اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و زرد شد آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه آه این آینه كی غرق غبار وگرد شد؟ هرچه با مقصود خود نزدیكتر میشد، نشد هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری كرد، شد هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه هر چه میپنداشت درمان است، عین درد شد درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود پس چرا از پشت سر خنجر زد ونامرد شد؟ سر به زیر و ساكت و بیدست و پا میرفت دل یك نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد