[h=2]حـمید مـصدق[/h]مـن بـه خـود می گـویـم:چـه کـسی بـاور کـرد جـنگــل ِ جـان مــرا آتـش ِ عـشق ِ تـو خـاکـستر کــرد؟
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]هوشنگ ابتهاج هـ.ا.سایه[/h]حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیستآه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیستاین همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیستآنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگرانتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیستبه وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیستاین چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوستگر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیسترنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسیدعلت آن است که بیمار و طبیب انسان نیستصبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمعلایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیستتب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبدهر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیستسایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوزماجرای من و معشوق مرا پایان نیست [HR][/HR][h=2]بیوگرافی اکبر اکسیر[/h] در چهارم اسفند1332در محله آبروان شهرستان مرزی آستارا متولدشد.دوران دبستان ودبیرستان را در آستارا ودوره کاردانی وکارشناسی ادبیات را در رشت به پایان رساند.دبیر ادبیات دبیرستانهای آستارا شد.در سال 1357 با ملیحه نظمی ازدواج نمود که حاصل آن دو پسر به نام های عرفان وایثار می باشد .بازنشسته آموزش وپرورش آستاراودر حال حاضر همراه با طراحی آرم وگرافیک به شعرونقد شعر مشغول است...
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]شیـما متـقی[/h]شب در آن حجم عميقش آمد زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند ريشه قهر تو در خاک نگاه مي خاموشي در جام زمان ريخته اند اشکهايي چه غريب در هجومي لبريز آب تعميدي برعشق نهان ريخته اند عمر طولاني بي حرفيها در دل هر ديدار طعم بي برگي به تن نارونان ريخته اند من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند.
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]فرامرز سه دهی[/h]بـی قـرار هـیچ قـراری نـبوده اممـگــر قـراری کـه بـا تـو داشتـم و هـرگـز نیـامـدی.
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]فــاضل نــظری[/h]بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیردگـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]مهـدی فـرجـی[/h]شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـنایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـنگـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـندر اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشم بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کنقـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخورد گــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــنگفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدا بـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کنآب … وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم مـن نمیتـوانـم از تـو بـگذرم، قـبول کن
پاسخ : مرجع عاشقانه های شعر معاصر [h=2]فــاضـل نــظـری[/h] بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است