1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

معرفی فیلم _اپوكاليپتو

شروع موضوع توسط *Sajjad* ‏2/2/12 در انجمن سینمای جهان

  1. Game Developer کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏26/11/10
    ارسال ها:
    23,929
    تشکر شده:
    6,162
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    برنامه نویس بازی های کامپیوتری و موبایل
    [h=2]اپوكاليپتو[/h]
    کارگردان:میل گیبسون
    بازیگران:روی یانگ بلود، دیلا هرناندز ،جاناتان بروور
    محصول 2006 امریکا ،مدت:139 دقیقه
    درباره «اپوكاليپتو»، فيلم آخر مل گيبسون

    اثرى خشونت بار و مبهم



    [​IMG]


    فيلم جديد مل گيبسون ماجراى قابل فهمى ندارد و مثل قصه مخدوشى مى ماند كه از بى نظمى صرف نشأت بگيرد.
    «اپوكاليپتو» برخلاف متون تاريخى و مستندات قديمى ماياها را مردمانى بى رحم و خونخوار معرفى مى كند كه فقط به فكر جنايت و كشتار هستند.
    مل گيبسون پيشتر هم با فيلم «مصايب مسيح» ثابت كرده بود كه استاد ساخت فيلم هاى حماسى تند و پرخشونت است و چنان در اين زمينه ها پايدار و مصمم است كه بيننده ها نمى توانند حتى مجالى براى نفس كشيدن بيابند و بايد هر لحظه در انتظار برخوردى تازه باشند و فيلم اخير او (اوكاليپتو) تأييد و تأكيد تازه اى بر همان طرز باور است.
    چه «مصايب مسيح» و چه «شجاع دل» كه جوايز اصلى اسكار ۱۹۹۵ را برد، از فن و امكانات ويژه «توليد عظيم» و شرح دقيق جزئيات بهره مى بردند و انواع گونه هاى تند و بى رحمى در آن آثار و بويژه فيلم «مصايب مسيح» مشاهده مى شدند، اما آنچه در «اوكاليپتو» مى بينيم به لحاظ برخورد و ستيز و تندى از آن ها هم فراتر مى رود و كار به حدى مى رسد كه خونريزى و فرار و تعقيب و مرگ به مسأله و اصلى غيرقابل گريز در اين فيلم بدل مى شود وجز آن هيچ چيز به چشم نمى خورد.
    براساس موضوع و اتفاقات اين فيلم بايد بپذيريم كه جامعه مايا، جايى كه اتفاقات «اوكاليپتو» در آن روى مى دهد، جامعه اى بسيار بدوى و خشونتگرا و فاقد عدالت بوده و همه چيز در آن بر پايه و محور سبعيت حركت مى كرده است. حتى اگر اينطور بوده باشد، لزوماً نيازى نبود كه گيبسون براى نشان دادن مسأله، صحنه هاى خشونت بار متعددى را روبه روى بيننده ها قرار بدهد و كار به گونه اى باشد كه هر لحظه يك سر از بدن ها جدا شود و طورى به زمين بيفتد كه انگار فندوق و گردو از روى درختچه ها و بوته ها به زمين درمى غلتند.
    شدت اين قضيه گاه به حدى مى رسد كه بيننده به جاى ترس و حيرت، نيشخندى مى زند و مجبور مى شود فيلم را مسخره كند و آن را جدى نداند. اين در حالى است كه موضوع فيلم ظاهراً جدى، آسان و سرراست است و پيچيدگى هم ندارد و ما مردى را مى بينيم كه در دل جامعه «مايا»ها از چنگ اسيركنندگان خود مى گريزد تا به خانه اش بازگردد و به كمك همسر باردار و پسرش بشتابد. در اين فيلم در شرايطى نجات شخصيت اصلى و جان سالم به در بردن او را مى بينيم كه قاعدتاً بايد در آن وضعيت ناگوار جان مى باخت.
    هر چه هست رنج ها وجراحاتى كه اين شخصيت بر اثر تيرهاى شليك شده از كمان برمى دارد، متفاوت با آلام و دردهاى مسيح در فيلم قبلى گيبسون نيست. با اين وجود نبايد تعجب كنيم، زيرا شخصيت مارتين ريگز پليس ماجراجوى «اسلحه مرگبار۲» با بازى گيبسون در صحنه هاى پايانى آن اثر سينمايى نيز شليك هزار گلوله را به سمت خود ديد و با اين وجود از پاى درنيامد و زنده ماند تا در قسمت هاى سوم و چهارم آن سرى فيلم ها نيز ابراز وجود كند!
