضافه شد. صداي آواز يك زن مسن كه از آيفون اتاق مي.آمد. پدرم از اين صدا به شدت مي.ترسيد ولي مادرم به سرعت به طبقه بالا مي.دويد تا آن زن را ببيند ولي هيچ.وقت موفق به اين كار نشد. اين صدا به طور مرتب شنيده مي.شد و فكر مي.كنم والدينم به آن عادت كرده بودند. خانه ما خانه زيبايي بود ولي همه، داستان.هايي از ارواح از آن نقل مي.كردند

    يكي از منتقدان سرسخت اين داستان.ها مادر بزرگ مادري من بود ولي بالاخره يك روز داستاني از ارواح براي او هم رخ داد. عيد كريسمس سال 1970 يا 1971 بود و هر دو مادربزرگ.هايم به خانه ما آمده بودند. از آنجا كه اتاق قديمي من عوض شده بود مادرم دوباره مرا به همان اتاق خواب بدو تولدم فرستاد تا اتاق جديدم را براي مادربزرگ.ها آماده كند

    يادم مي.آيد كه من نمي.خواستم به اتاق خواب قديمي بروم و مي.گفتم آن جا براي آن خانم است و من نمي.خواهم پيش او بخوابم. مادربزرگم به حرف من خنديد و گفت: (اين حرف.ها چيه. اصلا من خودم به آنجا مي.روم تا بفهمي تمام اين حرف.ها خرافات است.) ولي در يكي از شب.هاي كريسمس مادربزرگم اتفاق جديد و ترسناكي را تجربه كرد. آن شب وقتي مي.خواست لباس.هايش را عوض كند و بخوابد ناگهان در باز شد و زن مسني به داخل رفت

    او به مادربزرگ نگاهي كرد و گفت: (سلام امي عزيزم (نام مادربزرگ امي است.) خيلي وقت است تو را نديده.ام.) مادربزرگ از ديدن زني كه حدس مي.زد مرده است به شدت ترسيد و از اتاق فرار كرد. بعدها معلوم شد آن زن صاحب قبلي خانه بوده كه در اثر يك سانحه تراژيك در خانه جان خود را از دست داده است. سال بعد خواهرم به دنيا آمد. دوباره صداهاي پا از طبقه بالا و بوي شمع.هاي سوزان در خانه پيچيد ولي نه به شدت گذشته. انگار روح خانه هم به بودن ما عادت كرده بود. چند سال گذشت و من يك روز آن (خانم) را ديدم

    آن موقع من يك نوجوان بودم و به اتاق تازه.سازي كه قبلا جزو خانه نبود نقل.مكان كرده بودم و از پلكان چوبي كه بيرون از خانه بود به داخل مي.رفتم. آن شب تازه داشت چشم.هايم گرم مي.شد كه صدايي شنيدم. صداي قدم.هاي كوتاهي بر روي فرش. مي.دانستم در اتاق تنها نيستم ولي مطمئن بودم صداي غژ.غژ پلكان چوبي را نشنيده.ام. در تاريك روشن اتاق مي.توانستم زني را ببينم كه با لباس بلند درست دم در اتاق ايستاده است. او پير بود و خيلي آرام حركت مي.كرد. عجيب است كه نترسيدم ولي بايد اعتراف كنم كه تا صبح ديگر نتوانستم بخوابم

    من هرگز درباره آن اتفاق با كسي حرف نزدم ولي بعدها دريافتم تقريبا در همان زمان پدرم هم آن خانم را ديده بود ولي چيزي نگفت. او مي.گويد: (من روي مبل راحتي دراز كشيده بودم و استراحت مي.كردم. ناگهان در كمد باز شد و زني مسن با موهايي وزوزي از آن جا بيرون آمد و مستقيما به آن طرف اتاق رفت. او مثل همه آدم.ها واضح و واقعي به نظر مي.رسيد.) وقتي پدر مشخصات چهره او را به زنان مسن همسايه داد آنها همگي گفتند او صاحبخانه قبليآنجا بوده است

    _ _ _ الان ديگر من و خواهرم ازدواج كرده.ايم و خواهرم يك بچه كوچك به نام (لوسي) هم دارد. او در خانه مادرم زندگي مي.كند و اتاق بچه او همان اتاق كودكي من است. هنوز هم همان صداهاي پا و بوي شمع از آن جا مي.آيد. تنها چيزي كه اضافه شده صداي ضربه.هايي است كه راس ساعت هشت و ده دقيقه و كمي پس از ساعت يازده شنيده مي.شود. اين صداها گاهي حتي بچه را از خواب بيدار مي.كند. يك شب كه به مهماني رفته بوديم خواهرم پرستاري براي نگهداري فرزندش گرفت. اين پرستار هيچ اطلاعي از سابقه خانه و داستان.هاي ارواح مربوط به آن نداشت. همه ما به مهماني رفتيم و دير وقت بازگشتيم وقتي به دم خانه رسيديم پرستار را ديديم كه وحشت.زده روي پلكان جلويي خانه ايستاده است. وقتي علت را از او پرسيديم، گفت: بعد از اين.كه صداي چند ضربه شنيده شد، لوسي بيدار شد و گريه كرد. ناگهان صداي زني از آيفون به گوش رسيد كه مي.گفت: (آرام باش. آرام باش لوسي عزيز من.) پرستار بيچاره آنقدر ترسيده بود كه حتي يك لحظه هم نمي.توانست در آن خانه بماند.در قسمتي از خانه ما در پاگرد طبقه اول هميشه يك نقطه سرد وجود دارد. وقتي از آن جا عبور مي.كردم از سرما مي.لرزيدم و موهايم سيخ مي.شد و با خود مي.گفتم حتما اينجا ارتباطي با روح آن زن دارد. وقتي بيست و دو يا بيست و سه ساله شدم مادرم چيزهايي از آن زن گفت. او مي.گفت در سال آخر زندگي اين زن، مردم به او تهمت ننگيني زدند. پسر جوان زن به خاطر اين حرف و حديث.ها از مادرش جدا شد و به كشور ديگري رفت و زن از شدت ناراحتي خود را در قسمتي از خانه حلق.آويز كرد. فكر مي.كنم حالا ديگر مي.دانم كه او كجا اين كار را كرد