من به تنهایی زاده شده ام [FONT=arial,helvetica,sans-serif]به تنهایی خواهم زیست [/FONT] چشم بر نمیدارم از آسمان ستاره ای را نشان کردم در آسمان بختم که تنهاست بی تو . . در یک دالان تاریک جدا من مرگ را از پیش میدانم در یک دالان تاریک رها مرا با خدا کاری نیست ! من به تنهایی زاده شده ام به تنهایی خواهم زیست . . . در دالان تاریک رها پشت به گلستان شما رو به هیچستان خدا من مرگم را از پیش میدانم !
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام قطار می رود.... تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............ و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار توکنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام مرگ ... پاییز مزرعه . . . زردی گندم زار . . . مترسک می دانست تا او باشد ٬ کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . . فردایش مترسک خود را کشته بود . . .
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام مرا ایگونه باور کن کمی تنها کمی به کس کمی از یاد ها رفته خدا هم ترک ما کرده .. خدا دیگر کجا رفته؟ نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟ که شاید هم به جرم آن ،غریبی و جدایی...هست؟
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام دستم را تکان می دهم به علامت " موفق باشید" صحنه ها را یکی پس از دیگری مجسم می کنم تا اشک را به مهمانی چشمانم فرا خوانم همیشه باید آنطور که می خواهی ببازی قطار جنگ را با وجدان هزاران چیزی که شباهتی به من دارند بدرقه می کنم توتم را زیر خاک دوستم پنهان می کنم و از همه ی انسانیت نا امید و شرمنده با خود زمزمه می کنم : " من باید بجنگم "
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام [FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی كسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا كن و وارد كوچه پس كوچه های تنهایی شو كلبه غریبی ام را پیدا كن[/FONT][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif] كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی ام در كلبه را باز كن به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را كنار بزن مرا خواهی دید[/FONT][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif].... با بغضی كویری كه غرق عصاره انتظار است نشسته ام پشت دیوار دردهایم.....[/FONT]
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام یاد دارم یک غروب سرد سرد، می گذشت از توی کوچه دوره گرد دوره گردم کهنه قالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست اول سال است؛ نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن خواهرم دلگیر بود مشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبود باز آواز درشت دوره گرد رشته اندیشه ام را پاره کرد دوره گردم کهنه قالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید. آی آقا ! سفره خالی می خرید.
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام گفتم: «بمان» و «نماندی»! رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سكوت و صعودُ سقوط! تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم، هی افتادم! هی بالا رفتم، هی افتادم... تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم، ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین كشیدی! من بی چراغ دنبال دفترم گشتم، بی چراغ قلمی پیدا كردم و بی چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام و صدای باران امد ان جا که شب از ضربه ی خورشید اشک در چمانش دوید و خون چکید از رخساره اش... شب، شب شد و من هنوز در پی تو کوچه باغ ها را با چراغ می گردم
پاسخ : . . من به تنهایی زاده شده ام بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود