[h=2]شب بخير، و موفق باشي ...[/h] نگاهي به فيلم شب بخير، و موفق باشي ... فيلم "شب بخير ، و موفق باشي" يک مستند داستاني است که زيرکانه خود را از وجوه مستند دور ساخته و وجه کاملا دراماتيک يافته است. جرج کلوني (کارگردان و يکي از فيلمنامه نويسان) با هوشمندي کل فيلم را به صورت سياه و سفيد فيلمبرداري کرد تا بتواند با کمترين تناقض تصويري مابين فصل هاي داستاني و غير داستاني فيلم ، صحنه هاي مستند دادگاههاي کميته مبارزه با فعاليت هاي ضد آمريکايي و صحبت هاي سناتور مک کارتي در اوايل دهه 50 را در ميان آن بگنجاند . بنابراين فيلمنامه "شب بخير ، و موفق باشي " را که کلوني به همراه"گرنت هسلاف" نوشت اساسا متکي بر مستندات گفتاري ، شنيداري و نوشتاري است. به اين مفهوم که علاوه بر الهام مستقيم از وقايع مستند ، ديالوگ هاي فيلم خصوصا سخنراني هاي ادوارد مورو (شخصيت اصلي) چه در برنامه تلويزيوني اش و چه در محافل ديگر مثل سخنراني در گردهمايي سالانه انجمن دست اندرکاران بخش اخبار راديو تلويزيون به تاريخ 15 اکتبر 1958 ، بطور کامل و دقيق از نوشته ها و يادداشت هاي وي گرفته شده که به همان کنگره مزبور ارائه گرديده بود. اين به جز ديالوگ هاي فيلم هاي مستند کميته مبارزه با فعاليت هاي ضد آمريکايي و يا مصاحبه هاي مربوطه است که مستقيما از فيلم هاي مستند فوق شنيده مي شود و همچنين ديگر صحبت هايي که از روزنامه ها و نشريات آن روز گرفته شده است. هنر فيلمنامه نويسان "شب بخير ، و موفق باشي " در واقع نوشتن ديالوگ هايي است که در صحنه هاي دراماتيک ، هم بتواند روابط شخصيت ها را توصيف نمايد و هم فضاسازي لازم را انجام دهد ، ضمن اينکه با نوع گفتار و نوشته هاي مستند ساير بخش هاي فيلم هم سازگار باشد. با اين توضيح که ساختار روايتي چنين فيلمنامه اي اصلا براساس ديالوگ و گفتار کاراکترها قرار مي گيرد . به اين معني که فراتر از صحنه پردازي هاي معمول و ميزانسن و حرکات بازيگران و دوربين و مونتاژ و ساير عناصر سينمايي ، اين ديالوگ هاست که شخصيت پردازي مي کند ، فضا مي سازد و قصه را به پيش مي برد. بنابراين ديالوگ در فيلمنامه "شب بخير ، و موفق باشي " در واقع وجه ساختاري مي يابد و کارکرد دراماتيک عناصر ديگري مانند مکان (که در اين فيلم از چند اتاق و محل سربسته و ساده فراتر نمي رود) ، حرکات دوربين (که براي سازگاري با ساير بخش هاي تلويزيوني فيلم ، متناسب با ساختار برنامه هاي زنده تلويزيون در نخستين سالهاي دهه 50 ميلادي طراحي شده و اغلب بر نماهاي ثابت با اندازه کادر متوسط استوار است) ، اکشن و ري اکشن بازيگران (که آن هم هماهنگ با همان برنامه هاي تلويزيوني ، ساده و معمولي است) و...را برعهده مي گيرد. فيلمنامه با گفتار نسبتا طولاني سکانس افتتاحيه فيلم توسط سيگ ميکلسن و سپس ادوارد مورو ، مخاطبش را وارد قصه مي کند و با ديالوگ هاي ورشبا و شرلي در صحنه بعد متوجه قانون ناعادلانه عدم ازدواج کارکنان شبکه تلويزيوني سي بي اس با يکديگر مي شويم و اينکه فضاي سوءظن و اتهام آنچنان شديد است که همه مجبور شده اند سوگند وفاداري به آمريکا را براي اين شبکه امضاء نمايند و متعهد شوند که با هيچ گروه يا فرد کمونيست ارتباط نداشته اند. در صحنه بعدي از آن ، ديالوگ هاي خبرنگاران شبکه سي بي اس در اتاق نمايش باعث مي شود که با برنامه هاي عادي و معمول اين شبکه آشنا شويم و سپس با ديالوگ بين ادوارد مورو و فرد فريندلي به چالش اصلي قصه يعني برخورد با سناتور مک کارتي و کميته مبارزه با فعاليت هاي ضد آمريکايي نزديک مي شويم. با همين گونه ديالوگ هاست که وارد فضاي چالش مذکور شده و با فراز و نشيب هايش درگير مي شويم. مهم ترين صحنه و اوج فيلمنامه که در برخورد مستقيم سناتور مک کارتي و ادوارد مورو اتفاق مي افتد ، تنها در ديالوگ ها و مونولوگ هاي في مابين شکل مي گيرد و حتي تراژيک ترين فصل فيلمنامه ، يعني خودکشي دان هنبک را هم از خلال ديالوگ ها متوجه مي شويم و بعد از آن با صحنه اي نارسا (که اتفاقا گفتار شرلي به نقل از خبر روزنامه آن را کامل کرده و توضيح مي دهد) تصويرش را مي بينيم. همه دغدغه ها و بحران روحي دان که موجب خودکشي اش مي شود را از درون همين ديالوگ ها در مي يابيم و تقريبا هيچ گونه عمل يا عکس العملي مبني بر درهم ريختگي روحي اش از بين تصاوير فيلم و يا توضيحات فيلمنامه بارز نيست. و بالاخره مورد سوال قرار گرفتن سناتور مک کارتي از سوي کميته سنا ، پيروزي ادوارد مورو ، بقاي مک کارتي در سنا و تمامي چالش هاي مورو و تهيه کننده برنامه اش يعني فريندلي با مسئولان شبکه و اسپانسرهايشان را هم از ديالوگ هاي آنها با خود و همکارانشان و همچنين رييس شبکه يعني ويليام پيلي مي فهميم . اما با اين ديالوگ ها به هيچ وجه نمي توان به عمق کاراکترها و شخصيت ها پي برد تا جايي که به نظر مي آيد اين شخصيت ها در حد يک تيپ باقي مي مانند. ولي فيلمنامه نويسان در واقع کاراکترها را متناسب با فضاي بسته و خفقان آور دوران مک کارتيسم ، کاملا غيرقابل انعطاف ، خشک و نفوذناپذير ترسيم کرده اند. از شخصيت اصلي يعني ادوارد مورو که به ندرت حتي در زمان موفقيت مي توان سايه يک لبخند را برلبانش ديد تا فرد فريندلي و سايرين . اين خشکي را حتي در شخصيت شرلي و رابطه عاشقانه اش با همسر پنهاني اش يعني جو ورشبا (که قاعدتا بايستي از عاطفي ترين و احساسي ترين بخش هاي فيلمنامه باشد) هم به خوبي مي توان ديد . نوع بازي و حتي آرايش و لباس عصا قورت داده شرلي (با بازي استيليزه پاتريشيا کلارکسن ) نيز به اين نوع کاراکتر تا حدودي کمک کرده است. شايد بتوان گفت تنها صحنه هايي که به نوعي توصيف فضاي ترسيم شده در هر بخش از فيلم به نظر مي آيد ،فصل هايي است که آن خواننده سياه پوست آواز مي خواند .فصل هايي که به نوعي گريز از آن فضاي خفقان بار به نظر مي آيند. اگر از موضوع مک کارتيسم که يکي از سوژه هاي اصلي فيلم است ، بگذريم ، به مسئله رسانه ها برمي خوريم. مسئله اي که فيلم هاي متعددي در يکي دو دهه اخير به آن پرداخته اند. پرداختي که غالبا از منظر انتقاد و اعتراض بوده است . از "برش هاي کوتاه" و "لباس حاضري" (رابرت آلتمن) گرفته تا "قاتلين بالفطره"(اليور استون) و "نمايش ترومن"(پيتر وير) و "ادتي وي"(ران هاوارد) و"پلزنت ويل" ... اما داستان "شب بخير ، و موفق باشي " در زماني مي گذرد که رسانه تلويزيون تازه قدم به زندگي مردم گذارده و دريچه هاي نويني از اطلاع رساني و ارتباط را گشوده است. در ان زمان به نظر مي آمد که اين رسانه نبايستي درگير محدوديت هاي روزنامه ها و راديو شود و فضاي بازتري از اطلاع رساني را ايجاد مي نمايد. اما هزينه هاي بيشتر توليد برنامه هاي تلويزيوني نسبت به راديو و نشريات ، باعث شد که محدوديت هاي بيشتري شامل حال برنامه سازان و توليدکنندگان و البته خبرنگاران و ژورناليست هاي تلويزيوني گردد. به اين صورت که براي تامين هزينه هاي توليد برنامه هاي تلويزيوني ، پاي موسسات ، شرکت ها و کمپاني هاي تجاري و بزرگ به طور موثرتر به ميان آمد و اين کمپاني ها و موسسات نيز بالطبع بيشتر دغدغه تامين نظرات و منافع صاحبان خود را مد نظر داشتند تا في المثل اطلاع رساني صحيح و درست. همين جا بود که دمکراسي رسانه اي در آمريکا شکل و فرم تازه اي به خود گرفت. صاحبان رسانه ها به خاطر حفظ آن وجهه آزادي خواهانه و دمکرات منشانه ، کمتر به طور شخصي در مقابل برنامه هاي افشاگرانه و روشنگرانه مي ايستادند ، اما آنچه محدوديت تازه اي را براي برنامه سازان ايجاد مي کرد و مي کند ، منافع صاحبان کمپاني هاي تجاري بود که در واقع حامي مالي برنامه هاي مذکور به شمار مي آمدند و با قطع حمايت هاي مالي کمپاني مذکور ، در حقيقت برنامه فوق با کسر بودجه و در نتيجه تعطيلي مواجه مي شد. و اينچنين بود که برنامه سازان ناچار بودند که تا حد امکان تابع نظرات کمپاني هاي حمايت کننده خود باشند و از همين رو ناگزير بر بسياري از حقايق که منافع صاحبان و مالکان سرمايه دار کمپاني ها و موسسات تجاري فوق را تهديد مي کرد ، آگاهانه سرپوش گذاشتند. ادوارد مورو در همان سخنراني ابتداي فيلم مي گويد:"...ساختار پيچيده شبکه ها ، موسسات تبليغاتي و حاميان مالي نه متزلزل خواهد شد و نه تغيير خواهد کرد...اگر پنجاه سال يا صد سال بعد ، مورخاني باشند و اگر يک هفته از برنامه هاي ضبط شده هر سه شبکه بزرگ سالم مانده باشد ، آن مورخين با تصاويري سياه و سفيد و شايد هم رنگي رو به رو مي شوند که شاهدي است بر انحطاط ، واقع گريزي و جدايي از واقعيات دنيايي که در آن زندگي مي کنيم...تلويزيون بيشتر استفاده مي شود تا حواس ما پرت بشود ، فريب بخوريم ، سرگرم بشويم و جدا بمانيم..." اين واقعيت رسانه هاي امروز آمريکاست که فرياد دمکراسي و حقوق بشرشان به آسمان هاست ولي بديهي ترين وقايع را سانسور مي کنند تا منافع صاحبان سرمايه دارشان حفظ شود. در واقع اين واقعيت دمکراسي سرمايه داري است. ويليام پيلي ، رييس شبکه سي بي اس خطاب به ادوارد مورو مي گويد :"...