1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مــــــــــــــــــــــــ ــــــادر

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏28/1/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    [h=2]مــــــــــــــــــــــــ ــــــادر[/h] آسمان را گفتم
    مي تواني آيا
    بهر يک لحظه ي خيلي کوتاه
    روح مادر گردي
    صاحب رفعت ديگر گردي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    کهکشان کم دارم
    نوريان کم دارم
    مه و خورشيد به پهناي زمان کم دارم
    ***
    خاک را پرسيدم
    مي تواني آيا
    دل مادر گردي
    آسماني شوي و خرمن اخترگردي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    بوستان کم دارم
    در دلم گنج نهان کم دارم
    ***
    اين جهان را گفتم
    هستي کون و مکان را گفتم
    مي تواني آيا
    لفظ مادر گردي
    همه ي رفعت را
    همه ي عزت را
    همه ي شوکت را
    بهر يک ثانيه بستر گردي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    آسمان کم دارم
    اختران کم دارم
    رفعت و شوکت و شأن کم دارم
    عزت و نام و نشان کم دارم
    ***
    آن جهان را گفتم
    مي تواني آيا
    لحظه اي دامن مادر باشي
    مهد رحمت شوي و سخت معطر باشي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    باغ رنگين جنان کم دارم
    آن چه در سينه ي مادر بود آن کم دارم
    ***
    روي کردم با بحر
    گفتم او را آيا
    مي شود اين که به يک لحظه ي خيلي کوتاه
    پاي تا سر همه مادر گردي
    عشق را موج شوي
    مهر را مهر درخشان شده در اوج شوي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    بيکران بودن را
    بيکران کم دارم
    ناقص و محدودم
    بهر اين کار بزرگ
    قطره اي بيش نيم
    طاقت و تاب و توان کم دارم
    ***
    صبحدم را گفتم
    مي تواني آيا
    لب مادر گردي
    عسل و قند بريزد از تو
    لحظه ي حرف زدن
    جان شوي عشق شوي مهر شوي زرگردي
    گفت ني ني هرگز
    گل لبخند که رويد زلبان مادر
    به بهار دگري نتوان يافت
    در بهشت دگري نتوان جست
    من از آن آب حيات
    من از آن لذت جان
    که بود خنده ي او چشمه ي آن
    من از آن محرومم
    خنده ي من خاليست
    زان سپيده که دمد از افق خنده ي او
    خنده ي او روح است
    خنده ي او جان است
    جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم
    روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم
    ***
    کردم از علم سوال
    مي تواني آيا
    معني مادر را
    بهر من شرح دهي
    گفت ني ني هرگز
    من براي اين کار
    منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم
    قدرت شرح و بيان کم دارم
    ***
    در پي عشق شدم
    تا در آئينه ي او چهره ي مادر بينم
    ديدم او مادر بود
    ديدم او در دل عطر
    ديدم او در تن گل
    ديدم او در دم جانپرور مشکين نسيم
    ديدم او در پرش نبض سحر
    ديدم او درتپش قلب چمن
    ديدم او لحظه ي روئيدن باغ
    از دل سبزترين فصل بهار
    لحظه ي پر زدن پروانه
    در چمنزار دل انگيزترين زيبايي
    بلکه او در همه ي زيبايي
    بلکه او در همه ي عالم خوبي، همه ي رعنايي
    همه جا پيدا بود
    همه جا پيدا بود
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : مــــــــــــــــــــــــ ــــــادر

    ای وای مادرم


    آهسته باز از بغل پله ها گذشت
    در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
    امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
    هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
    در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
    بیچاره مادرم
    ***​

    هر روز می گذشت از این زیر پله ها
    آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از این بغل کوچه می رود
    چادر نماز فلفلی انداخته به سر
    کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
    او فکر بچه هاست
    هر جا شده هویج هم امروز می خرد
    بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
    ​

    ***​

    او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
    اقوامش آمدند پی سر سلامتی
    یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
    بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
    لطف شما زیاد
    اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
    این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
    ​

    ***​

    او پنج سال کرد پرستاری مریض
    در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
    اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
    تنها مریضخانه، به امّید دیگران
    یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
    در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
    پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
    صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
    طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
    دریاچه هم به حال من از دور می گریست
    تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
    یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
    مادر به خاک رفت.
    ​

    ***​

    این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
    یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
    اما خلاص می شود از سرنوشت من
    مادر بخواب، خوش
    منزل مبارکت.
    ​

    ***​

    آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
    نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
    من می دویدم از وسط قبرها برون
    او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
    خود را به ضعف از پی من باز می کشید
    دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
    خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
    ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
    باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
    چشمان نیمه باز:
    از من جدا مشو.
    ​

    ***​

    می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
    انگار جیوه در دل من آب می کنند
    پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
    خاموش و خوفناک همه می گریختند
    می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
    دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
    وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
    یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
    می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
    تنها شدی پسر.
    ​

    ***​
    باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
    دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
    پیراهن پلید مرا باز شسته بود
    انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
    بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
    تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
    می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
    اما خیال بود
    ای وای مادرم...