1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دفتر شعری برای حسین پناهی

شروع موضوع توسط para3to ‏17/3/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170

    تقدیم به طرفداران اشعار حسین پناهی

    با اجازه پرستو جون، دوستان گلم برای نظم بیشتر و راحتی کاربران اشعار حسین پناهی در این تاپیک قرار میدیم
    ممنون از همکاریتون

    باشد که رستگار شویم
    Negar



    [​IMG]

    سه شعر از حسین پناهی



    [​IMG]

    ساده زيستي و نوع متفاوت بينش مرحوم حسين پناهي از جهان عده زيادي را تحت تاثير قرار داد. نوع نگاهش، سادگي كلامش، او كسي بود كه ساده به دنيا آمد و ساده از دنيا رفت...


    و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم

    ****************

    در انتهای هر سفر
    در آیینه
    دار و ندار خویش را مرور می کنم
    این خاک تیره این زمین
    پاپوش پای خسته ام
    این سقف کوتاه آسمان
    سرپوش چشم بسته ام
    اما خدای دل
    در آخرین سفر
    در آیینه به جز دو بیکرانه کران
    به جز زمین و آسمان
    چیزی نمانده است
    گم گشته ام ‚ کجا
    ندیده ای مرا ؟

    ****************


    مادربزرگ
    گم کرده ام در هیاهوی شهر
    آن نظر بند سبز را
    که در کودکی بسته بودی به بازوی من
    در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
    خمره دلم
    بر ایوان سنگ و سنگ شکست
    دستم به دست دوست ماند
    پایم به پای راه رفت
    من چشم خورده ام
    من چشم خورده ام
    من تکه تکه از دست رفته ام
    در روز روز زندگانیم

    ****************
    «حسین پناهی»


     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    زنده یاد حسین پناهی ...

    ستاره




    بیکرانه

    در انتهای هر سفر
    در آیینه
    دار و ندار خویش را مرور می کنم
    این خاک تیره این زمین
    پاپوش پای خسته ام
    این سقف کوتاه آسمان
    سرپوش چشم بسته ام
    اما خدای دل
    در آخرین سفر
    در آیینه به جز دو بیکرانه کران
    به جز زمین و آسمان
    چیزی نمانده است
    گم گشته ام ‚ کجا
    ندیده ای مرا ؟
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    غریب

    مادربزرگ
    گم کرده ام در هیاهوی شهر
    آن نظر بند سبز را
    که در کودکی بسته بودی به بازوی من
    در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
    خمره دلم
    بر ایوان سنگ و سنگ شکست
    دستم به دست دوست ماند
    پایم به پای راه رفت
    من چشم خورده ام
    من چشم خورده ام
    من تکه تکه از دست رفته ام
    در روز روز زندگانیم
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    بهانه

    بی تو
    نه بوی خک نجاتم داد
    نه شمارش ستاره ها تسکینم
    چرا صدایم کردی
    چرا ؟
    سراسیمه و مشتاق
    سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
    نشان به آن نشان
    که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
    و عصر
    عصر والیوم بود
    و فلسفه بود
    و ساندویچ دل وجگر
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    بقا

    ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
    غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
    دوست خوب من
    وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
    ما باید مادرانمان را دوست بداریم
    وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
    ما باید بدویم دستشان را بگیریم
    تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
    ماباید پدرانمان را دوست بداریم
    برایشان دمپایی مرغوب بخریم
    و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
    پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
    ما باید دوست بداریم
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    کودکی ها

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    دل خوش

    جا مانده است
    چیزی جایی
    که هیچ گاه دیگر
    هیچ چیز
    جایش را پر نخواهد کرد
    نه موهای سیاه و
    نه دندانهای سفید
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    اولین و آخرین


    خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
    مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
    هر پسین
    این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
    نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
    مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
    ای راز
    ای رمز
    ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    خکستر

    به من بگویید
    فرزانه گان رنگ بوم و قلم
    چگونه
    خورشیدی را تصویر می کنید
    که ترسیمش
    سراسر خک را خکستر نمی کند ؟
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : زنده یاد حسین پناهی ...

    پروانه ها

    حق با تو بود
    می بایست می خوابیدم
    اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
    در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
    با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
    کاش تنها نبودم
    فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
    کاش تنها نبودی
    آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
    بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
    می دانی ؟
    انگار چرخ فلک سوارم
    انگار قایقی مرا می برد
    انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
    مرا ببخش
    ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
    می شنوی ؟
    انگار صدای شیون می اید
    گوش کن
    می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
    اما به جای آن
    می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
    گوش کن
    یکی بود یکی نبود
    زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
    به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
    به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
    به جای پختن کلوچه شیرین
    ساده و اخمو
    در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
    صدای شیون در اوج است
    می شنوی
    برای بیان عشق
    به نظر شما
    کدام را باید خواند ؟
    تاریخ یا جغرافی ؟
    می دانی ؟
    من دلم برای تاریخ می سوزد
    برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
    برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
    گوش کن
    به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
    حق با تو بود
    می بایست می خوابیدم
    اما مادربزرگ ها گفته اند
    چشم ها نگهبان دل هایند
    می دانی ؟
    از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
    کودک
    خرگوش
    پروانه
    و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
    بی نهایت
    بار
    در نامه ها و شعر ها
    در شعله ها سوختند
    تا سند سوختن نویسنده شان باشند
    پروانه ها
    آخ
    تصور کن
    آن ها در اندیشه چیزی مبهم
    که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
    در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
    یادم می اید
    روزگاری ساده لوحانه
    صحرا به صحرا
    و بهار به بهار
    دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
    عشق را چگونه می شود نوشت
    در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
    که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
    دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
    وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
    من تو را
    او را
    کسی را دوست می دارم