1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏18/2/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    هی سعی می کنی نگذاری ببینمت
    پیداست هیچ دوست نداری ببینمت

    ای انعکاس کاشی یکدست اصفهان-
    در چشم های شرجی ساری! ببینمت!

    تا کی به شوق، هرچه تو را خیره می شوم،
    از پیش چشم های فراری ببینمت

    آخر چه کرده ام که...؟ چه می خواستم مگر؟
    غیر از همین که گاه گداری ببینمت

    گفتم که من بدون تو هرگز، به هیچ کس...
    گفتی به نیشخند که: "آری! ببینمت!"

    حالا ببین چقدر تو را صبر می کنم
    تا اینکه در کنار مزاری ببینمت

    که دور آن، تمام کسانم سیاهپوش...
    آن روز اگر... اگر بگذاری ببینمت
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    سیاهی می رود چشم شب از هر پیچش مویش
    چه عطری می وزد از سمت گندمزار گیسویش

    چه کشتی ها که یک عمر است می خواهند یک ساعت
    بیندازند لنگر را و بنشینند پهلویش

    و دریا چارده سال است هر شب خواب می بیند
    که سر هشته ست روی بندر آرام زانویش

    خیال ببرهای ساحل دریاچه آشفته ست
    که روزی رو به جنگل کرده با چشمان آهویش

    سپیدار بلند خسته! این نیلوفر بوداست
    که می خواهد بپیچد دور اندام تو بازویش

    خدا شش روز در هفت آسمان دنبال او می گشت؛
    زنی که سجده کرد ابلیس در محراب ابرویش

    نه "شیطان رجیم"* این شاخه ی بکری ست از طوبی
    که خم کرده ست سر را تا بچینی آلبالویش...




    پی نوشت:
    * زاهدم گفت زن افسونگر و شیطان صفت است
    آی مردم! بگریزید ز شیطان رجیم
    (سعید بیابانکی)
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
    آیا زنی غریبه در این کوچه‏ها نبود؟

    آن دختری که چند شب پیش دیده‏اید
    دمپایی‏اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

    یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟
    سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

    یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر
    گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

    زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود
    یک مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود!

    یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه
    اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

    عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
    هم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

    یک دختر دهاتی تنها که لهجه اش
    شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

    آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس
    یا این قیـافه در نظرت آشنا نبود ؟

    دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
    در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    موهام روی شانه ی توفان غم رهاست
    امشب شب عروسی من یا شب عزاست؟

    دارند از مقابل چشمان عاشقت
    با زور می برند مرا رو به راه راست!

    دارم عروس می شوم.. این آخرین شب است
    این انتهای قصه ی تلخ من و شماست

    حتی طنین زلزله ویران نمی کند
    دیوارهای فاصله ای را که بین ماست

    آن سیب کال ترش که بر روی شاخه بود
    این روزها رسیده ترین میوه ی خداست

    اما به جای باغ تو در ظرف میوه است
    اما به جای دست تو در سردخانه هاست

    آیینه شمعدان و لباس سفید و .. آه!
    این پیرزن چقدر به چشمانم آشناست

    روی سرش هنوز همان چادر کشی ست
    دمپایی اش هنوز همان طور تا به تاست

    کل می کشند یا؟... نه، به شیون نشسته اند!
    امشب شب عروسی من یا شب عزاست؟

    *

    حالا چرا- عزیز دلم!- بغض کرده ای؟
    این تازه روز اول و آغاز ماجراست
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    کسی از عمق دریا زد صدایت ماهی قرمز!
    و دریا پهن شد در زیر پایت ماهی قرمز!

    شبی قلاب ماهی گیر، دست از دامنت بر داشت
    و کرد آن ترس بی مورد رهایت ماهی قرمز!

    پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند:
    "تو؟! با این کفش های تا به تایت ماهی قرمز!؟"

    تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس
    نهنگی زیر سر دارد برایت ماهی قرمز!

    تو را می خواست قایقران که هر شب تور می انداخت...
    وگرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    باد هوهو می کند موسقی پاییز را
    یا نکیسا می نوازد مردن شبدیز را؟

    تلخ یا شیرین؛ خبرهایی که پشت پرده است،
    سخت می لرزاند امشب شانه ی پرویز را

    سخت می لرزد دلت اما نه آن طوری که من
    در خودم بیدار کردم هول رستاخیز را

    دفن کردی در هوس هایت مرا؛ انگار در
    زیر یک خروار گندم، ارزنی ناچیز را

    من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد مرد!
    برده از خاطر مگر چین، لشکر چنگیز را؟

    در خیابان های کاشان، شعر می رقصم تو را
    مثل مولانا که روج شمس در تبریز را

    هیچ کس بعد از تو حل نخواهد کرد من
    - این به قول تو معمای شگفت انگیز- را

    *

    شک ندارم دست سعدی در گلستان کاشته ست
    لوبیاهای همین اندوه سحر آمیز را!
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    این بادها که اشک مرا در می آورند،
    دارند تکه تکه کبوتر می آورند

    از زیر سقف ریخته ی آشیانه ها
    گنجشک های زخمی پرپر می آورند

    هر شب نسیم حادثه در شهر می وزد
    هر روز، یک مصیبت دیگر می آورند

    از ماهیان بپرس چرا رودخانه ها-
    هی لنگه کفش های شناور می آورند

    اینجا همیشه داروی سهراب را درست
    وقتی زمان رسید به آخر می آورند

    اما عقاب زخمی تنها! صبور باش
    یک روز جوجه های تو پر در می آورند
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خوش به حال آهو ها| پانته آ صفایی

    تا آمدی- شیرین ترین تعبیر رویاهایم!-
    با شوکت شاهان ساسانی به دنیایم

    شب های من را نغمه های باربد پر کرد
    افتاد شوری تازه در چنگ نکیسایم

    تا شیهه شبدیز تو پیچی در گوشم
    رم کرد اسبی سرخ مو در مویرگ هایم

    حالا تویی و اصفهانی تازه، اما من
    خالی ست بر دیواره های بیستون جایم

    هرکس که آمد واکند زنجیری از دستم
    انداخت بند تازه ای از عشق در پایم

    *

    از من گذشته مثل دختربچه ها باشم
    با برگ گل ها ناخن خود را بیارایم

    بگذار یک شب سیندرلای تو باشم بعد
    تا آخر قصه با یک لنگه کفش می آیم