1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏3/2/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    همه مي پرسند:

    چيست در زمزمه مبهم آب؟

    چيست در همهمه دلکش برگ؟

    چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

    که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

    چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

    چيست در کوشش بي حاصل موج؟

    چيست در خنده جام

    که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

    نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

    نه به اين آبي آرام بلند،

    نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

    نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

    من به اين جمله نمي انديشم.

    من مناجات درختان را هنگام سحر،

    رقص عطر گل يخ را با باد،

    نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

    صحبت چلچله ها را با صبح،

    نبض پاينده هستي را در گندم زار،

    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

    همه را مي شنوم؛ مي بينم.

    من به اين جمله نمي انديشم.

    به تو مي انديشم.

    اي سرپا همه خوبي!

    تک و تنها به تو مي انديشم.

    همه وقت، همه جا،

    من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

    تو بدان اين را، تنها تو بدان.

    تو بيا؛

    تو بمان با من، تنها تو بمان.

    جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

    من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

    اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

    ريسماني کن از آن موي دراز؛

    تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

    پاسخ چلچله ها را تو بگو.

    قصه ابر هوا را تو بخوان.

    تو بمان با من، تنها تو بمان.

    در دل ساغر هستي تو بجوش.

    من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

    آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    تورا کنارمیگذارم
    برای قلم هاوقلم موها
    که نستعلیق ها ونقاشی ها
    به ادراک این زیبائی شایسته ترند
    توراکنارمیگذارم
    برای دل قناریها
    که عشق جرعه آبی خنک
    برای حنجره آنهاست
    من درحنجره حزین سه تارها خانه کرده ام
    توبرای آنکه چون قلب زیبائی
    درسینه شعرهای ناچیزمن بدرخشی
    حیف هستی...
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    یک شبی مجنون نمازش راشکست
    بی وضودرکوچه لیلا نشست
    عشق آنشب مست مستش کرده بود
    فارغ ازجام الستش کرده بود!
    گفت یارب ازچه خارم کرده ای؟
    برصلیب عشق دارم کرده ای
    خسته ام زین عشق دل خونم نکن
    من که مجنونم تو مجنونم نکن
    مرد این بازیچه دیگرنیستم
    این توولیلای تومن نیستم!
    گفت ای دیوانه لیلایت منم
    دررگت پنهان وپیدایت منم
    سالها باجورلیلا ساختی
    من کنارت بودم ونشناختی
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    عصیان خدا
    گرخدا بودم ملائک راشبی فریادمیکردم
    سکه خورشید رادرکوره ظلمت رها سازند
    خادمان باغ دنیا راازروی خشم میگفتم
    برگ زرد ماه راازشاخه های شب جداسازند

    نیمه های شب درپرده های بارگاه کبریای خویش
    پنجه های خشم خروشانم جهان رافرومیریخت
    دستهای خسته ام بعدازهزاران سال خاموشی
    کوه هارادردهان بازصحرا هافرومیریخت

    میگشودم بندازپای هزاران اخترتبدار
    میفشاندم خون آتش دررگ خاموش جنگلها
    میدریدم پرده های دودراتادرخروش باد
    دختر آتش برقصدمست درآغوش جنگلها

    میدمیدم درنی افسونی بادشبانگاهی
    تازبستررودها چون مارهای تشنه برخیزند
    خسته ازعمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
    درون مرداب تار آسمان شب فروریزد

    بادرانرم میگفتم که برشط شب تبدار
    زورق سرمست عطرسرخ گلها راروان سازند
    گورها رامیگشودم تا هزاران روح سرگردان
    باردیگر درحصار جسمها خود رانهان سازند

    گر خدا بودم ملائک راشبی فریاد میکردم
    آب کوثر رادرون کوره دوزخ بجوشانند
    مشعل سوزنده درکف گله پرهیزکاران را
    ازچراگاه بهشت سرسبزبرون رانند

