1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نقد فیلم Quills "پرها"

شروع موضوع توسط *Sajjad* ‏31/1/12 در انجمن سینمای جهان

  1. Game Developer کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏26/11/10
    ارسال ها:
    23,929
    تشکر شده:
    6,162
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    برنامه نویس بازی های کامپیوتری و موبایل
    نقد فیلم Quills "پرها" درباره فیلم "Quills" (پرها) محصول سال: ٢٠٠٠ کارگردانان: Philip Kaufman, Vic Armstrong نمره کلی من: 20/16 جمله (از من): "برای کشف خیر با شر روبرو شو" جمله (متعلق به فیلم): "لذت متعلق به اوست" quills خلاصه فیلم: سال 1814، زندانی (چارتنتون) مخصوص دیوانه گان در فرانسه. نویسنده ای (Marquis de Sade) (که یک اشراف زاده و انقلابی نیز هست) به خاطر رفتارهای غیر عرف از جمله تجاوز به یک خدمتکار به نوانخانه آورده شده و در اتاقی که متمایز از سایر اتاق های آن است به نوشتن مشغول است... نوشته های او مخفیانه توسط یکی از خدمتکار ها (Madeleine) به بیرون از زندان راه می یابد و بدون کسب اجازه منتشر می شود. او داستان پردازی ست که از اعمال جنسی بی پرده و صریح می نویسد و هزاران نفر مشتاق خواندن داستان های او شده اند. پس از چاپ کتاب، ناپلئون بناپارت از موضوع مطلع می شود و دستور می دهد او را بکشند، دستوری که با مخالفت مشاوران او همراه می شود. به جای کشتن، فردی متخصص (Doctor Royer-Collard) را مامور می کنند تا به زندان برود و اوضاع را در دست بگیرد. کتاب های منتشر شده نیز جمع آوری و سوزانده می شود. در این زندان پدر روحانی (Abbe Coulmier) مسئول نگهداری از زندانی ها و آموزش آن هاست. دکتر کلارد پس از ورود به زندان دستور می دهد به هر نحو ممکن جلوی کار مارکوئس گرفته شود. پدر روحانی ابتدا با نصیحت و سپس با اعمال تحریم او در داشتن کاغذ و پر (برای نوشتن) سعی در محدود کردن او می کند اما مارکوئس هر بار به طریقی راهی فرار بر می گزیند و به نوشتن ادامه می دهد. در جریان یک آتش سوزی که به دست دیوانگان در زندان رخ می دهد مادلین در حمله به قصد تجاوز یکی از دیوانگان کشته می شود و پدر روحانی که از علاقه مادلین به خود باخبر شده و در برابر آن مقاومت کرده بود از گذشته پشیمان می شود و چون مارکوئس را مسئول مرگ مادلین می داند زبان او را قطع می کند. مارکوئس با مدفوع خود به نوشتن بر دیوار ها ادامه می دهد و در ادامه در حال خواندن دعا برای بخشایش از جانب پدر کولمیر خود را می کشد. پس از چند سال نوشته های مارکوئس حالا به دست دکتر کلارد به چاپ می رسد تا هزینه های زندان و زندگی اشرافی او تامین شود و پدر کولمیر که حال دیوانه شده در حال نوشتن مخفیانه کتاب از آموخته های خود در زندان به سر می برد. نقد: بسیاری از روانشناسان بر این باورند که بیش از 90 درصد انسان ها دچار مشکلی روانی هستند. از این جهت شاید بتوان زندان چارتنتون را به دنیای ما آدم ها شبیه دانست که در آن انواع انسان ها زندگی می کنند: افرادی که نادرند (مارکوئس)، متعادل عمل گرا که نادرند (پدر کولمیر)، افراد ادعاگر بی عمل (دکتر کلارد) و افراد عادی که زیادند (تمام دیوانگان و خدمتکار ها). این فیلم بر اساس چند ماه آخر دوران زندان نویسنده و اشراف زاده ای به همین نام (Marquis de Sade ) است. ماجرا مقداری با واقعیت امر متفاوت است اما داستان رمان های فلسفی و جنسی این فرد که باعث زندانی شدن و در نهایت مرگ او می شود واقعیت دارد. بسیاری مارکوئس را پیش در آمد "زیگموند فروید" می دانند که میل جنسی را نیروی محرکه اصلی انسان می دانست. درباره او نقد بسیار است و برخی او و آثارش را فاقد شخصیت و برخی او را در ردیف بزرگان فلسفه ای می شمارند که باعث به وجود آمدن مکتب نیهیلیسم شده. خلاصه ای بر زندگی وی: او در پاریس به دنیا آمد. پس از کسب آموزش های مقدماتی به سربازی رفت و به درجه سرهنگی در یک هنگ در آمد. در جنگ هفت ساله فرانسه شرکت کرد. در سال 1763 پس از باز گشت از جنگ از دختر یک قاضی خواستگاری کرد اما قاضی او را مناسب این دختر ندانست و در عوض او را به عقد دختر بزرگترش درآورد. حاصل اسن ازدواج دو پسر و یک دختر بود. در 1766 یک تئاتر شخصی تاسیس کرد. وی زندگی بی بند و باری داشت و به مراتب با فاحشه ها و مستخدمان زیادی از هر دو جنس به همراه خواهر همسرش در قلعه خود رابطه برقرار کرد. همچنین او به کفر که در آن زمان جرم بزرگی به حساب می آمد، متهم بود. یک از اولین رسوایی های او در 1768 رخ داد، جایی که او با یک زن که فاحشه بودن یا نبودن او هنوز در ابهام است رابطه برقرار کرد. او متهم به گرفتن، زندانی کردن در کاخ و سوء استفاده جنسی و جسمی از این زن شد. پس از این واقعه مادر زن او با تلاش خود نامه ای از پادشاه گرفت و او را از حق قضاوت بازداشت و این آغاز فاجعه برای مارکوئس بود. از این پس او تحت نظر پلیس بود. پس از چند بار زندانی شدن کوتاه مدت، در سال 1768 به قلعه خود تبعید شد. در این قلعه او بار دیگر به کارهای خود ادامه داد و زنی فاحشه را مسموم کرد و با نوکر خود رابطه جنسی برقرار نمود. در آن زمان دو مرد به خاطر لواط به اعدام محکوم شده بودند. مارکوئس خواهر زن خود را در قلعه نگاه داشت و این باعث شد تا مادر زن او درخواست بازداشت او را ارائه کند. پس از مدتی زندانی شدن از آن جا گریخت و در قلعه خود مخفی شد. همسرش به او پیوست و شریک جرم اقدامات بعدی او شد. در آن جا گروهی را برای سوء استفاده جنسی به کار گرفت که آن ها با شکایت از آن جا خارج شدند. "ساد" مجبور شد به ایتالیا بگریزد. در 1776 به قلعه اش در Lacoste بازگشت و چندین دختر را اجاره کرد که بیشتر آن ها هم به تدریج از آن جا به علت بد رفتاری جنسی گریختند. یک بار پدر یکی از دختر ها به قلعه او آمد و قصد داشت او را بکشد اما تفنگ عمل نکرد. پس از مدتی دوباره دستگیر و زندانی شد. او در زندان تقاضای حکم اعدام کرد اما زندانی باقی ماند. سپس از زندان فرار کرد اما دوباره دستگیر شد. دوباره به نوشتن پرداخت و در زندان با نویسنده ای به نام Comte de Mirabeau که هرزه پرداز بود آشنا شد. این باعث شد رو به نوشتن این گونه کتاب ها بیاورد. در زندانی جدید مرتب داد می زد: این جا دارند زندانی ها را می کشند! و باعث آشوب می شد. این باعث شد