1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند....

شروع موضوع توسط Zarirr ‏26/11/10 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    شادی ، غم ، غرور ، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ... ! پس همه ساکنین جزیره قایق های خود را ترمیم نموده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود ، وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت :

    آیا میتوانم با تو همسفر شوم ؟

    ثروت گفت : خیر نمیتوانی ، من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و دیگر جایی برای تو نیست

    پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی شده بود کمک خوست ، عشق گفت :

    لطفا کمک کن و مرا با خود ببر

    غرور گفت : نمیتوانم ، تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایق مرا کثیف میکنی

    غم در نزدیکی عشق بود ، پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم

    غم با صدایی حزن آلود گفت : آه ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم

    پس عشق اینبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد.

    پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است ، چرا که او جان عشق را نجات داده بود. عشق از علم پرسید : او که بود ؟

    علم پاسخ داد : او زمان است.

    عشق گفت : زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟

    علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .