خواهنده مغربی در صف بزّازان حلب میگفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی ای قناعت توانگرم گردان / که ورای تو هیچ نعمت نیست کنج صبر اختیار لقمانست / هرکرا صبر نیست حکمت نیست
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) دو امیر زاده در مصر بودند. یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت. عاقبةالامر آن یکی علّامۀ عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد. پس این توانگر بچشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من بسلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونترست بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر من آن مورم که در پایم بمالند / نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شکر این نعمت گزارم / که زور مردم آزاری ندارم
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همیدوخت و تسکین خاطر (دل) مسکین را همیگفت بنان خشک قناعت کنیم و جامه دلق / که بار محنت خود به که بار منت خلق کسی گفتش چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم میان بخدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد پاس بخاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کس بردن هم رقعه دوختن به والزام کنج صبر / کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت حقا که با عقوبت دوزخ برابرست / رفتن بپایمردی همسایه در بهشت
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) یکی از ملوک عجم طبیبی حاذف بخدمت مصطفی صلی الله علیه سلم فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی درنحواست. پیش پیغمبر آمد گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستادنده اند و درین مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین (متعین) است بجای آورد. رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتیست که تا اشتها غالب نشود نخرند و هنز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت اینست موجب تندرستی. زمین ببوسید و برفت سخن آنگه کند حکیم آغاز / یا سر انگشت سوی لقمه دراز که زنا گفتنش خلل زاید / یا زنا خوردنش بجان آید لاجرم حکمتش بود گفتار / خردنش تندرستی آرد بار
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن. گفت صد درم سنگ کفایتست. گفت این قدر چه قوت دهد. گفت اینقدر ترا بر پای همی دارد و هر چه برین زیادت کنی تو حمال آنی خوردن برای زیستن و ذکر کردنست/ تو معتقد که زیستن از بهر خوردنست
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگری قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری بتهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را بخانه ای کردند و در بگل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بیگناهند. در را گشادند. قوی را دیدند مرده و ضعیف جان بسلامت برده. مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیآورد و بسختی هلاک شد وین دگر خویشتندار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و بسلامت بماند. چو کم خوردن طبیعت شد کسی را / چو سختی پیشش آید سهل گیرد وگر تن پرورست اندر فراخی / چو تنگی بیند از سختی بمیرد
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) یکی از حکما پسر را نهی همیکرد از بسیار خوردن. که سیری مردم را رنجور کند. گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد. نشنیده ای که ظریفان گفته اند بسیری مردن به که گرسنگی بردن گفت اندازه نگهدار کلوا واشربوا و لا تسرفوا نه چندان بخور کز دهانت برآید / نه چندانکه از ضعف جانت برآید با آنکه در وجود طعامست عیش نفس / رنج آورد طعام که بیش از قدر بود گر گلشکر خوری بتکلف زبان کند / ور نان خشک دیر خوری گلشکر بود رنجوری را گفتند دلت چه میخواهد؟ گفت آنکه دلم چیزی نخواهد معده چو کج (پُر) گشت شکم درد خاست / سود ندارد همه اسباب راست
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از(جز) تحمل چاره نبود. صاحبدلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن بطعام آسانترست که بقال را بدرم ترک احسان خواجه اولیتر / کاحتمال جفای بوّابان بتمنای گوشت مردن به / که تقاضای زشت قصابان منوچهر:این بیت آخر را ضرب المثل بهتری بین مردم توو این زمان هستا!!!!!! هههه
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان ببخل معروف بود گر بجای نان اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یاندهد. و گر دهد منفعت کند یا نکند. باری خواشتن ازو زهر کشنده است هرچه از دونان بمنت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی و حکیمان گفته اند آب حیات اگر فروشند فی المثل بآبروی. دانا نخرد که مردن بعلت به از زندگانی بمذلت اگر حنظل خوری از دست خوشخوی به از شیرینی از دست ترشروی
پاسخ : اندر باب سوم گلستان سعدی (فوائد قناعت) یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک. یکی را از بزرگان درو معتقد بوده (حسن ظن بلیغ داشت) بگفت: روی از توقع او درهم کشید و تعزیض سؤال از اهل ادب در نظرش تقبیح آمد زبخت روی ترش کرده پیش یار عزیز مروکه عیش برو نیز تلخ گردانی بحاجتی که روی تازه روی و خندان رو فرو نبندد کار گشاده پیشانی آورده اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند چون پس از چند روز مودّت معهود برقرار ندید گفت نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی به از مذلت خواست