1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعری بسیار قشنگ و خنده دار سالها بود تو را ؟( آخر خنده)

شروع موضوع توسط ATENA ‏7/2/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=1][/h][h=1]

    *گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای
    درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می***گذارد
    مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت
    مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را
    شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه …*
    *شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.*


    * *



    *شاعراین چنین سرود:*


    *.*


    *.*


    *.*


    *.*


    *.*


    *سالها بود تو را می کردم
    همه شب تا به سحرگاه دعا*



    *************************************



    *یاد داری که به من می دادی
    درس آزادگی و مهر و وفا*



    ************************************



    *همه کردند چرا ما نکنیم
    وصف روی گل زیبای تو را*



    ***********************************



    *تا ته دسته فرو خواهم کرد
    خنجر خود به گلوگاه نگاه*



    ***********************************



    *تو اگر خم نشوی تو نرود
    قد رعنای تو از این درگاه*



    **********************************



    *مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
    به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش*



    **********************************



    *یاد داری که تو را شب به سحر می کردم
    صد دعا از دل مجروح پریشان احوال*



    **********************************



    *وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
    کاکل مشک فشان با وزش باد شمال*



    **********************************


    *عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
    نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال







    [/h]