اين منم که چک حقوقي تو را امضاء مي کنم. اگر من نبودم تو آن خانه اربابي را نداشتي . به خاطر من است که بچه ات به مدرسه مي رود..." بنابراين نبايد با سناتور مک کارتي درگير شود که در حاميان مالي شبکه نفوذ جدي دارد! در اينجاست که پاي منافع شخصي ناشي از رفاه و عافيت طلبي و مصلحت انديشي سرمايه داري نيز در وسط ميدان دمکراسي قرار مي گيرد! ويليام پيلي در مقابل اعتراض مورو به سانسور پنهان در شبکه تلويزيوني سي بي اس مي گويد :"...چرا وقتي مک کارتي گفت آلجر هيس بايد به جرم خيانت محکوم شود ، سعي نکردي آن را اصلاح کني ؟ او فقط به جرم شهادت دروغ محکوم شد. تو سراغ هر مسئله ديگري رفتي . غير از اين بود که نمي خواستي ديگران فکر کنند ، علنا داري از يک کمونيست حمايت مي کني؟ ...من اينطور استدلال مي کنم که همه دارند سانسور مي کنند ، حتي خود تو..." و در آخر، اين برنامه "حالا ببين" ادوارد مورو است که دچار بحران اسپانسر مالي مي شود. چراکه ديگر صاحبان کمپاني ها (به دليل ارتباط تجاري با امثال مک کارتي) حاضر نيستند به وي آگهي بدهند و در نتيجه اسپانسر مالي برنامه يعني شرکت "آلکوا" دچار ضرر هنگفتي مي گردد. ويليام پيلي به مورو مي گويد :"...اد ، من برنامه سه شنبه شب را دارم که برنامه شماره يک ماست . مردم مي خواهند شاد باشند ، نمي خواهند يکي به آنها درس شهروندي بدهد...نمي خواهم که هربار شما سراغ يک سوژه جنجالي مي رويد ، دل درد بگيرم..." سرانجام برنامه ادوارد مورو عليرغم پيروزي ظاهري بر سناتور مک کارتي به دليل قطع حمايت مالي سرمايه داران حامي اش ، تعطيل مي شود و براي آنکه قضيه صورت بدي پيدا نکند به جاي آنکه مورو به قول خودش از شبکه اخراج شود ، صاحب برنامه اي بي خاصيت در زماني مرده (در اصطلاح تلويزيوني ) مي شود . اما سناتور مک کارتي با وجود محکوميت در سنا باقي مي ماند و تفکر مک کارتيسم نه تنها از بين نمي رود ، بلکه تا امروز شديدتر و شديدتر هم شده است. امروز سردمداران آمريکا با حدت و شدت بيشتر از مک کارتي به مخالفان خود برچسب مي زنند و اگر آن زمان با عنوان کمونيست هر صداي مخالفي را سرکوب مي کردند ، امروز با القابي همچون :تروريسم ، محور شرارت ، ضد دمکراسي و حقوق بشر و امثال آن ، منافع سرمايه داران خود را در سراسر جهان تامين مي نمايند. اما به نظر مي آيد آنچه فراتر از مک کارتيسم و ژورناليسم و مقوله رسانه ها ، در لايه هاي زيرين فيلمنامه "شب بخير ، و موفق باشي" به چشم مي خورد مواجهه اي واقع گرايانه با مسئله ليبرال دمکراسي باشد که اين روزها با سوءاستفاده از کم حافظه بودن تاريخي اغلب ملت ها توسط برخي به اصطلاح روشنفکران تازه به دوران رسيده ، مطرح مي شود و طبق معمول هم گروهي براي بيرون کشيده شدن اين مقوله ليبرال دمکراسي از گوشه هاي تاريک صندوق خانه هاي تفکر و انديشه ، کف مي زنند و به به و چه چه مي گويند!! اگرچه سالها پيش تئوري ليبرال دمکراسي توسط نظريه پردازان و تئوريسين هاي روشنفکر و آزاديخواه و همچنين در عمل رد شد. چراکه دمکراسي آن فقط و فقط در جهت تامين منافع سرمايه داران بود و بس ! و طبيعي است ليبراليسمي که نخستين ثمره اش در اقتصاد ، رشد بي حد و حصر سرمايه داري است ، نمي تواند حامي دمکراسي ناب باشد ، حتي آن دمکراسي که ريشه هاي سرمايه داري فوق را مستقيما نمي زند. البته اگر بپذيريم سرمايه داري عين عدالت است و هيچ ظلم و ستم و ديکتاتوري برپا نمي سازد ، دمکراسي تعريف شده فوق پذيرفتني است ولي متاسفانه تجارب تاريخي چنين پديده اي را نشان نمي دهند. پرفسور شاندل در اين باب مي گويد :"...