چه زیباست وقتی ثانیه ها عاشق اند دنبال سرنوشت عشق ٫ هر لحظه جاری اند یک آسمان پر از شهاب ٫ یا یک زمین شکوفه میدهد حتی اگر زمان بایستد افسانه میشود دنبال ثانیه ها که باشی بهار میشود این قلب بی قرار تو آرام میشود در آسمان چشم های نیلی ات صد قاصدک روانه ی این لحظه میشود حالا که ثانیه ها عاشقانه می آیند برای روزهای آبی ات صادقانه می بارند تو باش و زندگی کن به عشق رویا ها به رسم عاشقانه های فردا و ثانیه ها
پاسخ : از سر دلتنگی .... خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد شراب لعل تو مي ديدم و دلم مي خواست هزار وسوسه ام چنگ در جگر مي زد زهي اميد كه كامي از آن دهان مي جست زهي خيال كه دستي در آن كمر مي زد دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي زد تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم كه پشت پرده ي اشكم سپيده سر مي زد
پاسخ : از سر دلتنگی .... نغمه ها دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ اهنگ نیست به لب جز سرود امیدم نبود مرا بانگ این چنگ خاموش کرد چنان دل به آهنگ او خو گرفت که آهنگ خود فراموش کرد نمی دانم این چنگی سرنوشت/ چه می خواهد از جان فرسوده ام؟ کجا می کشانندم این نغمه ها؟ که یک دم نخواهند آسوده ام دل از این جهان بر گرفتم / دریغ هنوزم به جان آتش عشق اوست در این واپسین لحظه ی زندگی هنوزم در این سینه یک آرزوست: دلم کرده امشب هوای شراب شرابی که از جان بر آرد خروش شرابی که بینم در آن رقص مرگ شرابی که هرگز نیایم به هوش مگر وا رهم از غم عشق او مگر نشنوم بانگ این چنگ را همه زندگی نغمه ی ماتم است نمی خواهم/ این ناخوش آهنگ را
پاسخ : از سر دلتنگی .... آتش پنهان گرمی آتش خورشید فسرد مهرگان زد به جهان رنگ دگر پنجه ی خسته ی این چنگی پیر ره دیگر زد اهنگ دگر زندگی مرده به بیراه زمان کرده افسانه ی هستی کوتاه جز به افسون نمی خندد مهر جز به اندوه نمی تابد ماه! باز در دیده ی غمگین سحر روح بیمار طبیعت پیداست باز در سردی لبخند غروب رازها خفته ز نا کا می هاست شاخه ها مضطرب از جنبش باد در هم اویخته /می پرهیزند برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ تک تک از شاخه فرو می ریزند می کند باد خزانی خاموش شعله ی سر کش تابستان را دست مرگ است و ز پا ننشیند تا به یغما نبرد بستان را دلم از نام خزان می لرزد زان که من زاده ی تابستانم شعر من آتش پنهان من است روز و شب شعله کشد در جانم می رسد سردی پاییز حیات تاب این باد بلا خیزم نیست غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام طاقت سیلی پاییزم نیست
پاسخ : از سر دلتنگی .... شباهنگ باور نداشتم که گل آرزوی من با دست نازنین تو بر خاک اوفتد با این همه،هنوز به جان می پرستمت بالله اگر که عشق این چنین پاک اوفتد می بینمت هنوز به دیدار واپسین گریان درآمدی که :«فریدون خدا نخواست!» غافل که من بجز تو خدایی نداشتم اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست! بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست گوید به من :«هر آنچه که او کرد خوب کرد!» «فردای ما » نیامد و خورشید آرزو تنها سپیده ای زد و آنگه ... غروب کرد. بر گورِعشق خویش شباهنگ ماتمم دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟ تو صحبت محبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم! پاداش آن صفای خدایی که در تو بود این واپسین ترانه تو را یادگار باد ماند به سینه ام غم تو یادگار تو هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد. دیگر ز پا فتاده ام ای ساقیِ اجلِ لب تشنه ام ،بریز به کامم شراب را ای آخرین پناه من ،آغوش باز کن تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
پاسخ : از سر دلتنگی .... دختری میان کویر ایستاده دو دست دراز کرده تا به زانو در آورد ماه شب های چهارده تو می بینی او را با همان چشم های نابینا و احساس میکنی که بزرگ شدی مثل بچگی ها احساس میکنی که شکفته ای در آسمان ستاره ها را شمرده ای چه زیباست وقتی که می بینی دختری از آسمان امید میگیرد برای چشم های منتظر پدر نوری از آسمان هدیه میگیرد
پاسخ : از سر دلتنگی .... همه جا رو مه گرفته رد پایی از تو مونده رد پایی از گذشته با دلی که پات نشسته با دلی که بی قراره هوای گریه رو داره اما شاید نمیدونه سر راهه یه سرابه واسه به تو رسیدن تو بیایون پا میذاره تو بیابون روزایی که گذشت تو چشم به راهی همه جا رو نم گرفته چشماشم خوابش گرفته اما اون دیگه نمیخواد تو رو حتی خواب ببینه
پاسخ : از سر دلتنگی .... یک نم اینجا ببار به این روح سیاه پاره پاره بیابانی شده قلبم برای عشق های بچه گانه ببین یک دم مرا نایی ندارم میان شعله های عشق پاکت نفس را بی اراده کم میارم نه بالی مانده تا پرواز رویا نه شعری تا بسازم آشیان را شدم تنها و بال و پر شکسته تمام حرف من را شب نوشته
پاسخ : از سر دلتنگی .... سوگند به حرفی که در گلو شکست به بغضی که خورده شد به اشکی که حلقه شد سوگند به قلب بی ناه خودم به دست های ناتوان و دلم به این روزهای خسته و دلگیر به شعر های بی در و پیکرم سوگند به آسمان امید به این خدای روزهای بی دریغ تمام عشق های هزار و یک شب را به پای چشم های تو خواهم ریخت یه کوچولو : تو مثل پیچک دیوار همسایه می مانی و این قلب را برای شکفتن هدیه می خواهی
پاسخ : از سر دلتنگی .... چشم خود را بر دل من باز خنجر كرده اي در ميان سينه ام انگار محشر كرده اي گيسوي آشفته دربادت نشاني از شب است بوسه ي خود را براي من مكرر كرده اي با طلوع واژه هاي شعر نابت نازنين سينه ام را غرق عرفاني معطر كرده اي گر چه رفتي و مرا تنها رها كردي ولي غنچه هاي كوچك دل را تو پرپر كرده اي