[h=1][/h][h=1] *گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می***گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه …* *شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.* * * *شاعراین چنین سرود *.* *.* *.* *.* *.* *سالها بود تو را می کردم همه شب تا به سحرگاه دعا* ************************************* *یاد داری که به من می دادی درس آزادگی و مهر و وفا* ************************************ *همه کردند چرا ما نکنیم وصف روی گل زیبای تو را* *********************************** *تا ته دسته فرو خواهم کرد خنجر خود به گلوگاه نگاه* *********************************** *تو اگر خم نشوی تو نرود قد رعنای تو از این درگاه* ********************************** *مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش* ********************************** *یاد داری که تو را شب به سحر می کردم صد دعا از دل مجروح پریشان احوال* ********************************** *وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست کاکل مشک فشان با وزش باد شمال* ********************************** *عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال [/h]