ok سايت گل- محله کلوير بندرانزلي، روز اول بهمنماه 50 سال قبل شاهد زايش پسري بود که پدرش در شناسنامه نام سيروس را بر او نهاد. سيروس، کودکياش را با عشق به فوتبال سپري کرد. لازم نبود کفبين ماهري باشي تا نبوغ را در آن پسرک موژوليده انزليچي کشف کني. فقط کافي بود دقايقي در زمينهاي خاکي کلوير به تماشايش در بازي گلکوچک با بچههاي محله بنشيني تا به آساني بفهمی روزی ستاره بزرگي میشود. اين را حتي آن پيرمرد صياد که سيروس تورهاي ماهيگيرياش را کش ميرفت و از آن تور دروازه ميساخت، فهميده بود. روزي که در چشمان پسرک سبزهروی انزليچي زل زد و گفت: «يه روز انزلي به تو افتخار ميکنه.» اما پسرک تنها دلخوشياش اين بود که توپ را به تور بنشاند. شبها که خسته به خانه ميرفت فرصت داشت که به حرفهاي پيرمرد فکر کند. وقتی جوابی برای حرفهای پیرمرد پیدا نمیکرد به سراغ مادرش میرفت و از او کمک میگرفت تا شاید مادر جوابی برایش داشته باشد. اما خستگي فرصتي براي شنیدن جواب مادر به سیروس کوچک نمیداد. سيروس بزرگ و بزرگتر ميشد و جادوي فوتبال او را بيش از پيش مسحور خود ميکرد. او در تيم منتخب آموزشگاهها هنرش را به نمايش گذاشت. مربيان ملوان که هنر سيروس را ديده بودند او را به تيم نوجوانان ملوان آوردند تا ستاره بختش شروع به تابيدن کند. ملوان با فرماندهي پسرکي که تازه پشت لبهايش سبز شده بود قهرمان باشگاههاي گيلان در رده نوجوانان و جوانان شد. بعد از آن سيروس به بزرگسالان ملوان راه يافت تا پيشبيني پيرمرد صياد آرامآرام رنگ واقعيت به خود بگيرد. هر چند سيروس حالا گفتههای پیرمرد را فراموش کرده بود. حالا در انزلي همه از جواني حرف ميزدند که شوتهايش تور دروازه حريفان را پاره ميکرد و موج شادي را به دل مردم انزلي مينشاند. سيروس قايقران اسطوره انزلي شده بود. خيليها عکساش را به ديوار اتاقشان زده بودند و شبها با روياي سيروس به خواب ميرفتند. سيروس الگوي جوانان انزلي بود. او در سال1363 و در 23سالگي پيراهن تيم ملي ايران را بر تن کرد تا کلکسيون افتخاراتش کاملتر شود. روزي که کيهان ورزشي تيتر زد «عجب قايقراني دارد ملوان» آن روز در انزلي جشن بود. سيروس دو گل به پرسپوليس زده بود و دل ملتي را شاد کرده بود. آن روز سيروس پيامآور شادي براي مردمانش بود. اما او فارغ از هياهو راه محله قديميشان را در پيش گرفت تا خاطرات کودکياش را دوباره زنده کند. سيروس پيرمردي تکيده را ديد که کنار خانهاي قديمي نشسته بود و چشم در چشم او زل زده بود. سلامي کرد و گذشت. پيرمرد اما آهسته جوابي داد. زير لب زمزمه کرد «ديدي گفتم يه روز انزلي بهت افتخار ميکنه.» سيروس اما راهي خانه قديمي پدري شده بود. 18 فروردین 1377 خبری در انزلی دهان به دهان پیچید که حکایت از واقعهای غمانگیز داشت. آن روز همه آنهایی كه خبر را میشنیدند به این گفته اکتفا میکردند: «خدا کنه دروغ باشه.» اما برای ما که سالهاست عادت داریم خبرهای بد همیشه راست باشد این بار حادثهای شوم سیروس را از انزلیچیها گرفته بود. در جاده امامزادههاشم سیروس و راستیناش زیر چرخهای اتومبیل خاور رفتند و ملتی را عزادار کردند. حالا آن پسرک سبزهروي موژوليده در کنار آن پيرمرد صياد که اولين کاشفش بود به خوابي ابدي فرو رفتهاند. پيرمرد هم نتوانست طالع سيروس را کامل بخواند. سيروس نهتنها افتخار انزلي شد که افتخار ملتي شد. ملتي که در سالهاي عبوس جنگ تحميلي با گلهاي سيروس در لباس تيمملي دلشان شاد شد. اما او حالا فرصت دارد تا بيشتر با سيروس حرف بزند. کسي چه ميداند شايد سيروس آنجا هم با قامتي افراشته مشغول دريبل حريفان باشد و پيرمرد سرخوش به تماشاي کشف محبوب و محجوبش بنشيند. هماو که روزي در گوشاش گفت: «تو يه روز افتخار انزلي ميشي.» روحشان شاد...