پاسخ : منتخب شعر زيبا در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد وتلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که نا گاه به یاد لحظه هایی که بودی واکنون نیستی ایستادم وآرام گریه کردم ولی اکنون می خندم آری می خندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم واقعاحيف كه............
پاسخ : منتخب شعر زيبا آن عشق آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو دل در غم او نشست و جان سوخت ازو امروز نگاه كن كه جان و دل من جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو
پاسخ : منتخب شعر زيبا آزار دختري خوابيده در مهتاب، چون گل نيلوفري بر آب. خواب مي بيند. خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش. وين سيه رويا،شكيب از چشم بيمارش باز مي چيند. مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب: چون شكسته بادبان زورقي بر آب. مي كند انديشه با خود: از چه رو كوشيدم به آزارش؟ وزپشيماني،سرشكي گرم مي درخشد در نگاه چشم بيدارش. روز ديگر، باز چون دلداده مي ماند به راه او، روي مي تابد ز ديدارش، مي گريزد از نگاه او. باز مي كوشد به آزارش...
پاسخ : منتخب شعر زيبا نيلوفر اي كدامين شب! يك نفس بگشاي جنگل انبوه مژگان سياهت را! تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو پيكر مهتابگون دختري،كز دور با نگاه خويش مي جويد بوسه شيرين روزي آفتابي را از نوازش هاي گرم دستهاي من. دختري نيلوفرين،شبرنگ،مهتابي مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش. پاي تا سر يك هوس: آغوش. و تنش لغزان و خواهشبار، مي جويد چون مه پيچيان به روي دره هاي خواب آلود سپيده دم، بسترم را. تا بلغزد از طلب سرشار همچو موج بوسه مهتاب روي گندمزار. تا بنوشد در نوازش هاي گرم دستهاي من شبنم يك عشق وحشي را. اي كدامين شب! يك نفس بگشاي مژگان سياهت را!
پاسخ : منتخب شعر زيبا امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم..... دلم به حال تنهایی خود سوخت..... در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را...... به دست اشکهایم می سپارم ..... تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند...... میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم..... نه به آن مفتی که تو خریدی ......به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!
پاسخ : منتخب شعر زيبا دیدار تلخ به زمين ميزني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را ديدمت واي چه ديداري، واي اين چه ديدار دل آزاري بود بي گمان بره اي از ياد آن عهد كه مرا با تو سرو كاري بود ديدمت واي چه ديداري، واي نه نگاهي، نه لب پرنوشي نه شرار نفس پرهوسي نه فشار بدن و آغوشي اين چه عشق است كه در دل دارم من از اين عشق چه حاصل دارم مي گريزي زمن و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم باز لبهاي عطش كرده من عشق سوزان تو را مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصه عشق تو را مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد به سراپرده خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعله احساس من است تو مرا شاعره كردي، اي مرد آتش عشقت به چشمت يكدم جلوه اي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقش افتاده بر آبي گرديد سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم دامني، تا كه بر آن ريزم اشك آه، اي آنكه غم عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين ميزني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را
پاسخ : منتخب شعر زيبا مي خواهم بنويسم نمي توانم ؛ يک کلمه به ذهنم مي رسد " تــــ ــــو " تمام شد اين هم نوشته ي امروز ! +++ دلگرم کدامین امیدم . . . که در انتظار باز گشت تــــوام؟ ! رفتی که با بهار باز آیی . . . ولی افســوس ! خـــــزان آمد و . . . رفـــت و . . . تو نیــــامدی
پاسخ : منتخب شعر زيبا به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد، كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم با همين سنگ زدن ماه بهم مي ريزدعشق بر هم چيدن چندين سنگ است گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزدهر چه را عقل به يك عمر بدست آوردست، دل به يك لحظه كوتاه بهم مي ريزدآه، يك روز همين آه تو را مي گيرد، گاه يك كوه به يك كاه بهم مي ريزد
پاسخ : منتخب شعر زيبا خاکم نکنیدبذارید اونم برسهبذارید اونم ببینموقتی به حرفم میرسهخاکم نکنیدهنوز عشقم رو ندیدماین همه آماده شدمیه کفن دورم کشیدمتابوت منو بذارید اونم بگیرهحس کنم عاشقمهوقتیکه گریش می گیرهاشکای اونو کی بجای من کنه پاکخداحافظ عشقمکه منو بردن زیر خاکخاکم نکنیدبذارید اونم ببینهپیکر آشفته ی منبی رمق روی زمینهخاکم نکنیدبهش بگید حالا که مردمتوی این جشن خشک و خالیاونو به خدا سپردمبعد رفتن من3،2 روز تنهاش نذاریدروی سنگ قبرمآیینه و شمدون بذاریدمیبینی چی شدعشق ما با توعاشق تو مُرد