1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

درون پیله‌ات بمان!

شروع موضوع توسط para3to ‏26/3/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    مرا بسوزانید

    به چارمیخ بکشید

    فراموشم کنید

    محکومم کنید

    نفرینم کنید

    اما هیچ گاه

    شعرهایم را در کتاب های درسی کودکان نیاورید

    بگذارید شعرها آزاد باشند



    ابرهای سرباز

    پنجره را باز کن

    تا به ابرهای عبوری سلام کنیم

    زنم پنجره را رو به باران باز می کند

    من می گویم:

    این یکی را نگاه کن

    شبیه سربازی است که مدام شلیک می کند

    زنم می گوید: به او بگو

    چقدر دلمان می خواهد زیر رگبارش بمیریم

    ابر سرباز می خندد

    و ما خیس می شویم

    و ما می میریم



    بدون خونریزی فتح می کند

    سپاه کلمات

    و شاعران تکه تکه می بخشند

    به معشوقه های شیرازی ، آندلسی ، بیروتی

    نظر ما درباره جهان

    سودی به حال جهان نداشت

    ما عشق را

    به زبان مادری زمزمه کردیم

    و پیاده به خانه بر گشتیم



    آن شب

    گریستیم

    و کلمات را در جیب هایمان پنهان کردیم

    دنیا آنقدر سیاه شده بود

    که از دنیا می گریختیم

    و شاعرتر می شدیم

    پنجره پشت کرده بود

    به خیابان

    دریا را روی چترت

    به خانه آوردی

    موسیقی نمناکی

    از موهایت می چکید

    گفتم: بیا از خانه بیرون بزنیم

    آنقدر زیر باران دویدیم

    تاکودکی هایمان خیس شدند

    در مسافرخانه ای دور

    خودمان را از تن کودکی هایمان درآوردیم

    روی صندلی شکسته ای

    کنار تخت رهایمان کردند

    و به خانه برگشتند



    آخرین موجود زنده

    دیگر نه پلنگی در سرت می دود

    نه گوزنی در سینه ات ماغ می کشد

    تنها رهایت کرده اند

    تا منقرض شوی

    به چه می اندیشی؟

    ظرف های نشسته

    _تکه های تنهایی ات_

    گرد و غبار روی میز

    _دست های معشوقه ای کهن_

    تنها رهایت کرده اند

    پشت میله های زندگی

    در باز شده بود

    هیچ کس پشت در نبود

    ما مرده بودیم



    عشق جرم بزرگیست

    درون پیله ات بمان

    کرم ابریشم

    مگر تا به حال ندیده ای

    دو پروانه

    درست شبیه اثر انگشتهای ما

    از یک پیله بیرون بیایند

    عشق جرم بزرگیست

    که به پیله تو رنگ می اندازد

    بگذار

    موهایت باد را پریشان کند

    نیمه سیگارت

    باد را بکشد

    وقتی نیستم

    گفته ام عاشقت باشد



    برای دوستان ارمنستانی ام

    خوش به حالت

    کشورت کوچک است

    و برای دیدن معشوقه ات

    ساعت ها

    از پنجره اتوبوس

    به کویر

    چشم نمی دوزی

    خوش به حالت

    کشورت کوچک است

    و برای بدرقه دوستانت

    که شاید آخرین دیدارتان باشد

    در ایستگاه قطار

    اشک هایت را

    پنهان نمی کنی

    کشور بزرگ

    اندوه بزرگ است

    دوست من

    هاسمیک

    به دلتنگی هایم

    حسادت نکن