[h=2]Broken Flowers[/h] Broken Flowers Sometimes life brings some strange surprise خلاصه ی داستان: دان جانستون از طرف شری، آخرین محبوبش ترک شده است و سعی دارد این بحران عاطفی را پشت سر بگذارد. اما دریافت ایمیلی بدون امضا از سوی یکی از عشاق پیشین خود مبنی بر این که از وی پسری نوزده ساله دارد و این پسر هم اکنون در جستجوی پدر خویش است، او را بیش از پیش آشفته می کند. بعد از مشورت با همسایه اش وینستون که کارآگاهی آماتور است، تصمیم می گیرد در این باره تحقیقاتی انجام دهد. از این رو برای ملاقات با چهار محبوب سابق خود؛ دورا، لورا ، پنی و کارمن که هر کدام در گوشه ای از کشور س***ت دارند، به راه می افتد. این ملاقات های غیر منتظره با چهار زن که هر کدام شخیصت هایی متفاوت با دیگری دارند، به دان این فرصت را می دهد تا نگاهی به زندگی گذشته خود انداخته و در باره وضعیت فعلی خود و آینده اش تجدید نظر کند. گل های پژمرده ، من را سخت به تعجب انداخت. فیلم حرکتی خلاف جریان کاری جیم جارموش در طول دو دهه اخیر محسوب می شد. گل های پژمرده خط داستانی ساده ای دارد و به شکل شگفت انگیزی داستانش را با روانی تعریف می کند. سادگی فیلم، رمز اصلی موفقیت آن است. حضور چند ستاره بزرگ و داشتن داستانی نامتعارف و کمدی- رومانتیک باعث شده اکثر منتقدان سینمایی، گل های پژمرده را تجاری ترین فیلم جارموش تا به امروز به حساب آورند؛ امری که خود کارگردان، آن را انکار کرده است. دان جانستن( با بازی بیل مورای) از همان دسته از شخصیت های مورد علاقه جارموش است که به نظر می رسد با اجرای فوق العاده بازیگرش به کمالی نسبی رسیده است. زندگی یکنواخت، سرد و بی حس و حال این دون ژوان( که به معنی آدم عیاش، گمراه کننده، لامذهب و شقی و متکبر است) قرن بیست و یکمی بعد از دریافت یک نامه به کلی از این رو به آن رو می شود و این آدم ساکت، منفعل و بی تفاوت را به جنب و جوش می اندازد. جنب و جوشی ناخواسته که با اصول زندگی این مرد افسرده در تضاد است. کسی که حتی حاضر نبود دستش را برای برداشتن لیوان از روی میز کمی درازتر کند به سفری ادیسه وار می رود. در فیلم چند بار عمداً ، دیگر شخصیت ها ، دان جانستن را دون ژوان خطاب می کنند که نشاندهنده گذشته به هدر رفته و پوچ اوست که با روابط کوتاه مدت و نافرجام با زنان پر شده است. نامه از مسئله مهمی پرده برداشته که اگر درست باشد؛ می توان آن را ثمره ای از گذشته دان جانستن تلقی کرد و معنایی به آن بخشید. دان پسر 19 ساله ای دارد که به دنبال پدرش می گردد. دان برای یافتن زنی که نامه را فرستاده رهسپار سفری ادیسه وار می شود(!)و تعدادی از زنانی که در گذشته با آنها در ارتباط بوده، ملاقات می کند و ما در هر بخش با شرایط کنونی آنها آشنا می شود. هر کدام زخمی از گذشته بر خود دارند؛ افسرده ، عصبانی و طغیانگر شده اند. گل های پژمرده درباره احساس مسئولیت انسان است. دان جانستن هدفی برای زندگی اش نداشت و فقط روزهای عمرش را با عیاشی سپری می کرد. تا جایی که وقتی آن پسر جوان در اواخر فیلم از او می خواهد نصیحتی فلسفی به او بکند. دان لحظه ای می ماند و می گوید:« داری از من می پرسی؟ نظرات همه ي دوستان درباره ي اين فيلم خوب و كامل هستن و من نميخوام اونها رو تكرار كنم. اما مهمترين نكته راجع به اين فيلم اينه كه داستان اون بيشتر از اين كه درون خود فيلم باشه خارج از اونه..... قرن بيست و يك جايي كه سلطه ي ماشين رو انسانها تا اونجايي پيش ميره كه ديگه انسانها برده ي ماشين ها ميشن.و درست مثل ماشين ها مرتب كارهايي رو تكرار ميكنن. و اينجاست كه تكرار و روزمرگي در زندگي انسانها رخنه ميكنه و هويت اونها رو ازشون ميگيره. به عنوان مثال در شاهكار معروف چارلي چاپلين يعني " عصر جديد " , جايي كه چاپلين اون مهره ها رو صفت ميكنه اينقدر مجبور به تكرار اين كار ميشه كه هر چي سر راهش هست رو مثل پيچ ميبينه. يا در كار خود جارموش يعني " مرد مرده" وقتي "بليك " به "شهر ماشبن " ميرسه, و بعد از اونجا فرار ميكنه, اون سرخ پوست ميگه من شعر هاي تو رو خوندم ولي " ويليام بليك " ميگه من اصلا از شعر خوشم نمياد. و اين يعني از دست دادن هويت. اما در پايان "مرد مرده" با وجود كشته شدن شخصيت ها ,فضاي شادي بر فيلم حاكمه چون " بليك "ميگه: درسته. من شعر ميگم ولي با اسلحه. يعني اينكه هويت خودش رو بالاخره پيدا ميكنه. لابد مي پرسين اين چه ربطي به گلهاي پژمرده داره ؟ عرض ميكنم... در گلهاي پژمرده ما سه زمان براي فيلم داريم. زمان اول قبل از رسيدن اون نامه ست. " دون جانستون " كه سازنده ي قطعات كامپيوتره , دچار نوعي "زمان حال" مزمن شده. ( تكرار در زندگي ) و حتي وقتي دوست دخترش تركش ميكنه , بازهم انگار از اون حالت خارج نميشه و دوباره با اون چهره ي بي روح و حالت بدنش تلويزيون نگاه ميكنه.بي تحركي " دون " گواه همين موضوعه. بعد از رسيدن نامه انگار چيزي ميخواد اون رو از زمان حال خارج كنه.در قسمت سوم و بعد از بازگشت از سفر ميبينيم كه از اون "زمان حال" خارج ميشه اما به "زمان حال" ديگري فرو ميره. جايي كه تا ابد منتظر پسري ميمونه كه نميدونه آيا اصلا وجود داره يا نه.