1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

راز شقایق

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏6/1/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    شقايق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بيمارم
    اگر سرخم چنان آتش ، حديث ديگري دارم
    گلي بودم به صحرايي ، نه با اين رنگ و زيبايي
    نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شيدايي
    يکي از روزهايي ، که زمين تب دار و سوزان بود
    و صحرا در عطش مي سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
    و من بي تاب و خشکيده ، تنم در آتشي مي سوخت
    ز ره آمد يکي خسته ، به پايش خار بنشسته
    و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
    ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم ، سخت شيدا بود
    نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش
    افتاده بود ، اما طبيبان گفته بودندش
    اگر يک شاخه گل آرد ، ازآن نوعي که من بودم
    بگيرند ريشه اش را ، بسوزانند
    شود مرهم براي دلبرش ، آندم شفا يابد
    چنانچه با خودش مي گفت ، بسي کوه و بيابان را
    بسي صحراي سوزان را ، به دنبال گلش بوده
    و يک دم هم نياسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روي من
    بدون لحظه اي ترديد ، شتابان شد به سوي من
    به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و
    به ره افتاد و او مي رفت ، و من در دست او بودم
    و او هرلحظه سر را رو به بالاها
    شکر مي کرد ، پس از چندي
    هوا چون کوره آتش ، زمين مي سوخت
    و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
    به لب هايي که تاول داشت گفت : چه بايد کرد؟
    در اين صحرا که آبي نيست
    به جانم ، هيچ تابي نيست
    اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
    براي دلبرم ، هرگز دوايي نيست
    واز اين گل که جايي نيست ، خودش هم تشنه بود اما
    نمي فهميد حالش را ، چنان مي رفت و
    من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
    دلم مي سوخت ، اما راه پايان کو ؟
    نه حتي آب ، نسيمي در بيابان کو ؟
    و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
    که ناگه روي زانوهاي خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
    دلش لبريز ماتم شد ، کمي انديشه کرد ، آنگه
    مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
    نشست و سينه را با سنگ خارايي
    زهم بشکافت ، زهم بشکافت
    اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
    زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
    و هر چيزي که هرجا بود ، با غم رو به رو مي کرد
    نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب ، خونش را
    به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
    بمان اي گل ، که تو تاج سرم هستي
    دواي دلبرم هستي ، بمان اي گل
    و من ماندم نشان عشق و شيدايي
    و با اين رنگ و زيبايي
    و نام من شقايق شد
    گل هميشه عاشق شد

    www.setareh2012.blogfa.com
     
  2. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/11
    ارسال ها:
    1
    تشکر شده:
    0
    امتیاز دستاورد:
    0
    سلام عزیزم عالیه ادامه بده