مرا بسوزانید به چارمیخ بکشید فراموشم کنید محکومم کنید نفرینم کنید اما هیچ گاه شعرهایم را در کتاب های درسی کودکان نیاورید بگذارید شعرها آزاد باشند ابرهای سرباز پنجره را باز کن تا به ابرهای عبوری سلام کنیم زنم پنجره را رو به باران باز می کند من می گویم: این یکی را نگاه کن شبیه سربازی است که مدام شلیک می کند زنم می گوید: به او بگو چقدر دلمان می خواهد زیر رگبارش بمیریم ابر سرباز می خندد و ما خیس می شویم و ما می میریم بدون خونریزی فتح می کند سپاه کلمات و شاعران تکه تکه می بخشند به معشوقه های شیرازی ، آندلسی ، بیروتی نظر ما درباره جهان سودی به حال جهان نداشت ما عشق را به زبان مادری زمزمه کردیم و پیاده به خانه بر گشتیم آن شب گریستیم و کلمات را در جیب هایمان پنهان کردیم دنیا آنقدر سیاه شده بود که از دنیا می گریختیم و شاعرتر می شدیم پنجره پشت کرده بود به خیابان دریا را روی چترت به خانه آوردی موسیقی نمناکی از موهایت می چکید گفتم: بیا از خانه بیرون بزنیم آنقدر زیر باران دویدیم تاکودکی هایمان خیس شدند در مسافرخانه ای دور خودمان را از تن کودکی هایمان درآوردیم روی صندلی شکسته ای کنار تخت رهایمان کردند و به خانه برگشتند آخرین موجود زنده دیگر نه پلنگی در سرت می دود نه گوزنی در سینه ات ماغ می کشد تنها رهایت کرده اند تا منقرض شوی به چه می اندیشی؟ ظرف های نشسته _تکه های تنهایی ات_ گرد و غبار روی میز _دست های معشوقه ای کهن_ تنها رهایت کرده اند پشت میله های زندگی در باز شده بود هیچ کس پشت در نبود ما مرده بودیم عشق جرم بزرگیست درون پیله ات بمان کرم ابریشم مگر تا به حال ندیده ای دو پروانه درست شبیه اثر انگشتهای ما از یک پیله بیرون بیایند عشق جرم بزرگیست که به پیله تو رنگ می اندازد بگذار موهایت باد را پریشان کند نیمه سیگارت باد را بکشد وقتی نیستم گفته ام عاشقت باشد برای دوستان ارمنستانی ام خوش به حالت کشورت کوچک است و برای دیدن معشوقه ات ساعت ها از پنجره اتوبوس به کویر چشم نمی دوزی خوش به حالت کشورت کوچک است و برای بدرقه دوستانت که شاید آخرین دیدارتان باشد در ایستگاه قطار اشک هایت را پنهان نمی کنی کشور بزرگ اندوه بزرگ است دوست من هاسمیک به دلتنگی هایم حسادت نکن