    پس از جنجال هاى اجتماعى و سياسى كه درباره فيلم «مصايب مسيح» به راه افتاد، حداقل حسن «اوكاليپتو» براى گيبسون اين است كه چنين مشكلى را دربر ندارد و وى را از بحث هايى از اين دست تا حدى مبرا نگه مى دارد. در عين حال «اوكاليپتو» مثل «مصايب مسيح» همان ويژگى و مشكل زبان را دارد و شخصيت ها اين بار با زبانى تكلم مى كنند كه يوكاتك خوانده مى شود و ويژه ماياها بوده و اينك تنها در منطقه يوكاتان رايج است. در «مصايب مسيح» نيز شخصيت ها به زبان آراميك و لاتن سخن مى گفتند و در هر دو مورد براى تفهيم بينندگان لازم بوده است كه از زيرنويس براى تشريح قصه و ترجمه ديالوگ ها استفاده شود و باز همانند «مصايب مسيح»، «اوكاليپتو» داستانى بصرى و بهتر بگوييم واجد روال قصه گويى تصويرى و مبتنى بر داستان رسانى بصرى است و به حرف صرف متكى نيست. بر اين اساس قسمت هايى از قصه نه با حرف و ديالوگ بلكه با تصاوير بسيط و عظيم موجود انتقال مى يابند و موسيقى و افكت هاى صوتى هم در اين ارتباط مؤثرند. ديالوگ و صريح تر بگويم زيرنويسى كه بر برخى تصاوير مى آيند آسان و سرراست هستند و اگر يكى دوتا از زير چشم تان در رود باز لطمه اى به اساس و ريشه قصه وارد نمى شود و در فهم آنچه روى داده وتصاويرش از مقابل چشم تان رژه رفته است، معضلى نخواهيد داشت.
    با روال قصه گويى گيبسون، «مايا»ها مردمانى هستند كه در روستاى مورد نظر او زندگى تنظيم شده و راحتى دارند و اين لااقل چيزى است كه ما در سكانس نخست فيلم مى بينيم. زمان، ۵۰۰ سال پيش است و ما در اين بخش از فيلم كه قسمت فوق العاده اى نشان مى دهد، «مايا»ها را شكارجويان و ماجراجويانى مى يابيم كه به هر شكل و هر وسيله اى راه زندگى و ارتزاق را در جامعه محل زيست خويش مى يابند. در كتاب هاى تاريخ و مستندات قديمى مكرراً عنوان شده كه ماياها صاحب يكى از برترين تمدن هاى زمان خود بوده اند. اگر چنين باشد اين آدم ها كه در فيلم گيبسون روبه روى خود مى بينيم، لابد جزو دسته اى بوده اند كه فقط در جوار ماياها مى زيسته اند و تازه عامل تمدن را تجربه مى كرده اند و يا از انواع اوليه ماياها بوده اند و تمدن در سال هاى بعدى به سراغ شان آمده است.
    قهرمان فيلم گيبسون كه جگوار پاو نام دارد (با بازى پرشور رودى يانگ بلاد، بازيگر آمريكايى سرخپوست تبار) در ميان اين آدم ها و در فضايى صلح آميز و راحت زندگى مى كند و اوضاع در ابتدا براى او و همگنانش بسيار مساعد نشان مى دهد. شايد هم آنجا چيزى مثل بهشت باشد زيرا مردم منطقه مى توانند چيزهاى مورد نياز خود و منجمله غذا و خوراك را از منابع طبيعى و درخت ها بردارند و ساير موارد را بر جاى بگذارند تا نسل هاى بعدى به سراغ شان بروند. زندگى جگوارپاو هم در كنار خانواده اش ايده آل نشان مى دهد و او از هر جهت مراقب همسر باردارش (داليا هرناندز) است و به پسر نوجوانش هم علاقه زيادى را بروز مى دهد. شخصيت هاى ديگر موجود در قصه و به واقع ساكنان روستا نيز جملگى قطعه هاى پازل قصه گيبسون را كامل مى كنند و يكى از آنها مردى به نام بلانتد (جاناتان بروئر) است كه الطاف و كمك هايش شامل حال همگان مى شود. اينها فقط تا زمانى است كه سر و كله مزاحمان و اشرار شهر بزرگ منطقه در آنجا پيدا مى شود. سركرده آنها آدمى است به نام زيرو وولف (رائول تروايلو) و در كنار او اسنيك اينك (رودولفو پالاچيوس) را هم مشاهده مى كنيم. هر دو به قدرى ظاهر تند و غيرمتعارفى دارند و چنان اشياى مختلف به آنها آويزان است كه دوستداران فيلم هاى قبلى گيبسون به ياد يكى از كارهاى سابق او به نام «مبارز جاده» مى افتند. اينجاست كه بسيارى از اقوام جگوارپاو كشته مى شوند و خود او و باقى مانده ها به اسارت درمى آيند. آنها را گروه گروه و با پاى پياده به دنبال خود مى كشانند اما جگوار مى تواند همسر و پسرش را از جمع خارج و راهى يك محل امن و موقتى كند و فقط خودش در جمع افراد محبوس بماند.
