1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خدا و بنده

شروع موضوع توسط Zarirr ‏1/1/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

    بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

    بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

    بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟


    خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

    خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

    خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

    بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

    خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

    او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

    خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

    ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

    خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

    نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

    ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

    خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

    که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری