در حسرت بنفشه [HR][/HR] دگرباره حسرت نوروز در راه است نوروز خاطره حسرت خاطرههای دور یادهای کودکی بوی خاک باغچهی خانه گلی که از گلفروشی دورهگرد پدر میخرید و با من در باغچهی خانه میکاشت بنفش و سفید و زردفام انگشتان کوچکم بر گلبرگها مینشست انگشتانی کوچک و لطیف انگشتانی پر از آرزو و امید بر مخمل درخشان بنفشی که زیباترین رنگ را جامه داشت گلی پنجروزه که در خاطرم تنید جاودانه و در یاد من جاودانه گشت حسرت آن بنفشهی کوچک آن دستان کودکانه که یأس نمیشناخت تبعید نمیشناخت و نمیدانست که نوروز در سرزمینی بیگانه چه بیرنگ و بوست چه غمگین است