    خسته اززهد خدائی نیمه شب دربسترابلیس
    درسراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را
    میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی
    لذت تاریک ودردآلودآغوش گناهی را
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    -وفا چه میدانی
    توای آشنای دلم - اشنا چه میدانی؟
    نخوانده درس محبت- آشنا چه میدانی؟
    ندیده درد جدائی- جدا مشو از دل
    طبیب روح ودل من - دوا چه میدانی؟
    نخورده خون جگر-حال من کجادانی؟
    بلای زندگی من_بلا چه میدانی؟
    فقیر درگه این عشق خانمانسوزم
    توشاه ملک وجودی _گدا چه میدانی؟
    مگر خدادل تومهربان کند با من
    ولی تو کافر مطلق_خدا چه میدانی؟
    چه شامها که دلم با توگفتگو دارد
    توقبله کاه دل من-دعا چه میدانی؟
    صفای اهل نظر_روی پاک وروشن توست
    بپای دل ننشستی_صفا چه میدانی؟
    ز رشک مردم وبروی غیر خندیدی
    توای امیددلم _حیا چه میدانی؟
    پریدم ازسرکویت بسنگ طعنه دریغا
    بتا تو جغد شناسی_هما چه میدانی
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    تا کجای قصه باید زدلتنگی نوشت
    تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
    تا به کی با ضربه های درد بایدرام شد
    یافقط باگریه های بی قرار آرام شد

    بهردیدار محبت تا به کی درانتظار
    خسته از این زندگی باغصه های بی شمار
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    آنجا که باغ در اسارت پائیز بود
    بهار آمد باخلعتی از شکوفه های رنگین
    وباغ رابه جشن شکوفائی ورقص شاپرکها دعوت نمود
    جویباران به حمایت درختان تشنه میشتافتند
    تا شاهد بردن برگ های نیمه جان به گورستان مرده هانباشند
    چشم شقایق ها نگران شکفتن گلها بود
    که مبادا توسن تگرگ در مسیر ذهن آنها بتازد
    وفصل طلائی هم آغوشی را به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد
    تو همیشه با منی مثل نفس
    پای به پای قدمهایم
    .....
    وقتی که هستی
    تمامی زمستان را بدون چتر در باران میروم
    وبی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یاد تو رنگ میکنم
    .........
    وقتی که نیستی گریه را بهانه میکنم
    ای دشت سوخته من
    بمیرم برای تو
    که
    در
    حریم
    اندیشه ات
    سراب
    تجلی
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    من آن روح غم گرفته بارانم!

    من آن غروب گمشده دورم
    کز یاد تو غمگین
    از لحظه های شادی جوانی دور
    با خاطرات کهنه تو سنگین

    آیا من آن کمانه رنگینم
    در آسمان صاف بهر پاک؟
    یا روح غم گرفته بارانم
    در رقص دره های غبار خاک؟

    آیا درخت سالم سرشارم
    سنگین زبرگ غبار و شاخه های عطر آلود؟
    یا بوته خار خشک بیابانم
    با تیغه های نازک زهر آلود
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    گل عشق
    خواستم از میان گلهای رنگارنگ
    بچینم وتقدیمش دارم-مدتی فکر کردم
    که کدام گل میتواند شایسته اش باشد
    سرانجام گلی راچیدم وآن را
    چیدم و به او هدیه دادم
    نیم نگاهی به من انداخت وبی رحمانه
    گلبرگ های آن را پرپرکردو بر زمین ریخت
    .
    اشک از چشانم جاری شد ولی
    او مستانه خندید و رفت

    آخر چه میدانست گلی که پرپر کرد
    گل
    ..عشق
    ---------من
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر نو (قصه های دلتنگی هامون)

    طبال بزن بزن که نابود شدم
    در تار غروب زندگی پود شدم
    عمرم همه رفت در کوره ی مرگ
    اتش زده استخوان بی دود شدم ....کارو...از کتاب شکست سکوت