بزرگترين دشمن آزادي و دمکراسي از نوع غربيش ، خود دمکراسي و خود ليبراليسم و آزادي فردي است..." مرحوم دکتر علي شريعتي حدود 40 سال پيش در سخنراني" امت و امامت" خود درباره ليبرال دمکراسي گفت:"...راي ساختن همه اش به شکل معروفي نيست که مي شناسيم. آن شکل معروف که چند مامور دهها هزار راي دهنده موهوم را به پاي صندوق آورده و دهها هزار اسم مجعول در اوراق انتخاباتي نقش بندد و يا نيمه شب در صندوق باز شود و راي ها عوض شود...نه اين سبک راي سازي ها متعلق به کشورهاي عقب مانده اي است که در کار دمکراسي غربي هنوز ناشي اند ...در خود غرب چنين نمي کنند ، آنها اصيل اند و مي دانند چگونه پخته عمل کنند ، چگونه پنهانکاري کنند و چگونه بر پليدترين اعمال ضد انساني شان نيز پاکترين عنوان ها را بدهند، زيباترين و فريبنده ترين پرده ها را بپوشانند. آنها راي قلابي را نيمه شب ها پنهان در صندوق هاي اخذ راي نمي اندازند بلکه راي قلابي را شب و روز آشکارا اما سخت عالمانه و ماهرانه در صندوق هاي خلق راي يعني مغزها و دل ها مي افکنند بي آنکه صاحب صندوق از آن آگاه شود! و از اينجا ليبراليسم و دمکراسي واقعي و عملي آغاز مي شود...اين است تقلب طبيعي و قانوني !!گاه نزديک انتخابات مي بينيم ناگهان صدها مقاله ، دهها کتاب ، فيلم ، تئاتر ، هزاران گونه تبليغ هاي مستقيم و غير مستقيم با لحن ها و رنگ ها و جلوه هاي متنوع و جالب و مختلف از نوشتن شرح حال گرفته تا چاپ عکس و اسم بر روي پاها و دست ها و ديگر نقاط حساس انتخاباتي و دمکراتيک مانکن ها و رقاصه ها و هنرپيشه هاي بسيار معروف و محبوب ، در سينماها و دانسينگ ها و حتي پياده روهاي خيابان و گردشگاهها و باغ ملي ها ، درباره يکي از کانديداهاي رياست جمهوري از در و ديوار بر سر و روي مردم مي ريزد. مگر شناخت ها و راي ها و احساسهاي مردم چگونه شکل مي گيرد؟ بخصوص در مسائل اجتماعي و بالاخص سياسي که بسيار ساده لوحانه و خيالاتي خواهد بود اگر فرض کنيم توده ساده مردم که اکثريت را دارند و خواه و ناخواه اکثريت آراء را ( و اکثريت ، عددي است که در دمکراسي و ليبراليسم پديد آورنده حکومت و تعيين کننده است) از طريق تحقيقات عميق شخصي درباره کانديداها يا غير کانديداها و مبتني بر يک تفکر فلسفي و جامعه شناسي خاصي که با مطالعه و بررسي و تتبعات علمي و تحقيقات به يک راي رسيده اند و راه خانه تا صندوق انتخابات را خود تعيين کرده و خود پيش گرفته اند؟ اگر چنين است پس کارگردانان انتخابات، بيهوده و از روي جهل ، ميليونها دلار صرف تبليغات مي کنند و هزاران گونه ابتکار و تفنن در اين راه نشان مي دهند؟ اگر چنين است ، اگر اکثريت مردم فرانسه گليست بودند ، چرا دوگل را ساقط کردند و اگر اکثريت نداشت چرا جانشين او را که يک گليست معروف است و شخصيت و نفوذ و وجهه سياسي را که دارد از شخص دوگل گرفته است ، براثر انتساب سياسي به وي ، برمي گزيند؟ در شورش جوانان فرانسه سال 1967 ديديم که نه تنها فرانک بلکه دلار نيز در آراء فرانسه ، نه تنها در آراء دست راستي ها يا محافظه کاران و يا سرمايه داران ، بلکه در آراء دست چپي ها و جوانان و تحصيلکرده ها و دانش آموزان و دانشجويان فرانسه ، پنهاني دست اندرکار است. بيهوده نيست که رييس جمهور آمريکا يا فرانسه و يا نخست وزير انگلستان در مبارزات انتخاباتي و در نطق هاي سياسي خود بيش از آنکه جانب توده مردم را بگيرند ، با احتياط و وسواس و حتي با تملق و چاپلوسي مسائلي را طرح مي کنند که بانکداران و قمارخانه ها و نژادپرستها را به رسالت سياسي خود معتقد سازند. زيرا يک قاچاقچي يا گانگستر در آمريکا صدبار از يک نويسنده يا متفکر براي رييس جمهور بيشتر راي جمع مي کند ، زيرا بيشتر راي در اختيار دارد. تصادفي نيست که مردي چون رابرت کندي در نطق هاي انتخاباتي خود مصلحت مي داند که برخلاف انتظار افکار عمومي جهان از وي و حتي برخلاف مشي کلي سياست خارجي که هميشه کندي ها ادعا مي کردند ، رسما از اسراييل ستايش و جانبداري کند و با جهودهاي خرپول نيويورک که سرنوشت سياسي ملت آمريکا را به کمک گانگسترهاي مافيا مي سازند ، لاس بزند و براي آرائي که با پول و جنسيت و هفت تير تهيه مي شود ، شرف خويش را گرو بگذارد ، اگرنه انتخاب نمي شود. بي شک اين پول است ، اين قدرت است که با استخدام تمام وسايل موجود تبليغاتي امروز ، با استخدام تمام استعدادها و امکانات هنري و ادبي و اجتماعي ...راي مي سازد. آري آزادند در دادن راي اما برده اند در ساختن راي ! زيرا راي اش را با پول در مغزش جا داده اند و سپس آزادش گذاشته اند که به هرکه خواست راي بدهد. وضع سياسي امروز اروپا و آمريکا را اگر نگاه کنيم ، اهانت بزرگي است . اگر بگوييم کساني که با راي اکثريت مردم اروپا انتخاب شده اند ، برجسته ترين و شايسته ترين انسانهاي امروز اين جامعه هاي نمونه قرن حاضر در تمدن و فرهنگ بشري اند ! اينهم اهانت بزرگي به مردم اروپا و اهانت بزرگي به جامعه بشري است..." همين سخنان را به گونه اي ديگر ادوارد مورو در آخرين صحنه فيلم مي گويد :"...اما اگر حق با آنها باشد (که مردم بيش از حد قانع ، بي تفاوت و منزوي هستند ) پس اين وسيله يعني تلويزيون به غير از سرگرم کردن به هيچ درد ديگري نمي خورد . پس اين وسيله به پت پت افتاده و خيلي زود متوجه خواهيم شد که همه تلاش هايمان برباد رفته. اين ابزار مي تواند آموزش بدهد ، مي تواند روشنگري کند ، مي تواند الهام بخش باشد ، اما اين کارها را تا جايي مي تواند انجام بدهد که آدم ها (سرمايه دارها و اسپانسرها) برايش تعيين مي کنند. در غير اين صورت اين وسيله تنها يک جعبه سيم و نوره...شب بخير ، و موفق باشيد"