    تا اين مقطع از ماجرا، گيبسون قصه را به گونه اى ترسيم كرده است كه براى بيننده ها باورپذير به نظر برسد. سرانجام دو گروه يعنى فاتحان و اسرا به مركز و مقر اصلى ماياها كه جايى متروپوليس وار است، مى رسند و جنگ اصلى شروع مى شود و سرهاى قطع شده از بدنهاست كه به اين سوى و آن سوى پرت مى شود و ديگر امنيت معنايى ندارد. به واقع تصويرى كه گيبسون از چنين مركزى و ساكنان آن ارائه مى دهد، يك محل فاقد منطق و مردمانى است كه جز خونريزى و ظلم هيچ چيز سرشان نمى شود و آدم هاى موجود، خونخوار و جملگى تشنه كشتار و جنايت هستند. در يكى از سكانس هاى فيلم زيرو وولف و افرادش جگوار پاو را در جنگل تعقيب مى كنند و اينجا هم خشونت ها اوج مى گيرد و اگر شما جزو قماشى هستيد كه دوست داريد كشتارها وچنگ زدن هاى بى رحمانه و جانوروار انسان ها نسبت به يكديگر را ببينيد، اين سكانس ها از آن قبيل است.
    اين صحنه ها و نماها كه جملگى در مناظر و مناطق مختلف آمريكاى شمالى گرفته شده اند، زندگى ناب و جارى در اين منطقه را به معرض نمايش مى گذارند و در عين حال زندگى رام نشده و وحشى و فاقد تمدنى را فراروى بيننده مى گذارند كه لاجرم پس زننده و هشدار دهنده است. يك حسن اين تصاوير و نماها انتخاب افراد و بازيگرانى است كه به دليل بومى بودن به لحاظ چهره و شرايط ظاهرى برابر با نقش مطروحه نشان مى دهند و اگر قرار بوده است كه در ابتدا نوعى تهور و شهامت صرف را به نمايش بگذارند و از هر جهت تندخو باشند، در ايفاى نقش هاى مطروحه كاملاً موفق اند.
    فهم و درك برخى سكانس ها و محتوا و مفهوم آنها سخت است و منجمله قسمت هايى كه ورود برخى اروپايى هاى شيك و اتو كشيده را به منطقه نشان مى دهد و با طرز قصه گويى گيبسون اين سكانس ها تا حدى كميك شده اند. باز تاريخ به ما مى گويد كه مهاجران اروپايى از بدو ورود به كشتار بومى ها پرداخته و سعى در تملك منطقه داشته اند اما اينها كه در مقابل چشم هاى خود مى بينيم تميزتر و نظيف تر از آن هستند كه از عهده بومى هاى تند و بى رحمى مثل ماياها برآيند.
    ويل دورانت، تاريخ نگار و نويسنده بر اين اعتقاد بود كه يك تمدن قديمى هيچ گاه تسخير نمى شود مگر از درون فروپاشيده باشد و در آن صورت بايد پرسيد مل گيبسون در مقام قصه گو و خالق اين اثر چه مى خواهد بگويد؟ آيا تقابل جگوار پاو با ماياها و ماجراى فرار او فقط بر قصد زنده ماندن به اين معناست كه ماياها از درون و بطن در حال اضمحلال بوده اند و اروپايى ها حق داشته اند كه آنجا را به تملك خود درآورند و بومى ها را به عنوان وحشى ها و به بهانه خطرناك بودن از ميان بردارند و در قرن هاى بعدى در آنجا آپارتمان سازى كنند؟! كسى نمى داند اما ماجراى مطرح شده در «اوكاليپتو» حتى در قالب يك قصه مفرد كه قصد تاريخ نگارى و تحليل وقايع را در عصرى خاص نداشته باشد، ماجرايى كامل و قابل فهم نيست و مثل قصه مخدوشى مى ماند كه از بى نظمى صرف نشأت بگيرد. اين چنين است كه فيلم ۱۳۷ دقيقه اى آخر گيبسون و محصول پرسر و صداى استوديوى تاچ استون پيكچرز (متعلق به والت ديسنى) بيشتر سؤال برمى انگيزد تا موضوع هاى شفاف و قابل نتيجه گيرى را.
    ​