تا دوباره زندانش را تغییر دهند (به چارنتون میرود). در 14 جولای 1789 انقلاب فرانسه به وقوع می پیوندد. پس از تغییر در احکام حکومتی آزاد می شود و زنش از او طلاق می گیرد. از زمان شروع آزادی دوباره او از زندان (1790) وی چندین کتاب بدون نام چاپ کرد. با زنی به نام Marie-Constance Quesnet (مادر شش فرزند و ترک شده توسط شوهرش) آشنا شد و تا آخر عمر با او ماند. با سیاست های جدید او دارای مناصب رسمی شد و به عضویت گروهی افراطی در آمد و جزواتی سیاسی در راستای تحقق رأی مستقیم نوشت. درباره فرار پسرش از خدمت مجبور به دروغگویی شد و سپس از تمام مناصب خود استعفا داد و به جرم میانه روی به زندان افتاد. این واقعه احتمالاً منشأ نفرت او از ظلم دستگاه های حکومتی و مجازات اعدام شد. در 1794 پس از برکناری و اعدام ماکسی میلیان روبسپیر و برطرف شدن رعب و وحشت فضای جامعه آزاد شد. در 1796 به خاطر فقر مجبور شد قلعه ویران شده اش در جریان انقلاب را بفروشد (این قلعه در 1990 توسط طراح مد؛ Pierre Cardin طراح خریداری شد و به مکان فستیوال تبدیل شده است). در 1801 ناپلئون بناپارت دستور بازداشت نویسنده گمنام Justine را صادر کرد (در فیلم نشان داده می شود که مارکوئس این کتاب را در زندان نوشت). سَد بدون محاکمه زندانی شد و پس از ادعایی مبنی بر تلاش وی برای اغوای زندانی های آن جا به زندانی دیگر منتقل شد. در 1803 پس از مداخله خانواده اش به عنوان دیوانه معرفی شد و بار دیگر به تیمارستان Charenton منتقل شد. همسر سابق و فرزندانش متقبل پرداخ هزینه های وی شدند. مدیر مهربان این تیمارستان؛ پدر Coulmier او را تشویق کرد تا تعدادی از نمایش نامه هایش را به اجرا در آورد و از پاریسی ها دعوت کرد تا به دیدن آن بیایند. روش پدر روحانی در معالجه روانی این افراد باعث برانگیخته شدن مخالفت های زیادی شد. در 1809 به دستور جدید پلیس "سَد" انفرادی شد و قلم و کاغذ را از او گرفتند. در 1813 دولت دستور به لغو اجرای نمایش ها داد. "سَد" با دختر 13 ساله یک کارمند در تیمارستان رابطه برقرار کرد که برای 4 سال تا زمان مرگ سَد در 1814 به طول انجامید (در فیلم این رابطه با یک مستخدم بزرگ سال تر نشان داده می شود). "سَد" وصیت می کند که پس از مرگ به هیچ وجه بدنش باز نشود. پس از مرگش جمجمه او برای بررسی جدا می شود. پسر او حق چاپ نوشته های او را به دست می گیرد. ادامه نقد: "مارکوئس د سد" به عنوان سمبل تمنای آزادی بی حد در سخن و روابط جنسی شناخته می شود که ارزش های مسیحیت و ماتریالیسم را نفی می کرد. در بررسی نوشته های او برخی او را مطرح کننده آزادی زن و برخی او را یک پورنوگراف ضد زن معرفی می کنند. Andrea Dworkin عقیده دارد که پورنوگرافی در نهایت به خشونت عیله زن می انجامد. همچنین جالب است بدانید که واژه سادیسم (Sadism) از نام وی (Sade) گرفته شده است. در فیلم مبانی اخلاقی به چالش کشیده می شوند و گفت و گو های بازیگران فیلم به صحنه ای برای دعوای میان دین و ضد دین تبدیل می شود. Sade که نماد عصیان علیه همه چیز و حتی خداست می خواهد درونیات خود را به هر طریقی به دیگران انتقال دهد. این یک حس درونی