حکایتم کن برای دستهایی که مرا جستند و برای چشمانی که مرا قطره قطره... برای لبهایی که ترانه ام کردند و بعد شاید مرثیه ای حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
پاسخ : شعر هاي تنهايي ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد ازدياد پنجره جان قناري را گرفت در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
پاسخ : شعر هاي تنهايي یاد این آهنگ فرهاد افتادم: جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره پای برده های شب اسیر زنجیر غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تار سرد آسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهر تاریک جنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده چراغ ستاره من رو به خاموشی میره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو اینورو اونور می زنه تو رگای خسته سرد تنم ترس مردن دادره پرپر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده
پاسخ : شعر هاي تنهايي و این هم قسمتی از یکی از آهنگای هایده دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی تاریکه آخر قصه من نزدیکه این منم از همه جا وا ماانده از همه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه بدلم شد آرزو بازی عشقمو باختم کاخ امیدی که ساختم عاقبت شد زیر و رو
پاسخ : شعر هاي تنهايي آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه برآنم که از تو بگریزم...
پاسخ : شعر هاي تنهايي من شعر فعلا چيزي يادم نيست اما جمله ايست از دکتر شريعتي که واقعا تاثير گذاره و بي ربط به موضوع هم نيست دنيا را بد ساختند کسي را که دوست داري، دوستت ندارد کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري اما کسي که تو دوستش داري، و اوهم دوستت دارد؛ به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند. و اين رنج است؛ زندگي يعني اين.
پاسخ : شعر هاي تنهايي واهم بر سر خاک من ای قوم نیایید *** بی قوممو بی خویش چو این قوم شمایید<br> بگریختم از دست شما در قفس تنگ *** زین بیش در پی آزار من چرایید؟<br> تا بدم نیش, کنون نوش چه رنگ است *** حقا که شما اهل ریایید و فریبید
پاسخ : شعر هاي تنهايي به خیسی چشمانم طعنه نزن ! من از ابتدای همان ناگهان که دیدمت رخت آفتابی به تن داشتم. شاید تنها اشتباهم این بود که نمی دانستم...گناهکار هر که باشد ، کیفر آن مال من است !
پاسخ : شعر هاي تنهايي مرد تنها در زیر نقره ای مهتاب دل به کویر خشک سپرده امید پیدا کردن سرابی در زیر نور ماه دیوونه
پاسخ : شعر هاي تنهايي همچنان باران مي بارد همچنان اشک از چشم من کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر و نگاهم خيره به پيچ کوچه خانه تاريک و تار عصري حزن انگيز غروبي سرخ و پر اشک سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم بي رمق باران مي بارد دل پر از تنهايي ست که حتي اشکي هم در او خانه ندارد دل پر از لحظه هاي باراني ست صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد مي خواند و مي رود. او هم دلش گرفته او هم پرسوز است نگاهش مثل من آسمان ديگر آبي نيست پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک خورشيدي نمي تابد و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد و گهگاهي نسيمي از سوي او سروش شادي همراه مي آورد آسمان باراني است ديگر قطره هاي باران آبي نيستند سياه و سرد و خشمگين همچنان سردي انتظار ادامه دارد همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند همچنان باران مي بارد و همچنان اشک از چشم من