من با تو سخن ميگويم نامت را بمن بگو دستت را بمن بده حرفت را بمن بگو قلبت را بمن بده با تو ميتوان به روي ماه قدم گذاشت با تو ميتوان به قلب خورشيد رفت با تو ميتوان قله هاي بلند عشق را فتح كرد با من سخن بگو
پاسخ : برای تو هيچ كس مثل تو رفيق نبود آرامش تومرحم زخم جان بود هيچ كس مثل تودست گرم رفاقت را نمي شناخت هيچ كس مثل توجاي امن عشق را بلد نبود نميخواهم واژه بازي كنم هرگز چنين نخواسته ام هرگز چنين نگفته ام اما وقتي بتو فكر ميكنم زيباتر ميشوم عاشق تر ميشوم خوش رنگ تر ميشوم
پاسخ : برای تو اين برق اميد است كه در چشمان تو ميدرخشد تو را تاريكي احاطه كرده است وچشمان تو در عمق فضا در جستجوي چيزيست كه حتي خودت انرا نمي شناسي تو اينده را ميجوئي و انرا به دست خواهي اورد فردا مال توست اما دخترك سعي كن مالك خوبي باشي
پاسخ : برای تو تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگاه دار وكلام ساده عاشقانه ات را خالصانه بگو من خلوص را بخوبي تشخيص ميدهم وارام ميگيرم
پاسخ : برای تو عاشق ترك لبخند نميكند لبخند تدهيب زندگي ست وبوسه اي بر دستهاي گرم محبت بالبخند هاي كوتاه گهگاه اين مرصع زرنگاررا شفافي ببخش بانوي خوب من
پاسخ : برای تو من غریبم درکوچه های غریب اشنایی دست پرمهرشقایق برگیسوانم موج پرافسون یک بوسه جام شرب ومستی روزوصال است تودرشوق یک پروازدیدم تورا من درمعراج عشقویک نگاه پرطلب دیدم مرادریک نظرتنهاگذاری غروب لحظه هایم رابه که سپاری دلم پرشوقوقلبم پرطلاطم نگاهم خیروچشمم پرازموج تومن چشم درراهم ای نگارم توراتابوسه عشق امانه دراوج هوس دوستدارم گذرکن بردلم که شیدایی دستان پرنیازاست مهارم کن که من یک عاشق پرزرازم
پاسخ : برای تو نگاهم کن که من پرزتشویشوهراسم غمی دارم که درگورنگاهم مستی عشق تودوست میدرم من امیدم راازگسل دادم مناین موج پراوازی غریبم شهادت دراوج مستی عین نیازاست غمی دارم که درسینه نگاه عشق میخواهد وصال پرزرویایی تورادرعین شراب میخواهد
پاسخ : برای تو کیستی؟ کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان ،شادی هایم را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم کیستی؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار ، رویاهای خویش با تو درنگ می کنم ؟
پاسخ : برای تو من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
پاسخ : برای تو دو چشم خسته اش از اشك تر بود ز روي دفترم چون ديده بر داشت غمي روي نگاهش رنگ مي باخت حديثي تلخ در آن يك نظر داشت مرا حيران از اين نازكدلي كرد مگر اين نغمه ها در او اثر داشت ؟ چا دل را به خاكستر نشانيد؟ اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستين بار خود آمد به سويم كه شوقي در دل و شوري به سر داشت سپردم دل به دست او چو ديدم كه غير از دلبري چندين هنر داشت دل زيباپرست من ز معشوق تمناي نگاهي مختصر داشت نگاهش آسماني بود و افسوس كه در سينه دلي بيدادگر داشت! پر پروانه اي را سوخت اين شمع كه جانان را ز جان محبوب تر داشت به پايش شاعري افتاد و جان داد كه آفاق هنر را زير پر داشت نمي داند دل پر درد شاعر چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت ولي داند : « فريدون » تاج سر بود اگر غير از محبت سيم وزر داشت! مرا گويد مخوان شعر غم انگيز كه حسرت عقده گردد در گلويم! خدا را ، با كه گويم كاين ستمگر غمم را هم نمي خواهد بگويم!