انسان است که بدون رابطه با افراد دیگر زندگی اش معنا نمی یابد. شخصیت پدر کولمیر نماد انسانی ست که به دور از عصمت سعی دارد زندگی پاکی را برگزیند و در تمایلات نفسانی راه فراری بجوید و یوغ بر گردن مهار نشدنی نفس بزند. او در این راه موفق است و با اینکه در یک خواب بالاخره به گناه روی می آورد تمثال مسیح باز به کمکش می آید تا سعی گذشته او با افکار شهوانی یک شبه باطل نشود و در انتها نیز با دیوانه شدن ( به یاد بیاورید که در تمام مکاتب عرفا نهایت شناخت به دیوانگی می ماند چرا که تفاوت دیوانه با افراد عادی در طرز تفکر متفاوت اوست) ادامه راه می جوید به سوی حقیقت. دکتر کلارد مرا یاد شخصیت "شریفی نیا" در اغلب فیلم ها یش؛ که شخصی پر ادعا و بی عمل است به خصوص در فیلم "اخراجی ها" می اندازد؛ که در خلوت به بدترین شکل با دختری که در جای دختر اوست رفتار می کند و در آشکار با کتاب های مارکوئس که به کلمه در آمده همان رفتار وی است مخالفت می ورزد. مصمم بودن "سَد" برای انتقال کلام باعث انتقال حس راستین بودن به بیننده می شود و از خود می پرسد: من به چیز چنین یقین دارم که بتوانم بر سر آن تا پای جان بایستم؟ فیلم با بازی های روان تمام بازیگران همراه است اما ممکن است به علت صحنه های افراطی جنسی به مزاق برخی خوش نیاید (که حق هم دارند! و شاید لزوم این همه نمایش به خاطر القاء حالات درون سَد باشد). فیلمنامه دقیق فیلم به خصوص در گفت و گو های میان کشیش و دکتر و کشیش و "سَد" از دیگر نقاط قوت آن است. مطلب مهمی که نویسنده سعی در گفتن آن داشته و از نام فیلم (پرها) نیز بر می آید اشاره به تمنای آزادی بیان است. به راستی این آزادی تا کجا می تواند باشد؟ غرب ادعا می کند که این امر محدوده ای نباید داشته باشد اما در عمل حق چاپ کتاب ها برای ناشر، عدم امکان بررسی مسائلی چون هولوکاست و برخی اعمال نظر های شخصی دیگر همچون سعی در تحریف قرآن و کم کردن آن به مواردی که موجب اختلال نشود و یا منع حجاب در مدارس نشان می دهد که این خواسته در عمل به یک ابزار تبدیل می شود در راستای اهداف تعریف شده موقت. مهمترین نکته در مورد فیلم برای من این بود که بایستی برای دیدن خیر، یا روبرو شدن با سخن مخالف باید شر نیز باشد (یا سخن مخالف را شنید) تا تفاوت این دو معلوم شود. البته بحثی که در این جا پیش می آید این است که آیا برای رسیدن به حقیقت که همانا خوبی ست لزوماً بایستی بدی تجربه شود؟ یا شرایط دسترسی به شر فراهم باشد تا بتوان خیر را انتخاب کرد؟ این یک مسئله نسبتاً پیچیده است چرا که با نبود شر، انتخاب خیر در کار نیست و به نوعی به جبر دچاریم و جبر نیز از پاداش و عقاب مصون است. اما با بودن شر، امکان فریفته شدن به آن نیز پیش می آید و راه های موجود زندانی کردن خود (مثل دکتر کلارد که می خواست زنش را محبوس کند) برای دوری از شر، رها شدن در دستان شر (افراد دیوانه در زندان) یا در جنگ و تلاشی دائم ماندن با شر برای رسیدن به درکی بالاتر از زندگی است (پدر کولمیر). [ جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۸ ] [ ۳:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ] نظرات (6)