1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پسری در قطار...

شروع موضوع توسط ViRTUS ‏28/1/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    12,526
    تشکر شده:
    3,785
    امتیاز دستاورد:
    0
    [h=2]پسری در قطار...[/h] مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله*اش در قطار نشسته بود. در حالی که

    مسافران در صندلی*های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

    به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

    هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

    لذت لمس می*کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت*ها حرکت می*کنن. مرد مسن با

    لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

    کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف*های پدر و پسر را می*شنیدند

    و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می*کرد، متعجب شده بودند.

    ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می*کنند.

    زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می*کردند.

    باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

    او با لذت آن را لمس کرد و چشم*هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

    باران می*بارد،* آب روی من چکید.

    زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: *چرا شما برای مداوای

    پسرتان پزشک مراجعه نمی*کنید؟

    مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می*گردیم.

    امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می*تواند ببیند !!!