ღღ_______ yakamoz _______ღღ دل ز دستم رفت و جان هم بي دل و جان چون كنم سرّ عشقت آشكارا گشت پنهان چون كنم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هر که خوبي کرد زجرش ميدهند هر که زشتي کرد اجرش ميدهند باستان کاران تباني کرده اند عشق را هم باستاني کرده اند هرچه انسانها طلايي تر شدند عشق ها هم موميايي تر شدند اندک اندک عشق بازان کم شدن نسلي از بيگانگان آدم شدند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * طرحي ز موج بر دل مردابيم بکش....... امشب دلم بهانه دريا گرفته است...! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ديگر دلم از سنگ حوادث نهراسد/ اين كاسه صد بسط به كرات شكسته است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نخواهم کشت دل را ، از چه بايد بگذرم از تو ؟ سراسر باده ي عشقم ، سراپا ساغرم از تو شهامت مي کنم اما ، نه در ترکت عزيز دل نمي گردددمي حتي ، جدايي باورم از تو منم از سر گذشته آب تر ، در غرق اين اقرار به زخم عشق خون گشته تمام پيکرم از تو
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو کردي من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو کردم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوارمهرباني تک نبود کاش بر لوحي که بر جان دل است واژه ي تلخ خيانت حک نبود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مهم نيست که او مال تو باشد... اگر مي داني در اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست که او مال تو باشد مهم اين است؛ که فقط باشد زندگي کند لذّت ببرد و نفس بکشد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خيسم ز گريه......تنهاترم نکن * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
خیسم ز گریه... تنهاترم نکن:: كاش پري بودم در بالت تا من هم سهمي از پرواز تو داشتم.... مهم نيست که او مال تو باشد... اگر مي داني در اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست که او مال تو باشد مهم اين است؛ که فقط باشد زندگي کند لذّت ببرد و نفس بکشد:browse_106: دلم تنگ است دلم ميسوزد نه ديداری نه دستی بر سر ياری مرا آشفته ميداند تو آشفته آزری.... تمام عمر بستيم و شکستيم به جز بار پشيمانی نبستيم جوانی را سفر کرديم اما نفهميديم به دنبال چه هستيم! من به این مهر سکوت ؛ من به این تاریکی ؛ من به ما ؛ من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا ........... شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا بر گردم ؟ حق برگشتن را زتنم دزدیدند غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم ... تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد ... من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم مهر 21 November 2010, 03:06 PM شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغازش سراسر بندگیست گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست گفتمش درماندردم را بگو گفت درمانی ندارد، بی دواست گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناست