شعری از لیریکای اونسنس [HR][/HR] من بیش از همیشه در راهرو زنگ ساعت به انتظارت می مانم ساعت فریاد میزند،و هیولا ها نامم را صدا میزنند بگذار بمانم جایی که باد با من زمزمه میکند جایی که قطرات باران هنگام باریدن قصه می گویند