1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

كفش هاي طلايي

شروع موضوع توسط Zarirr ‏1/1/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113

    تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه
    كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي
    پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم .
    جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند .
    پسرك لابس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در
    دستهايش مي فشرد .
    لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در
    دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان
    گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد
    .
    صندوقدار قيمت كفشها را گفت :« 6 دلار » .
    پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
    بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش
    ... »
    دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس
    مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ »
    پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در
    بياوريم . »
    من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به
    صندوقدار دادم .
    دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم
    خانم ... متشكرم خانم »
    به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت
    با چي راه بره ؟ »
    پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
    عيد كريسمس به بهشت بره ؟ »
    دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ،
    به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه
    ، خوشگل نمي شه ؟ »
    چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم
    : « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو
    بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »