شعری از هوراس پدر طنز....(ایتالیایی) [HR][/HR] چه سبز شکفتند درختان و برف ها رفتند و چمنزار غرق در ژاله باز می روید نهر بر بستر خویش جاریست و خاک از پی تغییر خویش می پوید هراس خویش زدودند پریان افسونگر عریان به بیشه زار به رقص و بازی لیک زمان شتابنده در آغازین دم سال مرا می گوید: هان... تو برای جاودانگی زاده نشده ای جویبار از پی برفاب ها، پیش پای بهار آنگاه تابستان استوار می رسد از راه وانگه خزان طلایی با سیب های فراوان وبازگشت به زمستان، شب های برفی و خواب... واوره ټوله شوه ونې شنې شوې د ږلۍ لاندی چمن بیا شین کیږی سیندپر خپل ځای رهي دی خاوره دبدلیدو هڅه کوي جادوګړو شاپیری بېله ویرې لوڅې په ځنګله کې نڅیږي خووارختا وخت دکال په سر کې ماته وایي :هو... ته د تل لپاره نه يې زیږیدلی ویالې اوبه د واورې پسې د پسرلي پښوته خو چې ګورې بیا دوبی وي بیا طلایي منی د ډیرو مڼو سره بیرته ژمۍ اود وارې شپي او خوبونه... چشمه باندوزیا آی چشمه باندوزیا! ای جاری بلورین آب ها با گلهای آراسته و شراب خوشگوار اینک نذر خویش را ادا می کنم قوچی با شاخ نورسته قربانی ات می کنم که خون اش سرخ بیارایدت ای نغمه سرای جاری و خنکای دامانت را تطهیر کند آی چشمه باندوزیا! دور از تو باد طالع شوم ستارگان وز طلسم شریران گزندی مباد خنکای بهاری کز سینه ات جاری است. بنگر که نره گاوان خسته از شخم و گوسپندان به چرا آبشخوری امن می جویند آنجا که بستر مهربان و فیض جوشان تو جاری است. آی چشمه باندوزیا! تو را نیز روزی پرآوازه و بزرگوار خوانند زآن رو که سروده ام بدین چکامه تو را چشمه ای شاد زیر آن درخت بلوط و آیند گان دانند خنکای آبی که نغمه خوان از دامان تو می ریزد ای یار بیهوده مجوی زیرا که هرگز درنمی یابی تو را چگونه پایانی است به گردش ستار گان ثابت و سیار اعتماد نیست آن به که هر آن چه می رسد از راه بپذیری، بهره ای از تقدیر چه مرگ در کمین تو باشد امروز یا فردا چه حاصل از جدل موج با ساحل وقت را غنیمت دان و جامی به کف برگیر آروزهای محال را از یاد ببر اما دلیرانه روزهایت را دریاب