فصلنامه دلش را بخوانید که دیگر یکتای درد نیست. [HR][/HR] فصلنامه دلم را باز نکنید نخوانید که میخواهم یکتای درد باشم و اندوه . بهار فصلنامه ام جز خزان رنگ دیگری ندارد . تابستانش شبهای سیاهی است . پائیزش بارش باران و غرش ابر است و زمستانش تنها سکوت و سردی و بی کسی . فرهاد تیشه بر دستانت سپردی و کوبیدی کوه بیستون را تو شهره عالم شدی از برای شیرینت . تو عشق را بلند آوازه کردی آرام نداشتی مجنون سر به بیابان زدی و دیوانه گشتی و از برای دیوانه بودنت مجنونت نام نهادند . من چه کنم ؟ نه اجازه کوبیدن بر کوه بیستون را دارم و نه اجازه سر به بیابان زدن اول هر فصل دلم آه و واویلاست و آخر هر فصل دیگر نایی برای زجه زدن نیست . سکوت است و سکوت است و سکوت . ای وای تنهای دلم چگونه آتش نگیرم از برای تنهائیت ؟ چگونه اشک نریزم از سردی و سکوت بی پایانت ؟ چگونه چون شمع قطره قطره آب نشوم که قطره قطره خون شدنت را می بینم ؟ چگون آتش درونم را خاموش کنم که آسایش یابم ؟ چگونه چون ابر ببارم که چشمه چشمانم خشک شده اند ؟ چگونه چون پائیز نوای غم سر دهم که نی لبکم را به تاراج برده اند ؟ چگونه چون زمستان سرد و یخبندان سکوت کنم که صبرم را از من ستاده اند؟ بیایئد ای فرشتگان مهربان خداوندی که این بنده حقیر خدا حیران و سرگردان است و جز در آغوش گرم مرگ آرامش نمی یابد .